
سروده قیصر برای مردم فلسطین
به قلم «قاسم یاحسینی»
عبدالرحيم سعيدیراد گفت
مصطفی رحماندوست گفت
آخرین صحیفه آسمانی به نام قرآن
در بازدید از پایگاه کتابخانه ملی کودکان و نوجوانان ایران
چاپ پنجم
نوشته «سید مهدی شجاعی»
"دا" باز هم صدرنشین
نوشته اکبر صحرایی
به قلم "رضيه غُبيشي" همرزم شهيد مريم فرهانيان
"زود بزرگ ميشويم"، اولين رمان جنگي ساسان ناطق
«سانستپارک» به فارسی ترجمه شد
البته 45 درصد از انگلیسیها!
اميد مهدی نژاد گفت
مجموعهای طنز در نقد خُلق و خو و اخلاق شهری، نوشته «علیرضا لبش»
جلد دوم کتاب ابوالفضل درخشنده
خاطرات ناگفته يوسفعلی ميرشكاك از رهبر انقلاب
يادداشت اميری اسفندقه درباره ديدار ساليانه شاعران با رهبر انقلاب
مجموعه خاطرات و بيانات استاد صمدی آملی در حوزه دفاع مقدس و شهدای گمنام
سفرنامه رهبر انقلاب در شیراز به قلم اکبرصحرایی
شرح زندگی و آثار حمید سبزواری
جفعرابراهیمی همه کتابهایش را به کتابخانه آنلاین هدیه داد.
رمانی با موضوع خرمشهر به قلم رضا رئیسی
تغییرات در سایت پاطوق کتاب، منجر به ثبت دامنهٔ آی.آر شد
کتاب آيتالله حسن حسنزاده آملی به چاپ پنجم رسید.
رونمایی از چاپ هشتم رمانی به قلم «حسینفتاحی»
8 کتاب از تازهترین داستانهای کوتاه خود را برای کودکان به دست چاپ سپرد.
گزارش هدایتالله بهبودی از بمباران شیمیایی شهر حلبچه
آشنایى با رمز و راز استحكام روابط خانوادگى
خاطرات «شهید حسین لشکری» منتشر میشود.
ظهر سهشنبه بیستم مرداد است که گذرم به آنطرفها میافتد. ویترینها دیگر خالی نیستند. کتابها جلوی رویَت سینه سپر کردهاند تا حسابی بتوانی براندازشان کنی. قفل در آهنی باز شده و جایش را به یک در برقی داده است. که تا نزدیکش شدی برود کنار و تو را به درون بخواند. پا سست میکنم و میروم تو.
انگار آفتاب وسط آسمان گیر کرده بود. هر چهقدر هم که میگذشت کلافهتر میشدیم. قایقران دیروزی اوّل بارَش بود که گذرش به این طرفها میافتاد. خیلی مرتب و اتوکشیده آمده بود تا به ما یخ برساند. حالا اینکه میگویم مرتب نه اینکه بشود با خط اتوی شلوارش پرتقال را نصف کرد. ولی وضعاش از ما -که حتی شلوار هم به پا نداشتیم،- بهتر بود. توی دلام گفتم کاش میشد طوری موتور قایقاش خراب شود و نتواند برگردد عقب. آنوقت دیدن داشت که این آدم با گرمای اینجا چه میکند.
به خمین که رسیدیم شروع کردیم به سرک کشیدن در مکانهایی که خاطرات دوران کودکی امام را در دل خود نگه داشته بودند. به روستاهایی رفتیم که پدر امام در آنجا کشاورزی میکرده است. سر زمینهایی که رویشان خربزه و هندوانه و گندم میکاشتهاند. به هر روستایی که وارد میشدیم نادر به من یادآوری میکرد که آرام رانندگی کنم. میگفت حواسم را جمع کنم تا خدای ناکرده کسی را -یکی از همین بچههای روستا که فردا روزی ممکن است ابنسینا شود- به کشتن ندهم.
نزدیک ظهر بود که کتاب به دستام رسید. راه افتادم سمت ایستگاه مترو. همان نزدیکیها ایستگاهی پیدا کردم که هنوز کامل نشده بود. ولی درش باز بود و مردم از پلههای نیمه کارهاش پایین میرفتند. هوای داخل ایستگاه پر از گرد و خاک بود. نمیشد تحمل کرد. برای فرار از سرفههای پشت سر هم، هی ردیف صندلیهای ایستگاه را رفتم و آمدم تا از هوای خفهٔ آنجا فرار کنم. ولی باز سینهام میگرفت و کلافهام میکرد. قطار که رسید، بیمعطلی وارد نزدیکترین واگن قطار شدم. درها زودتر از آنکه انتظارش را داشتم بسته شد و قطار به راه افتاد. بهخاطر نیمهساز بودن ایستگاه، قطار فقط در دو ایستگاه نگه میداشت. و دوباره دور میزد به طرف ایستگاه نیمهساز: در این فاصله با احتیاط سلفون کتاب را پاره کردم.

آشخانه
همخانه
پیک
تبلیغ
لوح