ایمان مطهری منش، متولد اراک. در همشهری، هابیل، فتیان، نوشتهام. مدتی دبیرصفحه کتاب جامجم بودم. حالا هم اینجایم. هنوز بچهام! این داستان هم تقدیم «او» است. شاید که لایقش باشد.
کلّهم رُ که میبرم نزدیک آسمون یه ذره میبینمش. اونوقت آفتاب از تو سوراخهای سقف میآد میشینه تو چشمم، بعد همهش قرمز میشه. عین کلّهی گوسفند شب عید. آبجیجون بزرگتره؛ چون وقتی بغل منه بالاتره. ولی هنوز پیش ننهجون و آقا و من مونده. اینجوری بهترم هست. آخه خودم دیدم وقتی آبجیها بزرگترن، میرن از پیش آقا ننههاشون یه جای دیگه. اما آبجیجون من هنوز نرفته، ولی بزرگتره.
الان فقط من و آبجیجون هستیم. اونها هم هستن، ولی من اسمشونو بلد نیستم. میان رد میشن کیسههاشون میخوره قد من، هُلام میدن عقب عقب. ولی آبجی مواظبمه. دستمو گرفته بعدشم همهش از بالا نگاه میکنه به چشمام. وقتی اینجوریه، یه ذره آبجیجونو میبینم؛ آفتابم نیست. یه مَرده داره داد میزنه. عقرب نیشش زده. آقا میگفت عقرب هر کس رُ بزنه، داد میزنه. اون مَرده هم داد میزنه. آقا میگه آدم نباید کسی رو بزنه. ولی داد هیچ وقت نیستش که کسی بزنتش. من نگاهش میکنم. کلّهمو میبرم عقبِ عقبِ عقب تا دیگه نمیره عقب. مَرده همهش داره داد رُ میزنه؛ بیچاره مَرده.
یه خرده وا میایستیم. بعد میریم اینطرفی که یه مرد دیگه داد میزنه. از آبجیجون هم بالاتره چون که من نمیببینمش. تو دکّون این آقاهه، همهش گالشه. گالشهاش مث مال من نیست. همهشون برق میزنن، عین کلّهی مسجد که آفتاب میزنه بهش. سیاهن. کلّهی مسجد سفیده. پارسال سبز بود، امسال سفیده. آقا میگه کلّه نه، گمبد. میگه سفیدش کردن بارون نیاد تو سر مردم. اینجا هم سقف داره تا بارون نیاد تو سر مردم. ولی سقفش پره سوراخه. شاید مث کلّهی مسجد، زمستون بشه سفیدش کنن. از آبجیجون میپرسم چرا اینجا سقف داره؟ میگه بیا پات کن. هرچی زور میزنم نمیره تو پام. یه خردهش سفیده، یه خردهش قرمزه.
مَرده هی داد میزنه داد میزنه تا دیگه خسته میشه، دور میشه میره عقبِ عقبِ عقب، مث اون مَرده که رفته بود. میگم آبجیجون چرا اینجا سقف داره؟ میگه تا بارون نیاد تو سر مردم. میگم بارون که خوبه، آقام دوست داره. میگه: «آقا این چه قیمته؟» چراغهاشون عین آفتابه. همهجا قرمز میشه. آقاهه میگه: «کوچولو دستت رُ بذار رو شونهی من». عین دختر آمنهخانوم چشاش سیاهه سیاهه. دختر آمنهخانوم اندازه منه، این آقاهه بزرگتره، ولی پائینتره. واسه همین چشاش عین دختر آمنهخانوم سیاهه سیاهه، چون من میبینمشون.
فقط میخوان به زور جنسشون رو به آدم بفروشن. خب وقتی اولش قیمت میپرسم لابد میخوام بدونم میتونم بخرم یا نه، ولی اینا انگار حرف حساب سرشون نمیشه. کفشش قشنگ بود. طفلک داداشی دوستشون داشت انگاری. ولی پولمون نمیرسه به این جور چیزا. فقط یه چیزی باشه، خوب باشه که دیگه داداشی نخواد گالش پاش کنه تو تابستون و زمستون.
آبجی میگه گِرونه. من میگم بیریخته. مَرده میگه باهاتون راه میام. ولی وامیایسته تو دکّونش همینطوری داد میزنه. من کلّهمو نمیبرم عقب، چون اگه کلّهمو ببرم عقب، شاید پام بره رو این چیزا و بعدش خاکی بشن و زنه غصهش بشه. زنه منو نگاه نمیکنه ولی من از بالا میبینمش که پاهاشو عین دوتا خربزهی گنده گذاشته رو زمین و داره با اون زنه که چادر گلگلی داره حرف میزنه. من دلم کلاه میخواد. مثِ کلاه کلممد که مث یه قایق پر قیسی سیاه میمونه. من قایق ندیدم. قاسم میگه عین قایق میمونه. من میگم عین قایق پُر قیسی سیاه.
مَرده کچله. آبجیجون میگه نیل، جَفْتی، آبی سیر، گلنار، فراهانی[۱]. مَرده خُومِهها رُ نشون میده میذاره تو کیسه. آبجیجون میشماره میگه دفهی قبل ارزونتر شد. مرده میگه نیل گرون شده. من میگم آبجیجون بریم. مرده میگه از کل بازار ارزونتره. دفهی قبل کلاه داشت. من دلم کلاه میخواد. انگار دکّونش باد کرده، همهی کلاههاش ریخته بیرون. سیاه، سیاهتر، آبیتر. میگم آبجی بریم. من دلم کلاه میخواد.
من نمیگم دلم کلاه میخواد. چون زودی میریم تا برسیم به یه دکّون دیگه که پره گالشه. اونا میگن کتونی. من و آقام و ننه جون و آبجیجون میگیم گالش. آقام جای گالش، گیوه داره. خودش میگه جوراب، مردم میگن گیوه. ننه جون گفت من چشمم درد میکنه، خودتون برین. ولی تا صبح میشینه هی واسه مردم قالی دراز میکنه. آقام چوب میُبره، ننهم نخ میبنده. صبح میشینه رج میزنه تا شب که چشمش خوابش بیاد. میگه: «فاطی، فاطی!» آبجیجون یواشکی دستشو از زیر سر من بر میداره میره پای دار. من بیدارم تا صبح که هی صدای میاد: «گپ…گپ…گپ».
میریم. اونا پشت شیشههاشون یه چراغهایی گذاشتن مث آفتاب میمونه، همهجا قرمز میشه. پشت شیشههاشون پُره روسری و لباس و انگشتره. اینا بلندترن. من از پائین میبینم، نمیبینم چی هست، چی نیست. فقط چراغهاشون هست که عین آفتاب میمونه. اونایی که قالی میفروشن شیشه ندارن. در ندارن. قالی دارن، انگار قالیهاشون رو دار مونده، کسی نرفته بِبُرَشون بیارشون پائین. اونی هم که کتری دستش بود شیشه نداشت. همهش میرفت و داد میزد. اینجا اونا چایی رُ میفروشن، عین قالی، گالش، روسری، کت، انگشتر. ولی ننه جون میگه: «فاطی…فاطی…، ننه یه چایی بیار». من چایی نمیخورم، چون کوچیکم.
یه دکّون هست اینجا، عین پائیز میمونه. هیچچی عین هیچچی نیست، سفید هست، آبی هست، زرد هست، قرمز هست، سبز هست. همهشون هم عین گالشهای اینجا برق میزنن. به آبجیجون میگم اینا چیه؟ میگه، ولی من نمیتونم دوباره بگمش چون خیلی سخته. فقط عین نقاشی که آب ببردش هی میره تا کمرنگ بشه. بوی گوسفند میاد.
تابستون که بشه خاک میره توی گالشها، پاش عرق میکنه و میسوزه. پیش خودم میگم اگه نخواد دیگه از اینا پاش کنه، حداقل تاول نمیزنه که شب خواب به چشمش نیاد. طفلکی گمونم خسته شده. خداکنه یه چیز خوب گیرمون بیاد.
آبجی دستمو میکشه که بریم اونور. کلّهم رُ بر میگردونم چون دیگه اون دکّونه نیستش که مث نقاشی بود. یه پیرمرده داره میاد. کلاهش چسبیده تو سرش، سرش شده کلاهش. کت هم داره. دوتا دستشه، یکی تنشه. میاد. من و آبجی هی میریم اونوری. پیرمرده میره، کتش میره توی من، سیاه میشه، کتش تاریک میکنه، دیگه آفتابم از تو سوراخ سقف نمیآد. بعد یههو باز دکّونها هستن، با روسری و با گالش و با انگشتر و با قالی و با گلگاوزبون و با شیره و با سماور؛ بدون آبجی. اونا هستن ولی من تنهام، بدون آبجیجون. آبجی هست، تنها هست؛ بدون من. من وقتی سیاه شد پیرمرده رفت، بعد باز دکّونها آمدن ولی بدون آبجی بودن. حالا اونا هستن که من اسمشونو بلد نیستم. تنها.
وقتی دیگه آبجیجون نیست، من میرم میرم میرم تا برسم یه جا که اسم آدماشو بلد باشم. میرم تا میرسم به چارسوق. چارسوق یه شیر آب داره، یه حوض سنگی داره، حوضش ماهی داره، یه دونه از ماهیهاش سیاهه ولی سفیده، سقفش یه سوراخ گنده داره، از مال همه گندهتر. من چارسوق رُ بلدم. آبجیجون که نیست، من تنهام. چون اسم اونا رُ بلند نیستم. آبجیجون هم اسمشونو بلد نیستش. کجا برم تا اسم آدماشو بلد باشم؟
دلم میریزه. گونههام گز گز میکنه، میخواد گریهام بیاد ولی نمیذارم، جلوش رُ میگیرم. صدا میزنم: «داداشی…داداشی کجایی…» انگار صدام بهش نمیرسه که جواب نمیده. یعنی کجاس خدایا؟ خودت کمک کن داداشیمو پیدا کنم. داداشی…داداشی… من که دستت رُ گرفته بودم که؛ کجایی آخه؟ میدَوَم اینطرف. گونههام میلرزن. اونطرف، تنم میخوره به دیوار. شاید عقب مونده باشه، یا شاید نه. نکنه رفته باشه توی یکی از این مغازهها؟ آقا شما یه بچه کوچیک ندیدین که یه لباس آبی تنش باشه؟ آقا شما چی؟ خانوم شما ندیدین یه بچه کوچولو با موهای سیاه از کنارتون رد بشه؟ یعنی کجا رفته؟ برمیگردم عقب. چند قدم، بعد چندقدم بیشتر؛ تا ناامید میشم. باز برمیگردم…یعنی کجاس؟
محکم دست میکشم به چشمام که گریهام نیاد. مث خیلی سال پیش که چُمچِه رو زدم به دیگ حلیم و افتاد، توی دلم یه چیزی چرخ میخوره. دندونهام سفت شدن، لبم درد گرفته. وسط این همه آدم غریبه، آخه کجا گذاشته رفته؟ من که دستشو گرفته بودم که گم نشه، آخه چیشد یه دفه؟ خدایا خودت کمک کن. میرم عقب… میدَوَم جلو…
صدامو میشنوم که بلندِ بلند میشه. اونا که اسمشونو بلد نیستم میان از کنارم رد بشن، هی نگام میکنن. من که اسمشونو بلد نیستم، عین عکس تو آب میمونن. انگار چشم ندارن، دست ندارن، پا ندارن، دهن ندارن، همهش صافِ صاف. یه ذره وامیایستن، نگام میکنن. من صدامو میشنوم که عین یه چیز گنده میشه میاد تو گوشم. آبجیام گم شد.
همش بوی نذری حامد اینا میخورد به چادر سیاهها و چادر گلیگلیها میرفت تو دماغم. من و آبجی بودیم با خیلی دیگه که اسمشونو بلد بودم. ولی یه دفهای آبجی رفت وسط چادر سیاهها گم شد. رفتم اینور اونور نبودش. صدام اونجا گنده نمیشه. بدریخانم میگفت الان میادش، الان میادش. وقتی آبجیجون نیستش، همه میشن عین عکس تو آب؛ هستش، نیست. بعد سیاه شدن همه. آبجیجون که آمد یه دفهای سیاه شد.
صدای صلوات و دیگ و آتیش با صدای داداشی در هم میشد، قدم تند کردم. همین که آمد توی بغلم، سکسکه تکونش میداد و بعد شونهم تکون میخورد. یه جایی روی چادر آفتابخوردهام، سیاهتر بود. گفتم: «داداشی جونِ من، هروقت دیدی آبجی نیست همونجا بمون. تا ۲۰ که بشمری من زودی میام پیشت». همینه که بلده با انگشتهاش تا ۲۰ میشمره. چندبار شمرده داداشی؟
خانومه میگه پیداش میکنم. صورتیه، عین نقاشی. بگم از کجا اومد؟ از تو سوراخِ گندهی سقف، از تو آفتاب آمد آمد تا رسید به من. همهجا قرمز بود، من ندیدم که صورتیه. صورتی بود، چون رو چشمهام دست کشید، صورتی بود. میگه من پریام، پری صورتی. صورتیه. خانومه میگه اگه قول بدی بیای بریم یه جای خوب، آبجیجونت رُ پیدا میکنم. میگم راست میگی؟ میگه من پریام. پری خوشگله، عین نقاشی که خوشگله ولی راه نمیره، از تو سوراخ سقف هم نمیآد. این پریه. آبجیمو پیدا میکنی پری خانوم؟
بشمر داداشی؛ بشمر…
آسمون سبزه، زمین آبیه، همهچی رنگیه. رنگ، رنگ، رنگ… آدمهاش اندازهی من و حامد و جعفرن. پریه گفت اگه اینجا باشی، آبجی میاد میبردت. من هیچی نگفتم. آبجیجون یعنی کی میاد؟ وقتی هست، یه بویی هست. یه بویی که صورتی نیست، ولی پریه میگه من پری صورتیام. ولی یه بویی هست که صورتی نیست. مث نمیدونم چی. پری گفته بمونم.
۱، ۲، ۳ ،۴ ،۵ ،۶ ،۷ ،۸ ،۹ ،۱۰ ،۱۱ ،۱۲ ،۱۳ ،۱۴ ،۱۵ ،۱۶ ،۱۷ ،۱۸ ،۱۹ ،۲۰٫ تموم که میشه باز آسمون سبزه، زمین آبی، همهجا رنگه، پری صورتی نیست، همه اونا که اسمشونو بلد نیستم همقد منن، نگاشون میکنم. تموم شدن ولی آبجیجون هنوز نیومده، مث هیچدفهی دیگه. پری صورتی نیست، رفته. همه هستن که اسمشونو نمیدونم چیه. اندازه من و حامد و ابراهیم و جعفرن. یه پری میاد، صورتیه، یه داداشی نشسته رو بالش. پیاده میشه، بعد میره دورِ دور که دیگه معلوم نیست کجاس. مث بادبادک امامقلی که رفت دیگه نیومد. پریها نیستن. فقط همهش میرن بازی میکنن، اونایی که اسمشونون نمیدونم چیه. همهش آبجیجوناشون نیستن.
این پسره مث حامده ولی باد داره. مث عمه نسرین که سر زا رفت. باد داره باد داره بعد یکی میاد میبردشون اون پشت که یه چیز گنده هست، مث چادرشب. میرن پیش پریها که دیگه نمیآن؟ من دارم باد میشم، عین عمه نسرین. یه پسره هست، میاد اینور، بعد باد میشه، باد میشه، باد میشه، بعد میره. میبرنش اون پشت. من دارم باد میشم. آبش مث آب اناره تو دکّون حبیبقارقار میمونه؛ ماهی نداره. گم شده ماهیش. آبجیجون تا بیست شمردم نیومد. پریه نیاوردش. باد میشم، باد میشم، باد میشم. نمیگم اینجا کجاس. نمیگم آبجی کجاس. نمیگم پریه کجاس. نمیگم، نمیگن؛ فقط باد میشیم. نمیگیم.
ساکته همش. پُره اوناس ولی ساکتن. میدون، بازی میکنن، میخندن ولی همهش ساکت. وقتی که صداشون نیاد که میدون، میخندن، اونوقت میخواد حوصلهمون سر بره ولی نمیذارن که سر بره چون بازیمون میدن. چرا نمیشه؟ من هروقت آبجی نیست، یه کاری میکنم که بیادش. بعد آدما میشن عین عکس تو آب، خیس میشن رنگشون میره، دستشون میره، صافِ صاف. الان آبجی نیستش ولی ساکتیم، کسی خیس نمیشه ولی آبجیهامون نیستن. فقط باد میشیم.
آبجیجونِ من نمیآد. من باد میشم. پریه دروغگو بودش، چون آبجیجونِ من نیومد، بعدشم من باد کردم، یکی داره میبَرَدَم اون پشت. نمیگم «کجا؟» اینجا شکل آدما و پریها مث عکس تو آب نمیشه، چونکه فقط باد هست که میره تو داداشیها.
حسامالدین مطهری
اتمام نگارش اولیه: ۳۱/۰۱/۸۶
ساعت ۰۱:۱۰ بامداد
…………………………
بازنگری: ۰۱/۰۲/۸۶
ساعت ۰۳:۴۸ بامداد
[۱] – رنگهای خامهی قالی بافی. این اسامی پیشتر متداول بودهاند.









آشخانه
همخانه





