خانه کتاب اشا| محسن خطیبی‌فر
چهارشنبه، ۲۱ مرداد ۱۳۸۸ - ۱:۵۹ ب.ظ | یادداشت
محسن خطیبی‌فر

ظهر سه‌شنبه بیستم مرداد است که گذرم به آن‌طرف‌ها می‌افتد. ویترین‌ها دیگر خالی نیستند. کتاب‌ها جلوی رویَت سینه سپر کرده‌اند تا حسابی بتوانی براندازشان کنی. قفل در آهنی باز شده و جایش را به یک در برقی داده است. که تا نزدیکش شدی برود کنار و تو را به درون بخواند. پا سست می‌کنم و می‌روم تو.

شنبه، ۱۶ خرداد ۱۳۸۸ - ۱۱:۰۰ ب.ظ | مجله ادبی
محسن خطیبی‌فر

انگار آفتاب وسط آسمان گیر کرده بود. هر چه‌قدر هم که می‌گذشت کلافه‌تر می‌شدیم. قایق‌ران دی‌روزی اوّل بارَش بود که گذرش به این طرف‌ها می‌افتاد. خیلی مرتب و اتوکشیده آمده بود تا به ما یخ برساند. حالا این‌که می‌گویم مرتب نه این‌که بشود با خط اتوی شلوارش پرتقال را نصف کرد. ولی وضع‌اش از ما -که حتی شلوار هم به پا نداشتیم،- به‌تر بود. توی دل‌ام گفتم کاش می‌شد طوری موتور قایق‌اش خراب شود و نتواند برگردد عقب. آن‌وقت دیدن داشت که این آدم با گرمای این‌جا چه می‌کند.

جمعه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۷ - ۵:۵۰ ب.ظ | عکس‌نما
محسن خطیبی‌فر

چندی که از انتشار کتاب‌های کوچک شهرداری گذشت: هم چاپ این‌طور کتاب‌ها از رونق افتاد؛ هم این جاکتابی‌ها شدند سطل آشغال اتوبوس‌ها.

پنجشنبه، ۳ بهمن ۱۳۸۷ - ۲:۴۵ ب.ظ | داستان و رمان
محسن خطیبی‌فر

با کاراگاه معروف، شرلوک هلمز، می‌رویم پیش زیگموند فروید. آقای هلمز حالش خوب نیست. باید مداوا بشود

شنبه، ۲۸ دی ۱۳۸۷ - ۱:۵۱ ب.ظ | گفت‌گو
محسن خطیبی‌فر

به خمین که رسیدیم شروع کردیم به سرک کشیدن در مکان‌هایی که خاطرات دوران کودکی امام را در دل خود نگه داشته بودند. به روستاهایی رفتیم که پدر امام در آن‌جا کشاورزی می‌کرده است. سر زمین‌هایی که روی‌شان خربزه و هندوانه و گندم می‌کاشته‌اند. به هر روستایی که وارد می‌شدیم نادر به من یادآوری می‌کرد که آرام رانند‌گی کنم. می‌گفت حواسم را جمع کنم تا خدای ناکرده کسی را -یکی از همین بچه‌های روستا که فردا روزی ممکن است ابن‌سینا شود- به کشتن ندهم.

پنجشنبه، ۲۶ دی ۱۳۸۷ - ۱۲:۰۷ ب.ظ | داستان و رمان
محسن خطیبی‌فر

فونتامارا روایتی‌ست از دهکده‌ای قدیمی و گم‌نام. جایی محصور میان کوه‌ها و تپه‌ها. خانه‌های رعیتی فونتامارا -که بخشی از سرزمین ایتالیا است- اغلب یک روزنه دارند که کار در و پنجره و دودکش را با هم می‌کند: مردان، زنان، کودکان، بزها، جوجه‌ها، خوک‌ها و خرها با هم به‌سر می‌برند، می‌خوابند، می‌خورند و قضای

دوشنبه، ۲۳ دی ۱۳۸۷ - ۲:۰۲ ق.ظ | یادداشت
محسن خطیبی‌فر

نزدیک ظهر بود که کتاب به دست‌ام رسید. راه افتادم سمت ایست‌گاه مترو. همان نزدیکی‌ها ایست‌گاهی پیدا کردم که هنوز کامل نشده بود. ولی درش باز بود و مردم از پله‌های نیمه کاره‌اش پایین می‌رفتند. هوای داخل ایست‌گاه پر از گرد و خاک بود. نمی‌شد تحمل کرد. برای فرار از سرفه‌های پشت سر هم، هی ردیف صندلی‌های ایست‌گاه را رفتم و آمدم تا از هوای خفهٔ آن‌جا فرار کنم. ولی باز سینه‌ام می‌گرفت و کلافه‌ام می‌کرد. قطار که رسید، بی‌معطلی وارد نزدیک‌ترین واگن قطار شدم. درها زودتر از آن‌که انتظارش را داشتم بسته شد و قطار به راه افتاد. به‌خاطر نیمه‌ساز بودن ایست‌گاه، قطار فقط در دو ایست‌گاه نگه می‌داشت. و دوباره دور می‌زد به طرف ایست‌گاه نیمه‌ساز: در این فاصله با احتیاط سلفون کتاب را پاره کردم.

بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ی کدورت است!