فیلم گفتگو با سایه به کارگردانی خسرو سینایی، برساخته از تحقیقِ چندین ساله حبیب احمدزاده درباره زندگی و آثار صادق هدایت است. فیلمی که حدود دو سال پیش، برای اولینبار به تماشایش نشستم و از آن به بعد، به هرکه اهلِ ادبیات بود، پیشنهاد دادم آن را ببیند. این نوشته، نوشتهٔ شتابزدهای است که بلافاصله بعد از دیدن فیلم نوشتم و در آن تلاش کردم به دوستداران و سرزنشکنندهگان صادق هدایت، دیدن فیلم را پیشنهاد کنم. انتشار این نوشته، در حقیقت ادامهٔ کارِ دوست و همکارم، حمید اعلایی است که پیشتر در «خانهٔ کتاب اشا» مطلبی درباره این فیلم نگاشته بود.
صادق هدایت؛ پدر داستان نویسی نوین ایران؟ این نام و عنوان، آن قدرها –خواسته و ناخواسته- به گوشم خورده بود که «گفتگو با سایه»، به سادگی کنج کاویام را برانگیخت. فیلم مستندی که به ادعای سازندگانش، دستاورد تحقیقی ۷ ساله روی شخصیت و آثار صادق هدایت است. اما کدام وجه وجودی هدایت؟ کدام جنبهٔ آثارش؟ با چه زاویهٔ دیدی؟ از نگاه چه گروه و نحلهٔ ادبی؟ تحقیق دربارهٔ هدایتِ نویسنده یا هدایتِ فرنگ رفته؟ هدایت مترجم آثار کافکا یا آن که خودکشی کرد؟ آن هدایتی که دشمنان و دوستانش بسیارند؟ رفتم که همینها را بیابم؛ در: «گفتگو با سایه»
غبار روبی یک چهره
درست چندماه بعد از مرگ هدایت، جلال آل احمد در جایی نوشت: «هدایت را تا زنده بود کسی نشناخت. چون در همهٔ محافلی که با او نشست و برخاست داشتند، مرگ او به عنوان غیرمترقبترین وقایع تلقی شد. شاید هیچکس او را جدی نگرفت. همه با مسخرگیهای او، با شکلکی که در مجامع به صورت میگذاشت، بیشتر انس داشتند تا با خود او و آنچه درون او را "همچون خوره میخورد" و در سکوت او را به نیستی میکشاند.»[۱]
جلال تنها کسی نبود که دربارهٔ هدایت و آثارش، بعد از مرگ او سخن راند و قلم زد. همزمان با او و پس از او، بسیار بسیار آدمهای مربوط و نامربوط به هدایت، آمدند و نوشتند و گفتند؛ هر کدام به بهانهای و با هدفی. اما این که چرا درست بعد از مرگ غیرطبیعی او، همه به تکاپو افتادند و نامش را بر علمها زدند، بحثی است جدا و البته قابل تأمل. اما هدایت این روزها نام آشنایی است. حتا اگر اهل کتاب و ادبیات هم نباشیم، بعید نیست که اسم و تصویرش، دستکم یک بار از جلو چشمانمان گذر کرده باشد. این همه، بیشک به مدد یادآوریهای بیشمار و نقل سخن کردنهای بسیاری است که تاکنون از این نویسنده شده است. اما طبیعی است که هدایت نیز چون باقی آدمهایی که نامشان در صفحاتی از تاریخ آمده است، یک چیز باشد و آنچه که از روی تصویر او کپی کرده و به خلق الله نشان میدهند چیز دیگری. گاه برخی از این تصویرها خرده مشابهتی با اصل خود دارند، ولی اغلب بینشان از زمین تا آسمان توفیر است. همین است که کنجکاوی هر محققی را برمیانگیزد، درست شبیه اتفاقی که برای حبیب احمدزاده افتاده است.
بیتفاوتی گذرا
زمستان سال ۸۵، وقتی کارگردان فیلم «گفتگو با سایه» در بیست و چهارمین جشنواره فیلم فجر، مورد تقدیر قرار میگرفت، با بیاعتنایی نگاهی به صفحه تلهویزیون انداختم و خیلی زود کانال را عوض کردم. پیش خودم گفتم: «این هم از همان قماش است؛ یا شور یا بی نمک» و این گذشت. گذشت تا زمان اعلام برنامه نمایش فیلم «گفتگو با سایه» در یکی از دانشگاههای تهران. رفقا را خبر کردم و ازشان خواستم که ساعت ۵ عصر توی سالن اجتماعات همدیگر را ببینیم. موضوع جالبتر شده بود. «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. نه؛ فقط در زندگی نیست، بعد از مرگ هم این خوره دست از سرت بر نمیدارد…» صدایی محزون، انگار که با هر کلمه ناقوس فلزی بزرگی را توی گوشات به لرزه درآورد، جملهٔ ابتدایی را گفت و فیلم شروع شد. عادت کرده بودیم که هرچه نام و انگ «هدایت» میخورد، یا بوی نفرت از او را بدهد یا نگاه کورانهٔ متعصب داشته باشد. البته نباید کیسههای بیشماری که زیر نام هدایت دوختهاند را نادیده گرفت! تصورم این بود که «گفتگو با سایه» نیز سربازی است در یکی از این چند جبهه. اما هرچه با فیلم پیش میرفتی انگار خود هدایت بود که با تو حرف میزد؛ با آن صدای محزون که از ته یک دالان تاریک و سرد بیرون میآمد. حرف میزد و گاهی هم ساکت میشد تا تو حرف بزنی، بپرسی، ببینی. دقایقی هم رفتیم به جاهایی که هدایت دوست میداشت. بعضی از موسیقیها و چند پلان از فیلمهای مورد علاقهاش را با هم دیدیم. چندجا هم خاطرات تلخ زنده شدند. مثلا وقتی با هم به خانهٔ ترز –همان معشوقهٔ اثیری (یا لکاته؟)- رفتیم و او افسردهتر از پیش از آنجا بیرون زد. ردپای ترز، صورت دراکولا و خیلی چیزهای تازهٔ دیگری در این دیدار بود که من را به یاد هدایت و «بوف کور»ش میانداخت. عصر خوبی بود. با صادق هدایت توی آن سالن اجتماعات.
مستندگویی به جای خیال پردازی
هرچند «گفتگو با سایه» به شیوهٔ مستند-داستانی ساخته شده و علاوه بر حرفهای مستندی که از زبان راوی فیلم (صادق هدایت) زده میشود، دیالوگها و رفتارهای بازیگران نیز در آن هست، اما به سادگی میتوان دریافت که تلاش سازندگان بر آن بوده تا از تفسیرهای شخصی و عقاید خاص بپرهیزند و تنها چیزی را بگویند که جنبهٔ مستند دارد. همین مسئله است که این فیلم را با آثار بیشمار دیگری که تا کنون دربارهٔ صادق هدایت تولید شدهاند متمایز میکند.
باید دوباره همه چیز را دید
«گفتگو با سایه» به من فهماند که بعضی چیزها را باید دوباره دید. دوباره و بدون هر پیش قضاوتی. «گفتگو با سایه» میگوید که «حقیقت» همان چیزی است که کتمان شده. آیا همین نکته نیست که م.فرزانه –یار غار صادق هدایت- را نیز به تمجید از این فیلم واداشته است؟[۲]
فرصت محدود فیلم، بسیاری از سؤالات را بیپاسخ باقی میگذارد. مثلا نمیگوید که چرا این همه حقیقت پنهان میشود. شاید یافتن پاسخ این سؤال را میگذارد بر عهدهٔ مخاطبانش. اما باقی ناگفتهها چطور؟ یعنی نتیجهٔ ۷ سال تحقیق در ۲ ساعت تصویر محدود شد؟ از احمدزاده میپرسم و میگوید: کتاب کاملتر است. خیلی چیزها را نمیشد در فیلم گنجاند. پس باید منتظر ماند و کتاب را هم خواند. بیشک بسیاری از نکاتی که محدودیت زمان، سد راه بیان شان شد، در نسخهٔ مکتوب تحقیق حبیب احمدزاده خواهد آمد.
نه شور و نه بی نمک
تصور می کنم با همهٔ آن چه بیان شد، دیگر نیازی به گفتن این نکته نباشد که «گفتگو با سایه» نه روی دشمنی با هدایت را دارد و نه نقاب هواداران متعصباش را. بلکه بیشتر من را یاد پرومته و آفتابش میاندازد!
[۱] – مقاله بوف کور هدایت، نوشته جلال آل احمد. آذرماه 1330
[2] – بنا به گفته خسرو سینایی –کارگردان فیلم- که در بخش پرسش و پاسخ بیان شد.









آشخانه
همخانه





