بعد از کتاببازیِ نظرسنجی دربارهٔ «بهترین عاشقانههای فارسی»، خیلی از اهالیِ دوستداشتنیِ خانهٔ کتاب اشا پیگیر شدند و خواستند و گفتند که این قبیل نظرسنجیها را تکرار کنید. مدتی گذشت. حالا بعد از این همه، فکری شدهایم تا دربارهٔ نوروز سؤالی بپرسیم. اینبار، میخواهیم خودمان را در مکان و زمان دیگری بگذاریم تا ببینیم چند مرده حلاجیم. حالا قصه چیست؟ عرض کنم به خدمتتان که:
تا به حال پیش آمده که درست در لحظهٔ تحویل سال تنها باشید؟ آنها که تجربه کردهاند خوب میدانند چه لحظات دلگیری است. شاید دلگیرترین لحظاتی که میتوان تصور کرد؛ بسیار دلگیر. فکرش را بکن، همه نشستهاند توی خانه، کنار سر و همسر و حتی «یکدست جام باده و یک دست زلفِ یار»؛ آنوقت تو نشستهای یک گوشهٔ اتاقِ خانه یا بیابان یا کوه یا یک شهر و دیار غریب و به خودت میگویی: «هی… امروز تو تنهاترین آدمِ دنیایی بیچاره!» و آی برای خودت روضه میسازی و آی اندر حال خودت میسوزی که حد ندارد.
حالا توی همین حالی؟ هستی یا نیستی فرق نمیکند. بیا تخیل کن. تصور کن که در غربتی. دور از هر آشنا یا همزبانی. تصور کن همه رفتهاند جایی دیگر و تو، تنها نشستهای یکجا. ۱۰ دقیقه مانده است به تحویل سال ۱۳۸۹٫ ساعت ۲۰:۵۲ شب است. دور و برت آنقدر ساکت است که تیکتیکِ ساعت مچیات یا ساعت دیواری خانه را میشنوی. هر «تیک» عین پتک است توی سینهات. به خودت پوزخندی از سرِ بغض میزنی. شد ۹ دقیقه. ۹ دقیقهٔ دیگر سال تحویل میشود و تو انگار غریبترین آدم دنیایی. صدای نفسِ عمیقت را میشنوم….
بازدمِ بلندت را کامل بیرون ندادهای که پیرمردِ بلندقدِ سر و رو سپیدی پیش چشمت سبز میشود. کسی بیشبیه که تا به حال هیچوقت ندیدهای. با اینکه همهٔ پیرمردهای سر و رو سفیدِ ریشدار شبیه هماند، این یکی عین دیگریها نیست. لباسش چیزی است شبیه لباس درویشها. اما کلاهِ نمدیاش، انگار از تهِ تاریخِ ایرانِ باستان آمده… خیره شدهای بهش. فکری میشوی که شاید به کلهات زده!
پیرمرد لب باز میکند و صدای گرم و تکاندهندهاش را آشکار میکند: سفر کن جوان. اسبابش با من.
- به کجا؟
- به داستانی که خواندهای و دوستش میداری. به نزدِ یکی از شخصیتهای داستانی که خواندهای و دوستش میداری. بگو. کدام داستان؟ به نزدِ که میروی؟
- داستان؟ شخصیت؟
- انتخاب کن جوان. ۶۰ ثانیهٔ دیگر که بگذرد، سالی میگذرد و تو در تنهایی خواهی بود. انتخاب کن و از تنهایی بگذر…
و من و شما ۶۰ ثانیه فرصت داریم که انتخاب کنیم. انتخاب کنیم که به کدام داستان برویم و ۱۳ روز تعطیلی نوروز را پیش کدام شخصیت داستانی سر کنیم. یا الله… انتخاب کنید که ثانیهها دارند میگذرد. فقط یک چیز دیگر: بعد از انتخاب، اگر دوست دارید ماجرای سفرتان را برای خودتان یا در وبلاگتان بنویسید و از طریق فرمِ زیر برای اشا بفرستید… ماجرای شما در داستانِ دوستداشتنیتان و با شخصیت دوستداشتنیتان…. من رفتم.
قوانین:
- فقط می توانید به یک داستان بروید.
- ۵ نفر از دوستان وبلاگی را به این بازی دعوت کنید.
- شئون اسلامی هم که رعایت می کنید.
- بعد از شرکت در بازی، لینک وبلاگ شریفتان را از طریق فرم زیر برای ما بفرستید تا به فهرست همبازی ها بیفزائیم تان.
سفر به کتاب, عمو نوروز, نوروز با کتاب, کتاب بازی, کتاب در نوروز, کتاببازی










آشخانه
همخانه






http://esmail.mohammadi.ir/weblog/?p=1496
سلام
حاجی این کد لوگوی بازیتان را هم می ذاشتین
سلام
نه قصد و نه حالِ اینکه توی وبلاگم همچه متن و مطلبی رو بنویسم ندارم!
اما اگر همینجا هم قبوله میگم:
جای سهرابِ کتابِ ارمیا…
درود.۱-رمان «چهره ی مرد هنرمند در جوانی»نوشته ی جیمز جویس،ترجمه ی منوچهر بدیعی.۲-شخصیت استیون ددالوس در همین رمان.
سلام.
دوست دارم اگه بتونم شیفت های نوروزی رو یه جوری دودره شون کنم برم پیش ارمیای (بی وتن)و نه البته ارمیای (ارمیا)
دوست دارم یه جوری که خلوت شو به هم نزنم بشینم کنارش …
[...] دربارهی پدرِ دودینگهاوس! ۱۷ مارس ۲۰۱۰ این درست که اینجا نوشته «۶۰ ثانیه فرصت داریم که انتخاب کنیم»، اما من [...]
من منتظرم یکی بنویسه که خودم نفر دوم باشم.
خودتون چرا نمینویسید راستی؟
————————————————————-
اشا: منتظریم مشارکت از جانب دوستان باشد تا خودمان تنها خورنده آشی که خودمان پخته ایم نباشیم!
من اینجا یه مطلب نوشتم. از لحاظ اخبار و اطلاع دادن و این چیزا و غیره.
http://doodinghouse.wordpress.com/2010/03/17/pedar-e-doodinghouse/
محمدحمزه زاده داستانی دارد به نام”پرتقال خونی” ماجرای جدال دو پسر نوجوان است بر سر یک پرتقال خونی. مادر هر دو پسر در خانه یک عیانی کارگری می کنند برای مراسم عروسی، پرتقال خونی هم در همین رفت و آمد ها به دست پسرها می افتد .هر کدام در تلاش اند پرتقال را صاحب شوند. من اگر به ماجرای داستان شان می پیوستم بی آنکه جلب توجه کنم در حاشیه درگیری ها، آن دو را زیر نظر می گرفتم و درست در یک فرصت ناب غافل گیرشان می کردم و پرتقال را صاحب می شدم طوری که هرکدام شان به دیگری سوءظن پیدا کند.
در نهایت هم وقتی پرتقال را خوردم تازه می فهمیدند قضیه از چه قرار است و دزد اصلی کیست. آن موقع بود که پا به فرار می گذاشتم و درس عبرتی می دادم به سایرین!
شخصیت دوست داشتنی هم خودم می شدم لابد!
این هم افتادن خیاط در کوزه:
http://hmotahari.net/post/231
راست و حسینی، و فارغ از هر ملاحظهی حرفهای، امسال اتفاق تکاندهندهای برایم افتاد. کتاب «بهار ۶۳» نوشتهی مجتبا پورمحسن را میخواندم و گیج روابط آنچنانی آدمهای داستان بودم و اندیشهی پس پشت داستان، که خوب و تکنیکی نوشته شده بود. گذرم افتاد به کتابفروشی ناشناسی و کتابی دیدم به نام «سررسید ۶۳» نوشتهی مصطفا محمدی، نشر علم. نه تکنیکیست و نه زلم زیمبوهای ادبی دارد. فروتن و خوشخوان. بماند که سی صفحهاش را سرپا خواندم و تا کتاب پیش را تمام کنم، اول گردهی اینیکی را شکستم. با خودم فکر میکردم اینهمه تفاوت! در یک بازهی زمانی اینهمه تفاوت؟ مردم عجیبی داریم و داستانها گویای احوال مردم. چیزی از داستان این کتاب غریب و مغفول مانده نمیگویم تا شاید کسی جذب شود و برود سراغش که ادبیاتچیها میدانند بی حساب روی داستانی حرف نمیزنم. هرگز توان نوشتن و البته جایی درخور برای ارائه نیافتم. راوی داستان نامش را فاش نمیکند. هر که بوده، کاش لایق یک لحظه از زیستههایش بودم… کاش حالا و همیشه پیشش بودم. با اشک و شوق و به امید بازگشت هر آنچه زمان از ما گرفت… بهترین آرزوها را برای اهالی اشا دارم و آرزوی استجابت «حول حالنا…». نوروز به شادی.
———————————————————————————————————————–
اهالی خانه کتاب اشا سپاسگزاریم امیرحسین عزیز! دعاگوی خوبی توئیم. ممنون و سال نو مبارک
نوشتم
http://madmaah.blogspot.com/2010/03/blog-post_18.html
[...] ۱۸, ۲۰۱۰ in دلنوشت | Tags: شازده کوچولو این متن را که خواندم، سعی کردم در همان ۶۰ ثانیه انتخابم در مورد [...]
سلام. خدا قوت. منم بازی. نوشتن نمودیم. ممنون از دعوت
http://serre-daroon.blogfa.com/post-329.aspx
این هم لینک ِ نوشته ی من هست :)
http://nasimhayat.blogfa.com/post-244.aspx
وبلاگ نسیم حیات
سلام. به دعوت مشرق خیال http://serre-daroon.blogfa.com/ از کتاب نوشتن همین و تمام خانم مارگریت دوراس نوشتم. اینهم لینک پست خودم:
http://yahamid.blogfa.com/post-455.aspx
سلام. نوشتم: http://kosaraneh.com/1388/12/ermi/
http://2min.parsiblog.com/1372314.htm سلام تارا! سلام اسکارلت!
نوشته نجوا:
http://najvaye-man.blogfa.com/post-175.aspx
نوشته مسیر:
http://sl80.blogfa.com/post-102.aspx