<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا &#187; غذا</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/category/book-review/dastan/ghaza-dastan-ashkhane/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>خانه‌ای می‌سازیم؛ خشت خشت‌اش ز کتاب</description>
	<lastBuildDate>Thu, 29 Jul 2010 21:41:03 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>یک روز دیگر</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3340</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3340#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Jul 2010 20:47:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه روان‌گرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[جبران گذشته]]></category>
		<category><![CDATA[سه‌شنبه‌ها با موری]]></category>
		<category><![CDATA[شیر مادر]]></category>
		<category><![CDATA[فرصت دوباره]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[میچ آلبوم]]></category>
		<category><![CDATA[ناامیدی]]></category>
		<category><![CDATA[پنج نفری که در بهشت ملاقات می‌کنید]]></category>
		<category><![CDATA[گیتا گرکانی]]></category>
		<category><![CDATA[یک روز دیگر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3340</guid>
		<description><![CDATA[اگر شما شانس داشته باشید، فقط یک شانس، تا به گذشته برگردید و اشتباهی را که در زندگی مرتکب شده‌اید جبران کنید، از این فرصت استفاده می‌کنید؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/yek-rooze-diigar.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>«اگر شما شانس داشته باشید، فقط یک شانس، تا به گذشته برگردید و اشتباهی را که در زندگی مرتکب شده‌اید جبران کنید، از این فرصت استفاده می‌کنید؟ و اگر این کار را کردید، آن قدر بزرگ هستید که تاب تحملش را داشته باشید؟»*<br />
این جملات را نوشتم، تا شما هم حسی که پس از خواندن «یک روز دیگر»، در کتابفروشی به من دست داد را درک کنید. هما‌ن‌جا، در حالی که ایستاده بودم به فکر فرو رفتم. واقعاً چه طور از این فرصت استفاده می‌کنم؟ اصلاً طاقتش را دارم؟ برای پاسخ دادن به این سؤالات وقت زیادی لازم داریم. در همین زمانی که ما برای فکر کردن داریم، می‌توانیم سرنوشت مردی را بخوانیم که این فرصت به او داده شده تا اندکی از بدرفتاری‌هایی را که در گذشته با مادرش داشته را جبران کند.</p>
<p>نام او <em>چالز چیک بنه تو</em> است. شاید تمام اتفاقات بدی که او از آن‌ها رنج می‌برد برمی‌گردد به انتخابی که در کودکی مجبور به انجام آن شده بود. پدرش در کودکی به او گفت: «تو فقط می‌توانی پسر مامان باشی یا پسر بابا، اما نه هر دو».</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>پدرم بعد از هشت سال غیبت، در اولین بازی کالج من در بهار ۱۹۶۸، درست در ردیف صندلی‌های پشت گوشهٔ چوب زن، جایی که به بهترین شکل می‌توانست شیوهٔ بازی مرا ببیند، دوباره ظاهر شد.<br />
هرگز آن روز را فراموش نمی‌کنم. بعد از ظهری پر باد بود با آسمانی به رنگ فلز که خبر از باران می‌داد. من به طرف محل توپ زدن رفتم. معمولاً به صندلی‌ها نگاه نمی‌کنم، اما به هر دلیلی که بود، آن دفعه این کار را کردم. و او آن‌جا بود. موهای شقیقه‌اش خاکستری شده بود، شانه‌هایش کوچک‌تر به نظر می‌رسید، کمرش اندکی پهن‌تر، انگار در خودش فرو رفته بود. اما به جز این‌ها، مثل همیشه بود. اگر هم پریشان بود، چیزی نشان نداد. به هر حال، مطمئن نیستم متوجه «پریشان» حالی پدرم شده باشم.<br />
برایم سر تکان داد. انگار همه چیز از حرکت بازماند. هشت سال. هشت سال تمام. حس کردم لب‌هایم لرزید. یادم هست صدایی در سرم گفت: «حق نداری، چیک. گریه نکن، گریه نکن»<br />
به پاهایم نگاه کردم. آن‌ها را به زور حرکت دادم. تمام راه تا محل قرار گرفتن توپ زن چشم‌هایم را به پاهایم دوخته بودم. و اولین توپ را از بالای دیوار سمت چپ زمین پرت کردم.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>او پدرش را انتخاب کرد. نتیجهٔ این انتخاب، فقط این بود که پدرش در آستانهٔ نوجوانی او و خانواده‌اش را ترک کرد. چند دههٔ بعد، چارلی مردی شکست خورده است. او نه تنها در کار بلکه در زندگی خانوادگی‌اش هم شکست خورده است. به همین دلیل آن‌ها را ترک می‌کند و وقتی می‌فهمد به عروسی تنها دخترش دعوت نشده، به کلی دچار ناامیدی می‌شود و تصمیم می‌گیرد خودش را بکشد.</p>
<p>چارلی نیمه شب با ماشین به شهر کوچک زادگاهش می‌رود تا کار را همان‌جا که شروع شده بود، تمام کند. اما وقتی گیج و سرگردان به خانهٔ دوران کودکی‌اش می‌رسد، با چیزی حیرت‌انگیز مواجه می‌شود. او در کمال تعجب می‌بیند مادرش -که هشت سال قبل مرده- آنجا است و طوری به چارلی خوش‌آمد می‌گوید که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. در حقیقت چارلی فرصت دارد «یک روز دیگر» را با مادرش بگذراند .</p>
<p>این دومین کتابی‌ست که از «میچ آلبوم» خوانده‌ام. نوشته‌های این نویسنده ساده اما پربار است. او کتاب‌هایش را با جملاتی آغاز می‌کند که خواننده نتواند پیش از خواندن ِ حداقل چند صفحهٔ اول کتاب، آن را زمین بگذارد. همین ویژگی در آغاز تمام فصل‌های رمان‌هایش هم دیده می‌شود.</p>
<p>در این کتاب، نویسنده در خلال اتفاقاتی که در آن یک روز برای نقش اول داستان یعنی «چارلز بنه تو» می‌افتد، قسمت‌هایی را با نام‌های «دفعاتی که من از مادرم حمایت نکردم» و «دفعاتی که مادرم از من حمایت کرد» آورده که نکات کوچک اما مهمی را که ممکن است در زندگی روزمرهٔ هریک از ما رخ دهد بیان کرده است.</p>
<p>فصل‌بندی‌های کتاب کوتاه هستند. همین امر موجب می‌شود تا آن‌ها را با دقت و اشتیاق بیش‌تری بخوانیم.<br />
کتاب از زبان شخصیت اصلی داستان نوشته شده است و این باعث می‌شود در تمام این یک روز، خود را در کنار او حس کنیم.</p>
<p>میچ البوم، نویسنده‌ای کم‌کار، اما بسیار موفق است. کتاب قبلی او، «سه‌شنبه‌ها با موری»، مدت‌ها در صدرِ کتاب‌های پرفروش قرار داشت و «اپرا وینفری» سریالی از روی آن ساخت. پس از این موفقیت درخواست‌های بسیاری از او شد تا دنبالهٔ کتابِ سه‌شنبه‌ها با موری را بنویسد. او این کار را نکرد و شش سال صبر کرد تا «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» را بنویسد. خودش در این‌باره می‌گوید: «آن قدر صبر کردم تا حرف جدید و الهام‌بخش دیگری برای گفتن داشته باشم.» (نقل به مضمون) این کتاب هم مدت‌ها در میان کتاب‌های پرفروش دنیا قرار داشت.</p>
<p>او موضوع دشواری را برای روایتش انتخاب کرده؛ ذرّه‌ای لغزش او را به دامن و دامِ نصیحت و موعظه و عشق‌های سطحی می‌رساند. ولی او از این خطا خود را مصّون نگه داشته است و داستانی موردِ پسند ارائه می‌دهد.</p>
<p>* جملات داخل گیومه، از سایت ناشر کتاب نقل شده است.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="321" valign="top"><strong>شناسنامهٔ   کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="169" valign="top">یک روز دیگر</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="169" valign="top">میچ آلبوم</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="169" valign="top">گیتا گرگانی</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="169" valign="top">کاروان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>مزهٔ   کتاب</strong></td>
<td width="169" valign="top">شیر مادر</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="169" valign="top">علاقه‌مندان به رمان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>جنسیت   مخاطبان</strong></td>
<td width="169" valign="top">فرقی ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="169" valign="top">۲۲۴ صفحه</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="169" valign="top">سوم/ ۸۷</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="169" valign="top">۱۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="169" valign="top">۳۲۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="169" valign="top">۹۷۸-۹۶۴-۸۴۹۷-۹۵-۳</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3340">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3340/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سه دیدار</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3298</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3298#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Jun 2010 07:13:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهرام بابایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[امام خمینی]]></category>
		<category><![CDATA[سه دیدار]]></category>
		<category><![CDATA[سوره مهر]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[نادر ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب درباره امام خمینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3298</guid>
		<description><![CDATA[«سه دیدار» روایتِ دلچسبی است. داستانی خوش‌ساخت، خوش‌قلم دربارهٔ زندگی فردی و اجتماعی حضرت سید روح الله خمینی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/3didaar.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>حکایتِ سید روح الله خمینی در زمانهٔ ما، غربت عجیبی دارد. این روزها، او را با نام‌های بلند می‌خوانیم، اما آن‌چه درباره‌اش می‌دانیم، بسیار اندک است. و این برای نسلی که بسیاری از داشته‌هایش را مدیونِ روحِ حماسی او است، تأسف‌بار است. در این غربت، البته برخی از فرزندان خمینی بزرگ نیز دخیل‌اند، چون آن‌طور که باید، نسل بعد از خود را با امام‌شان آشنا نکرده‌اند.</p>
<p>اگر در میانِ کتاب‌های منتشر شده در طول ۳۰ سال اخیر دنبال کتابِ خوب و خواندنی دربارهٔ حضرت امام خمینی بگردیم، انتخاب سختی خواهیم داشت، چون با نهایت تأسف، آثار قوی، جان‌دار و خوش‌مزه دربارهٔ زندگی ایشان، بسیار کم است. متأسفانه در طول این سال‌ها، اگر اثر قابل قبولی هم نوشته شده است، مورد بی‌مهری قرار گرفته  یا از آن حمایت نشده و در انبارها محبوس شده است. این چند خط، حکایت یکی از این آثار محبوس شده است.</p>
<p>سال‌ها پیش، در دههٔ ۷۰، نویسندهٔ خوش‌نام و صاحبِ ذوق و اهلِ دردی به نام «نادر ابراهیمی» دست به کارِ آفرینش سه‌گانه‌ای شد که به زندگی سید روح الله می‌پرداخت. ابراهیمی،</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p>خداوندا! من ادّعایی نداشتم و ندارم. من، کم‌ترین طلبهٔ تواَم و  کوچک‌ترین عاشق تو. من مولایم علی را افسری کردم و بر سر مجروحِ روحم  نهادم، تو سیاست را طوقی کردی و بر گردنم انداختی. پس بِکِش به هر جایی که  خاطرخواه تو است… به خاک و خونم بِکِش! به سنگبارانِ کوچه‌های عشق، به  ویرانه‌هایی که زمانی منزل‌گاه مجنون بوده است! بِکِش آن‌گونه که ریسمانِ  محبتت، گلویم را بخراشد. بتراشد، پاره کند؛ و باز بِکِش؛ امّا مردم معصوم  را به من مبتلا نکن. از پی من آواره‌شان نکن…</p>
<p>ای خدا! من هنوز، در این خطّهٔ خطیر، طفل خردسالی هستم. شیرِ مادرِ خاک و  خیر مهربانی‌ات را از من دریغ مکن!</p>
<p>من باور ندارم که آمده باشم تا با غول‌های این میدان پنجه درافکنم.</p>
<p>پس یا بمیرانم یا مسلّحم کن به سلاحی که دشمنانِ دین و ایمانم، از  مقابله با آن عاجز باشند</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>هنوز تا بیماریِ سختی که بعدها دچارش شد فاصله داشت. روزها بیش از اندازه کار می‌کرد و دلش می‌خواست که روز، به جای ۲۴ ساعت، ۲۵ ساعت داشته باشد تا باز بتواند بکوشد و بجوشد. همان وقت‌ها، عددها می‌گفتند که سال، سالِ ۱۳۷۵ است. ابراهیمی، کار روی «سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد» را آغاز کرد. «سه دیدار»، بنا بود «بر اساس داستان زندگی امام روح الله خمینی، عارف، فیلسوف، سیاست‌مدار نام‌دار و رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران» نوشته شود.</p>
<p>آقای نویسنده، این کار را با حمایت «دفتر ادبیات انقلاب اسلامی» حوزهٔ هنری آغاز کرد. کار به خوبی پیش رفت تا چاپ اول از کتابِ‌ اولِ این «سه گانه»، در سال ۷۷ وارد بازار کتاب شد. نادر دربارهٔ کارش، نوشت: «من داستان‌ می‌نویسم، تاریخ نمی‌نویسم. تاریخ‌های بسیاری قبل از من نوشته شده است و همزمان با من و بعد از من نیز نوشته می‌شود و خواهد شد؛ اما داستان، فقط یک‌بار نوشته می‌شود؛ فقط یک‌بار. آن‌ها که واقعیت را می‌خواهند نه حقیقت را، و طالبِ واقعیاتِ تاریخی هستند نه حقایقِ انسانی، می‌توانند بی دغدغهٔ خاطر، به بهترین تاریخ‌ها مراجعه کنند&#8230;»</p>
<p>نادر برای نوشتن این کتاب، راهی سفر شد. به درّهٔ گل‌زرد رفت تا موطنِ امام را از نزدیک ببیند. همزمان، سرگرم غور در اطلاعات تاریخی دربارهٔ امام بود. هر روز چیز تازه‌ای می‌خواند و نکتهٔ تازه‌ای دستگیرش می‌شد. او تلاش می‌کرد، داستانی که دربارهٔ امام می‌نویسد، داستانی بی‌مانند و عالی باشد.</p>
<p>کتاب اول را نوشت و سرگرم کتاب دوم شد. کتاب اول چاپ شد. در تقدیم‌نامهٔ کتاب نوشت: «این اثر را خاکسارانه پیشکش می‌کنم به ملّتی که ساختن و راه انداختن انقلاب‌ها را خوب می‌داند و باری، بارِ کوه‌آسایِ عظیم‌ترین انقلابِ تاریخ را بر دوش کشیده است&#8230;»</p>
<p>کتاب دوم هم آمد. کار برای او سخت بود و این را می‌شد از مقدمه و مؤخرهٔ کتاب فهمید. در پایان کتاب اول و دوم نوشت: «ابتدا قصد آن داشتم که همهٔ حرف‌هایم را دربارهٔ این داستانِ بلندِ خُردکننده، در مقدمه بیاورم؛ اما جلد نخستین که به پایان رسید، از نهادن مقدمه‌ای بر آن پشیمان شدم، و تصمیم گرفتم که آن‌چه برای گفتن، خارج از داستان دارم، به انتهای جلدِ آخر بفرستم.</p>
<p>همین‌قدر می‌گویم که در عمر خویش، کاری چنین کمرشکن، در هم کوبنده و خوف‌انگیز انجام نداده‌ام، و نه، دیگر، نخواهم داد.»</p>
<p>در عین شوق، کار او را خسته می‌کرد. در میانهٔ جلد سوم بود که بیمار شد و جلد سوم هرگز به چاپ نرسید. انتظار می‌رفت که کتاب‌های اول و دوم به وفور در بازار باشند. اما، ظاهراً به خاطر برخی بچه‌فکری‌ها، کتاب اول و دوم در انبار حوزهٔ هنری ماند و خاک خورد. و این قصه ادامه داشت تا ۱۰ سال بعد، روز مرگ نادر. آقای نویسنده در سال ۸۷ بعد از چند سال بیماری، غریبانه فوت کرد. در مجلس ختم، بسیاری از کسانی که مدت‌ها بود از حال نادر بی‌خبر بودند، آمدند تا خودی نشان بدهند. همین زمان بود که ناشر، اعلام کرد به زودی چاپ کتاب را از سر می‌گیرد. و درست در همین زمان بود که ناشر، نسخه‌های در انبار ماندهٔ کتاب را، بیرون آورد و توزیع کرد.</p>
<p>یک سال دیگر هم گذشت و باز، ناشر گفت: در نمایشگاه کتاب ۸۹، هر دو جلد «سه دیدار» را می‌آوریم.</p>
<p>چشم‌انتظار ماندیم تا زمانِ نمایشگاه. اما خبری از کتاب نشد و ناشر باز هم بدعهدی کرد.</p>
<p>این، روایتِ قصورِ نسل قبل از ما است. نسلی که وظیفه داشت ما را –با کتاب و فیلم و موسیقی و&#8230;- با امام آشنا کند. اما در عمل، درگیر اختلافات بچه‌گانه شد و کتابِ ارزنده‌ای چون «سه دیدار» را انبارنشین کرد.</p>
<p>«سه دیدار» روایتِ دلچسبی است. داستانی خوش‌ساخت، خوش‌قلم، خوش‌مزه و بی‌مانند دربارهٔ زندگی فردی و اجتماعی حضرت سید روح الله خمینی رضوان الله تعالی علیه. داستان از کودکی امام آغاز می‌شود و فصل به فصل، در میان سال‌های کودکی و بزرگی ایشان در رفت و آمد است. با این کتابِ ارزنده است که روزهای ناآرامِ کودکِ ناآرامی به نامِ «روح الدین» را می‌خوانیم.</p>
<p>این قلم، تاکنون کتابی به این شیرینی، و قدرت، و روحانی دربارهٔ امام نخوانده است. و این، چه بسا از نیتِ خالصِ نادر ابراهیمی برآمده باشد.</p>
<p>روحِ پرجوشِ روح الله، به خوبی در «سه دیدار» آمده است. پرجوش است در کودکی، در بزرگی، در مواجهه با استادانِ محافظه‌کارِ عافیت‌جو، در مواجهه با دشمن، در مواجهه با نادان، در مواجهه با دوست&#8230;</p>
<p>«سه دیدار» خواندنی است؛ پس، حرافیِ بیش‌ترِ من، مزاحم است&#8230;</p>
<p>برای یافتنِ «سه دیدار» می‌توانید با ناشر تماس بگیرید!</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong>[podcast]http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/06/3didaar.mp3[/podcast]<br />
</strong></p>
<p><strong>این نوشته، پیش از انتشار در اشا، به مجلهٔ «آینده‌سازان» فروخته شده است.</strong></p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3298">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3298/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/06/3didaar.mp3" length="1084071" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>پختستان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3213</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3213#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 May 2010 20:40:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید کمال‌الدین دعائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[علمی و آموزشی]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[آب‌گوشت]]></category>
		<category><![CDATA[رمان ریاضی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان علمی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان علمی تخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[ریاضیات در رمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3213</guid>
		<description><![CDATA[جهانی است که موجودات آن تنها در دو بعد تعریف‌پذیرند: عرض و طول. ساکنان این جهان نیز اشکال هندسی هستند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/Flatland.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>روی میزی از میزهاتان در مکان، یک سکه بگذارید و دولّا از بالا نگاهش کنید: آن را یک دایره می‌بینید. حالا خود را پس بکشید به لب‌ ِ میز و کم‌کم چشم را پایین ببرید، و ببینید که شکل سکه هر لحظه بیضوی‌تر می‌نماید، تا آن‌که عاقبت، وقتی چشم‌ها درست محاذی سطح میز قرار گرفت، خواهید دید که سکه دیگر حتی بیضی هم نیست و به چشم شما چیزی جز یک خط مستقیم نمی‌آید. اگر سکه‌تان به جز دایره، هر وضع دیگری هم داشته باشد، مثلث یا مربع یا یک چندضلعی باشد، باز هم وقتی با چشمی بر لب میز نگاهش کنید، دیگر چیزی جز یک «خط مستقیم» نمی‌بینید&#8230; به «پختستان» خوش آمدید!</p>
<p><strong><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Edwin_Abbott_Abbott">ادوین ابوت ابوت</a></strong> الهی‌دان و معلم عصر ویکتوریای انگلیسی، پس از تألیفات فراوان خود در باب ریاضیات و فیزیک، در اعتراض و نقد فرهنگِ سلسله ‌مراتبیِ دورهٔ سلطنت ملکهٔ ویکتوریا، دست به نگارش رمانی می‌زند و طی روایت داستان «پخستان» علاوه ‌بر هجوِ فرهنگ و جامعهٔ زمانهٔ خود (خصوصاً طرز نگاه غالب به زنان)، باب جدیدی از نگرش به ابعاد هستی می‌گشاید.</p>
<p>رمان «پختستان» سرمنشأ کشف‌ها و ابداعات علمی فراوان می‌شود. شرح کاملی از تأثیر و تأثرات علمی این اثر داستانی بر دانشمندان و آثار بعد از خود، در مقدمه‌ای که «تامس اف. بانچاف» استاد زیست‌شناسی دانشگاه براون آمریکا بر ویراست تازهٔ این کتاب نوشته است، می‌توان یافت. کتاب پختستان نخستین بار در ۱۸۸۴ با نامی مستعار در کشور بریتانیا به چاپ رسید؛ گویی نویسنده که اسم و رسمی در تحقیقات ادبی و الاهیات داشته، می‌ترسیده کتاب در جامعهٔ آن روز، برایش لکهٔ ننگی به بار بیاورد. طرح‌های متن این کتاب را خود «ابوت» نقاشی کرده است.</p>
<p>نقل «پختستان» را دو سال پیش از دکتر <strong>مجید میرزا وزیری</strong> شنیده بودم؛ وقتی که می‌خواست نوعی از رمان‌های ریاضی-الهیاتی-فلسفی را به من معرفی کند. میرزا وزیری ِ ریاضی‌دان ِ رمان‌نویس ِ ما، خود دست پر رونقی بر نگارش <a href="http://www.adinebook.com/gp/search/ref=pd_sa_top/727-4061717-1170467?search-alias=books&amp;author=%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF+%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DB%8C&amp;select-author=author-exact">رمان‌های ریاضی-فلسفی</a> دارد.</p>
<p>آن موقع هنوز ترجمه‌ای از این کتاب موجود نبود، یا دست‌کم من پیدا نکردم، اما نسخهٔ انگلیسی آن را که <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Flatland">Flatland</a> نام دارد، از اینترنت یافتم. باری، نثر قرن نوزدهمی کتاب و کاربرد اصطلاحات من‌درآوردی و نیز بازی‌های زبانی فراوان، سنگین‌تر از آن بود که بتوانم داستان را فهم کنم. مدتی بعد، انیمیشن <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Flatland_%28film%29">Flatland</a> ساختهٔ <strong>Ladd Ehlinger Jr</strong> به‌ دستم رسید. به تماشایش ننشستم و متوجه شدم با وجود این‌ که سناریوی انیمیشین بر مبنای همان روایت ادوین ابوت است، اما وقایع عصر ویکتوریای انگلستان با حال و هوای دورهٔ معاصر ایالات متحدهٔ آمریکا جایگزین شده است و دیدنش ممکن است لذت فهم اصل کتاب را زایل کند. بنابراین دیدن آن را به بعد از مطالعهٔ کتاب موکول کردم.</p>
<div style="border: 1px solid #ffffff;padding: 5px;background-color: #d1d1d1;width: 180px;float: left;margin-right: 10px">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>در روابط‌مان با جماعت نسوان گرهی دیگر هم هست که گشودن آن را آسان نمی‌بینم.</p>
<p>سه قرن پیش، بزرگ‌ترین ‌دایرهٔ وقت فتوی داد که: «جماعت نسوان را به علت کثرت عواطف و قلّت عقل نباید ازین پس معقول به شمار آورد، و لذا نباید در بند رشد فکری ایشان بود.»</p>
<p>از آن به بعد، خواندن را دیگر به زنان نیاموختند، حساب را &#8211; حتی در حدّ شمارش گوشه‌های شوهران و فرزندان &#8211; از جماعت ِ نسوان دریغ داشتند.</p>
<p>و از اینجا بود که قوای عقلانی نسوان به صورت ِ مشهودی رو به نقصان گذاشت.</p>
<p>این رسم نادان‌پروری یا خفته‌ نگاه‌داشتن ِ نسوان همچنان امروزه برجاست. من از آن می‌ترسم که اعمال این سیاست، ولو به قصد صلاح، تا همین‌جا هم به زیان جنس ذکور تمام شده باشد. چون ما مردان در شرایط فعلی ناچار شده‌ایم با دو زبان، یا شاید بشود گفت با دو ذهن، چرخ زندگی را بچرخانیم. با زنان سخن از «عشق» و «وظیفه» می‌گوییم، و از «خطا» و «صواب»، «مروت» و «امید» و دیگر ذهنیات عاطفی و به دور از عقل دم می‌زنیم &#8211; که وجودشان واهی‌ست و جعل ِ آن‌ها جز به قصد مهارکردن جوشش‌های تند زنانه نیست &#8211; اما میان خود و در صفحات کتاب‌ها الفاظ و عباراتی دیگر، یا شاید بشود گفت، اسلوب دیگری به ‌کار می‌گیریم&#8230;</p>
<p>&#8230; الهیات ما در حضور زنان یک چیز است و در غیابشان بالکل چیزی دیگر.</p>
<p>&#8230; بگذریم ازین خطر که فردی از جماعت نسوان در خفا خواندن بیاموزد، کتاب ِ معروفی بخواند، و حاصل کار را به هم‌جنسانش انتقال دهد؛ یا پسر بچه‌یی، از سر بی‌احتیاطی یا نافرمانی، اسرار ِ جدل ِ منطقی را نزد مادری فاش کند.</p>
<p>نگران از سستی‌گرفتن ِ قوای دماغیِ ِ جنس ذکور، بدین وسیله، در عین خضوع، از مقامات عالیه درخواست می‌کنم که در مقررات ِ آموزش ِ نسوان تجدید نظر کنند.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center">■ ■ ■</div>
</div>
<p>همان ایام بود که در روزنامهٔ فوت کردهٔ «خورشید» خبر ترجمهٔ Flatland  به فارسی توسط «منوچهر انور» و با نام «پختستان» را دیدم. تا این ‌که بالأخره چند روز پیش، اتفاقاً جلد زرد رنگ کتاب «پختستان» در ویترین یک کتاب‌فروشی توجهم را جلب کرد و بدون تردید کتاب را خریدم. با وجود این‌ که در میانهٔ «ابله» داستایفسکی بودم، اما اشتیاق مطالعهٔ این کتاب با خاطرهٔ دوساله‌اش در ذهنم، خواندن آن را بیش از یک روز به درازا نکشاند.</p>
<p>شاید زیباترین تعبیر برای «پختستان» همان باشد که ویکی‌پدیا به ‌دست داده است: یک هجونامهٔ ریاضیاتی و یک تمثیل‌نامهٔ مذهبی. از سویی این کتاب را «رمان ابعاد» خوانده‌اند و «آیزاک آسیموف» این کتاب را برای «درک ابعاد» بهترین در نوع خود خوانده است. بسیاری از مطالب ابوت در «پختستان»، پاسخ به مشکلات فلسفی و ریاضی روز است. بعضی نیز این کتاب را سرآغاز فصل نوینی در تاریخ ادبیات انگلیس می‌دانند.</p>
<p>آن ‌طور که از کتاب بر می‌آید و در مقدمهٔ منوچهر انور بر کتاب نیز ذکر شده است، ابوت در نگارش این اثر عمیقاً تحت تأثیر «سفرهای گالیور» نوشتهٔ <strong>جاناتان سویفت</strong> بوده است و آن‌چنان که ویکی‌پدیا هم اشاره‌ای داشته، تم این رمان قرابتی نیز با داستان مشهور «فیل در اتاق تاریک» مولوی دارد.</p>
<p>«پختستان» جهانی است که موجودات آن تنها در دو بعد تعریف‌پذیرند: عرض و طول. ساکنان این جهان نیز اشکال هندسی هستند: خط، مثلث، مربع و دیگر کثیرالاضلاع‌ها که آزادانه در آمد و رفت‌اند، بی‌آن‌که بتوانند از سطح فراخیزند، یا در آن فرو روند. ارج و مقام و برتری در «پختستان» بسته به تعداد اضلاع منتظم موجودات است، یعنی پس از «خط» که نمایندهٔ حضور نسوان در «پختستان» و پست‌ترین موجود این جهان است، مثلث‌های متساوی‌الساقین سربازان و پایین‌ترین طبقهٔ کارگران، مثلث‌های متساوی‌الاضلاع طبقهٔ متوسط، مربع‌ها متخصصین و محترمین و همین‌طور الی آخر که دایره‌ها یا همان «کاهنان» هستند.</p>
<p>کتاب شامل دو فصل است: جهان ما و دنیاهای دیگر. در فصل اول، راوی داستان که خود یک «مربع» و به نوعی یک روشنفکر پیشرو است، حال و هوای جهان خود و چگونگی زیست و فرهنگ معاشرت و قانون‌گذاری در آن  را برای مخاطبی از «حجمستان» یا همان دنیای سه بعدی شرح می‌دهد. در فصل بعد، وی به توضیح چگونگی حضور یک «کـُره» از جهان سه‌بعدی در آستانهٔ هزارهٔ سوم «پختستان» و تشریح پیامدهای عجیبی که دیدار موجودی از یک بعد فراتر در بینش او ایجاده کرده است، می‌پردازد.</p>
<p>تصور و تخیل دنیای «پختستان» ممکن است در آغاز خواندن این رمان شما را اذیت کند، اما خیلی زود با این جهان دوبعدی انس خواهید گرفت و با مربع راوی، همذات‌پنداری خواهید کرد. این کتاب می‌تواند ذهنِ ما را خوب ورزش دهد تا بفهمیم ممکن است خارج از درک متعارف و معمولی ما از جهان، فضای دیگر و جهانی کاملاً محسوس وجود داشته باشد.</p>
<p>ترجمهٔ «منوچهر انور» نیز کار خوبی از آب درآمده است. با توجه به نثر کهنه‌ و طنز والامآبانهٔ اصل کتاب، ترجمه نیز حال و هوایی این‌گونه دارد؛ اما این کهنگی و طنز تند و تیز در ترجمه خیلی روان و امروزی‌فهم منتقل شده است. از این کتاب‌ الهام‌های متعددی در دیگر آثار فرهنگی از جمله‌ کتاب‌های علمی و داستانی و نیز در بعضی تولیدات سینمایی و تلویزیونی برگرفته شده است.</p>
<p>چندین نقل از کتاب یادداشت کرده بودم تا این‌جا ذکر کنم، اما انتخاب میان آن‌ها دشوار است و اطاله بیش از این نیز جایز نیست. مطالعهٔ این کتاب در این روزها که ملالت درک کم‌بُعدی و بی‌بُعدی آدم‌ها آزاردهنده است، نسیم روح‌بخشی بود.</p>
<p>«پختستان» را سال‌ها پیش انتشاراتِ «روشنگران و مطالعات زنان» با همین ترجمه منتشر کرده بود. حالا انتشارات «کارنامه» همان اثر را برای دومین بار منتشر کرده است.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong>[podcast]http://asha.ir/core/wp-content/audio/pakhtestan.mp3[/podcast]<br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="302" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="169" valign="top">پختستان</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="169" valign="top">ادوین ابوت ابوت</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="169" valign="top">منوچهر انور</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="169" valign="top">کارنامه</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>مزه کتاب</strong></td>
<td width="169" valign="top">آب‌گوشت</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="169" valign="top">علاقه‌مندان به علم و رمان!</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td width="169" valign="top">فرقی ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="169" valign="top">۱۸۰ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="169" valign="top">اول(کارنامه): ۸۸</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="169" valign="top">۲۲۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="169" valign="top">۹۵۰۰ تومان</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3213">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3213/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/audio/pakhtestan.mp3" length="1302243" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>بازماندهٔ روز</title>
		<link>http://asha.ir/archives/3087</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/3087#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 May 2010 20:14:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>فاطمه روان‌گرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[نجف دریابندری]]></category>
		<category><![CDATA[کازئو ایشی گورو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=3087</guid>
		<description><![CDATA[کتابی است که از گذشته حرف می‌زند؛ طوری که از حال عقب نمی‌مانی، حسرت گذشته را نمی‌خوری ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/bazmande-rooz.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>گاهی اوقات خواندن بعضی کتاب‌ها، آرامش خاصی به انسان می‌بخشد. و گاهی هم برعکس، تمام فکر و ذکرت متوجه وقایع کتاب می‌شود و مدام در این فکری که قرار است چه  اتفاقی بیفتد، یا نکند این بشود و نکند آن نشود!</p>
<p>«بازماندهٔ روز» کتابی است که از گذشته حرف می‌زند؛ طوری که از حال عقب نمی‌مانی، حسرت گذشته را نمی‌خوری و سعی می‌کنی از هرآنچه در او است -چه خوب چه بد- درس بگیری. گذشتهٔ «استیونز» شخصیت اصلی این داستان، با گذشتهٔ یک خانهٔ اشرافی گره خورده است. «استیونز» از آن گذشته به خوبی یاد می‌کند، زیرا از این‌ که روزگاری در خدمت «لرد دارلینگتن» بوده و هر آنچه که در توان داشته برای او انجام داده، احساس سربلندی می‌کند. او برای رسیدن به این جایگاه (باتلری) و داشتن رضایت قلبی از</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>میس کنتن لحظه‌ای ساکت شد. بعد ادامه داد:‏<br />
«این معنی‌اش این نیست که بعضی اوقات -بعضی اوقات خیلی سخت- با خودم نمی‌گویم که: چه اشتباه وحشتناکی با زندگی خودم کردم. آن وقت آدم به زندگی دیگری فکر می‌کند، زندگی بهتری که می‌توانسته داشته باشد. مثلا من به آن زندگی فکر می‌کنم که ممکن بود با شما داشته باشم، آقای استیونز. گمان می‌کنم در همین لحظه‌ها است که سر هیچ و پوچ عصبانی می‌شوم و از خانه‌ام می‌روم. ولی هر وقت که این کار را می‌کنم، چیزی نمی‌گذرد که متوجه می‌شوم جای من توی خانه و کنار شوهر است. بالأخره ساعت را که نمی‌شود به عقب برگرداند. آدم نمی‌تواند تا ابد در این فکر باشد که چگونه ممکن بود بشود. انسان باید بفهمد که نصیب و قسمتش مثل دیگران بوده، شاید هم بهتر از دیگران؛ آن وقت باید شکرگزار باشد.»<br />
خیال نمی‌کنم جواب میس کنتن را فوری دادم، چون یکی دو دقیقه طول کشید تا معنای کلمات ایشان را هضم کنم. به علاوه، همان طور که لابد متوجه شده‌اید، معنای این کلمات طوری بود که می‌بایست نوعی غم و افسوس در بنده به وجود بیاورد. در واقع -چرا اذعان نکنم؟- در آن لحظه قلبم داشت می‌شکست. ولی چیزی نگذشت که به طرف او برگشتم و با لبخند گفتم :<br />
«شما کاملاً درست می‌گوئید، خانم بن. همان طور که گفتید حالا دیگر خیلی دیر است که ساعت را به عقب برگردانیم. در واقع من اگر گمان کنم که این جور خیالات باعث ناراحتی شما و شوهرتان شده، دیگر خواب راحت نخواهم داشت. همان طور که اشاره کردید، همهٔ ما باید از بابت آن چه داریم شکرگزار باشیم. از روی حرف‌هایی که از زبان شما شنیدم، خانم بن، شما باید راضی باشید. در واقع می‌توانم بگویم با باز نشسته شدن آقای بن و متولد شدن نوه‌‌ها، شما و آقای بن باید سال‌های بسیار خوشی را در پیش داشته باشید. شما واقعاً نباید اجازه بدهید که این جور خیالات بچگانه آن خوشبختی را که در خورش هستید از شما بگیرد.«</p>
<p>«شما درست می‌گوئید آقای استیونز. شما خیلی لطف دارید.»</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>خدماتش، خیلی چیز‌ها را زیر پا گذاشته است. تلاش او برای رسیدن به این جایگاه به قدری جدی بود که غیر از آن، به چیز دیگری نمی‌پرداخت؛ حتی وقتی که بخت به صورت دختر دل‌انگیزی به اتاق کارش آمد و یا وقتی پدرش در بستر مرگ آخرین نفس‌هایش را می‌کشید.‏</p>
<p>«بازماندهٔ روز» روایت خیلی از انسان‌ها است. کسانی که زندگی و تمام فکرشان را مشغول کار خود کرده‌اند و در واقع در کنار کار کردن، کمی هم زندگی می‌کنند. این انسان‌ها رضایت قلبی موقتی دارند که مطمئناً بعد‌ها در تنهایی خود آرزو خواهند کرد که کاش فقط کمی بیش‌تر به زندگی و اطرافیانشان توجه می‌کردند&#8230;.‏</p>
<p>لحن داستان «بازماندهٔ روز» جدی و خشک است و شاید در نگاه اول کمی سخت به نظر بیاید، اما وقتی جلوتر می‌رویم و بیش‌تر با محیط داستان و شخصیت اصلی داستان آشنا می‌شویم، پذیرش آن راحت‌تر می‌شود و حتی ممکن است برای خیلی‌ها (مثل من) شیرین و دوست داشتنی هم باشد!‏</p>
<p>کازوئو ایشی گورو دربارهٔ رمان بازمانده روز می‌گوید: استیونز همهٔ ما هستیم، همهٔ ما به دور از مرکز تصمیم‌گیری و قدرت قرار داریم، اما خود را راضی می‌کنیم به انجام وظیفه‌ای که به ما محول کرده‌اند و خود را ارضا می‌کنیم. ممکن است در توزیع قدرت سهیم نباشیم اما از این‌ که این پایین به وظایف‌مان عمل کنیم راضی هستیم.‏</p>
<p>از ایشی گورو تا کنون چهار رمان منتظر شده است که عبارتند از:‏<br />
<strong>منظرهٔ کمرنگ تپه‌ها</strong><strong><br />
</strong><strong>نقاش جهان شناور</strong><strong><br />
</strong><strong>بازماندهٔ روز</strong><strong><br />
</strong><a href="../../../../../../archives/2848"><strong>تسلی ناپذیر</strong></a><br />
هرکدام از این آثار پس از انتشار برندهٔ یکی از جوایز ادبی انگلستان شده‌اند. در این میان بزرگ‌ترین جایزه و بیش‌ترین فروش به سومین اثر یعنی «بازماندهٔ روز» رسیده و در واقع با این اثر ایشی گورو مشهور شده و در ردیف نویسندگان برجستهٔ زبان<br />
انگلیسی قرار گرفته است.‏</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong>[podcast]http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/bazmande-rooz.mp3[/podcast]<br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="321" valign="top"><strong>شناسنامهٔ   کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="169" valign="top">بازماندهٔ روز</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="169" valign="top">کازوئو ایشی‌گورو</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="169" valign="top">نجف دریابندری</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="169" valign="top">کارنامه</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>مزهٔ کتاب</strong></td>
<td width="169" valign="top">زیتون شور</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="169" valign="top">علاقه‌مندان به   رمان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>جنسیت   مخاطبان</strong></td>
<td width="169" valign="top">فرقی ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="169" valign="top">۳۵۶ صفحه / جیبی</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="169" valign="top">چهارم / ۸۸</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="169" valign="top">۳۳۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="169" valign="top">۷۰۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="169" valign="top">۹۶۴-۴۳۱-۰۶۲-۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/6fb3aba1d8cbca90c9f936a09739917b?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>عطامهر:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/3087/comment-page-1#comment-1751">2010-Jul-03</a></small>
							سلام،
خیلی عالی بود.
موفق و مستدام باشید.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=3087">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/3087/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/bazmande-rooz.mp3" length="1373419" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>سلاخ‌خانه شماره پنج</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2932</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2932#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 May 2010 21:56:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[بمباران شهر درسدن]]></category>
		<category><![CDATA[جنگ جهانی دوم]]></category>
		<category><![CDATA[داستان علمی تخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان جنگی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان علمی تخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[سلاخ خانه شماره 5]]></category>
		<category><![CDATA[سلاخ خانه شماره پنج]]></category>
		<category><![CDATA[سلاخ‌خانه شماره 5]]></category>
		<category><![CDATA[کاسنی]]></category>
		<category><![CDATA[کورت ونه گوت]]></category>
		<category><![CDATA[گورت ونه‌گات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2932</guid>
		<description><![CDATA[ونه‌گوت این کتاب را بر پایهٔ تجربهٔ شخصی‌اش در جنگ جهانی دوم نوشته است. او، در زمان بمباران درسدن، به عنوان اسیر جنگی در این شهر آلمان مستقر بود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/sallakh-khane-5.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>جنگ، همیشه دل‌خراش و افسرده کننده است. اما کیفیتِ جنگ‌ها و هدف‌شان، در ارزش‌گذاری آن‌ها مؤثر است. گاهی جنگ آن‌قدر افسرده‌کننده است که هیچ وجه قابل دفاعی ندارد و حتی اعضای ارتش کشور درگیر در جنگ را هم دچار یأس می‌کند. این را در اغلب جنگ‌های قدیم و جدید امریکا می‌توان دید. این، یأس را در آثار نویسندگان آمریکایی که روزگاری را در جنگ گذرانده‌اند می‌توان به وضوح دید. از جملهٔ این آثار، «سلاخ‌خانهٔ شمارهٔ ۵» نوشته «کورت ونه‌گوت» است.</p>
<p>«سلاخ‌خانهٔ شمارهٔ ۵» برخلاف آن‌چه به نظر می‌آید، به هیچ‌وجه دربارهٔ «سلاخ‌خانهٔ شمارهٔ پنج» یا ماجرای جنگ جهانی دوم نیست. گرچه، شنیده‌ایم و خوانده‌ایم که ونه‌گوت، در این اثر، می‌کوشد اثری دربارهٔ جنگ بنویسد. خود او، در فصل ابتدایی کتاب که انگاری حکم مقدمه را دارد، می‌نویسد: «در طی این سال‌ها همهٔ کسانی که مرا دیده‌اند، اغلب دربارهٔ کار نویسندگی‌ام سؤال کرده‌اند. من هم معمولاً جواب می‌دهم کار اصلی من در اطراف <strong><em>درسدن</em></strong> دور می‌زند.»</p>
<p>ونه‌گوت در این مقدمه، روی موضوع «حملهٔ هوایی ارتش متفقین به درسدن آلمان» تأکید می‌کند و می‌کوشد با تکرار بگوید که کتاب «سلاخ‌خانهٔ شمارهٔ ۵» دربارهٔ آن ماجرا است.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>حتی همان موقع هم که مثلاً داشتم کتابی دربارهٔ درسدن می‌نوشتم، ماجرای حملهٔ هواییِ درسدن، در آمریکای آن زمان، شهرتِ چندانی نداشت. عدهٔ معدودی می‌دانستند که بمباران درسدن، مثلاً، از بمباران هیروشیما به مراتب بدتر است. البته من هم نمی‌دانستم. تبلیغات چندانی در این مورد نشده بود.</p>
<p>یک‌ بار به طور اتفاقی، توی یک کوکتل پارتی با یکی از استادان دانشگاه شیکاگو دربارهٔ حملهٔ هوایی درسدن و کتابی که قرار بود دربارهٔ آن بنویسم صحبت کردم. این استاد عضو چیزی بود به اسم کمیتهٔ تفکر اجتماعی. این مردم از اردوگاه‌های مرگ حرف زد و برایم تعریف کرد که آلمانی‌ها چطور از پیه و چربی یهودی‌های مرده، شمع و صابون درست کرده‌اند و این جور چیزها. تنها حرفی که توانستم بزنم این بود: «می‌دانم. می‌دانم. خودم می‌دانم.»</p>
<p>جنگ جهانی دوم مردم را واقعاً خشن کرده بود.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>اما خواندن این رمان، ابداً به خواننده اطلاعاتی دربارهٔ درسدن نمی‌دهد و حتی او را در مواجهه با روایت آن اتفاق فجیع، دچار رقت قلب نمی‌کند.</p>
<p>رمانِ ونه‌گوت، حتی دربارهٔ «سلاخ خانهٔ شمارهٔ ۵» هم نیست. در این رمان، انبوه حرف‌ها و ایده‌ها و نظرات گنجانده شده است. ونه‌گوت، در پاراگراف به پاراگراف رمانش -به شیوهٔ آمریکایی‌اش- طنازی می‌کند. خب، پس حالا باید گفت رمان ونه‌گوت به چه دردی می‌خورد و اساساً چرا باید در بخش «آشخانه» آن را مطرح کنیم؟</p>
<p>به درد خور بودنِ رمان ونه‌گوت، کاملاً به همین آشفتگی‌‌اش مربوط است. این اثر، آش همه‌چیز قاطیِ حسابی‌ای است و این شاید بهترین نحوهٔ نشان دادنِ جامعهٔ آمریکا باشد. ونه‌گوت، همهٔ ارزش‌های جنگ را در کتابش به مسخره می‌گیرد. جنگ جهانی دوم را «جنگ صلیبی کودکان» می‌خواند و این را در ترسیم چهرهٔ کاراکترهای رمانش نشان می‌دهد.</p>
<div id="attachment_2933" class="wp-caption alignright" style="width: 152px"><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/kurt_vonnegut.jpg"><img class="size-full wp-image-2933" title="kurt_vonnegut" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/kurt_vonnegut.jpg" alt="کورت ونه‌گوت" width="142" height="114" /></a><p class="wp-caption-text">کورت ونه‌گوت</p></div>
<p>داستان به ظاهر چندپاره است. بخشی از آن در جنگ است، بخش دیگرش در جاهای دیگر و سال‌های دیگر است. رمان، تقریباً از شیوهٔ سیال ذهن بهره گرفته است، اما جابجایی زمان در این رمان، بیش‌تر بر عهدهٔ سیر داستان و شخصیتِ اصلی آن است نه بر عهدهٔ تخیل خواننده. همهٔ این آشفتگی، به عقیدهٔ من، در تلاش است تا یأس، آشفتگی و بیماریِ سرباز آمریکایی در جنگ دوم جهانی را نشان بدهد.</p>
<p>زبانِ این کتاب، زبانِ ساده‌ای است و این از جمله ویژگی‌های کار ونه‌گوت و دیگر نویسندگان آمریکایی است. داستان، جز در برخی فرازهایش، کسل‌کننده نیست و به روانی پیش می‌رود.</p>
<p>سلاخ‌خانهٔ شمارهٔ پنج، رمانِ آمریکا است. دنیای این رمان، به هیچ‌وجه دنیای مردم ما نیست. جنگ در کشور ما، معنایِ تجاوز به ویتنام، فروریختنِ بمب‌های آتش‌زا بر سر مردم درسدن و امثالهم را ندارد. جهانِ داستانِ این رمان، جهانِ زندگی ما نیست. از این روی، شاید ما با داستانِ ونه‌گوت هم‌ذات‌پنداری نکنیم. اما، خوانش این رمان و قیاس آن با رمان‌هایی جنگ ۸ساله ایران و عراق نوشته شده است، از منظرهای مختلف قابل تأمل است.</p>
<p>از روی این رمان، فیلمی با همین نام ساخته شده است. ونه‌گوت این کتاب را بر پایهٔ تجربهٔ شخصی‌اش در جنگ جهانی دوم نوشته است. او، در زمان بمباران درسدن، به عنوان اسیر جنگی در این شهر آلمان مستقر بود و بنابراین، یکی از شاهدان آن حادثهٔ مرگ‌بار محسوب می‌شده است.</p>
<p>در روایتِ ماجرای این کتاب، داستان فرعی بسیار است. شاید بتوان، «سلاخ‌خانهٔ شماره ۵» را مجموعه‌ای از داستان‌های فرعی دانست. از جملهٔ این داستان‌ها، سفر قهرمان داستان(؟) به یک سیارهٔ دیگر و طبیعتاً درگیری وی با ماجرایی تخیلی است. از این منظر، برای علاقه‌مندان به ژانر علمی تخیلی جالب توجه است.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong>[podcast]http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/sallakh5.mp3[/podcast]<br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="274" valign="top"><strong>شناس‌نامهٔ   کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="150" valign="top">سلاخ خانهٔ شمارهٔ پنج</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="150" valign="top">کورت ونه‌گوت جونیر</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="150" valign="top">علی اصغر بهرامی</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="150" valign="top">روشنگران و مطالعات زنان</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>مزهٔ   کتاب</strong></td>
<td width="150" valign="top">کاسنی</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="150" valign="top">۲۰ سال به بالا</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>جنسیت   مخاطبان</strong></td>
<td width="150" valign="top">آقایان</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="150" valign="top">۲۶۴ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>نوبت   چاپ</strong></td>
<td width="150" valign="top">ششم / ۸۷</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="150" valign="top">۱۵۰۰ جلد</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="150" valign="top">۴۵۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="150" valign="top">۹۶۴-۶۷۵۱-۴۹-۰</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2932">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2932/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/sallakh5.mp3" length="1308874" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>تسلی‌ناپذیر</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2848</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2848#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Apr 2010 09:27:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مائده ایمانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات انگلستان]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات قرن20]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[نشر ققنوس]]></category>
		<category><![CDATA[کازوئو ایشی گورو]]></category>
		<category><![CDATA[کاسنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2848</guid>
		<description><![CDATA[«تسلی‌ناپذیر» شاید داستان نبوغ باشد؛ داستان آدم‌هایی که هر کدام یک جور با نبوغ داشته یا نداشته‌ٔ خودشان یا کسانی که دوست‌شان دارند درگیرند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/tasala-napazir.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>اصل ماجرا آن قدر ساده است که وقتی خلاصه‌اش را توی اینترنت می‌خوانی، باور نمی‌کنی بشود از دلش یک رمان هفت‌صد صفحه‌ای در آورد: آقای رایدر، پیانیستی که می‌گویند در دنیا به‌ترین است، دعوت می‌شود به شهر کوچک و بی‌نامی در اروپا تا هم هنرش را به نمایش بگذارد و هم به حل مشکل شهر (که هنوز نمی‌داند چیست) کمک کند. همین. اما فقط وقتی خودِ کتاب را به دست می‌گیری، می‌فهمی در همین داستان ساده، چه قدر ابهام و پرسش هست. به میانه‌های داستان که می‌رسی کم‌کم نگران می‌شوی که مبادا نویسنده فراموش کند به بعضی از پرسش‌ها پاسخ بدهد. همین اتفاق هم می‌افتد؛ برای بعضی از پرسش‌ها هیچ پاسخی در کار نیست. کتاب که به آخرش نزدیک می‌شود، خیلی از این پرسش‌ها را همین طور که هستند پذیرفته‌ای.</p>
<p>«تسلی‌ناپذیر» شاید داستان نبوغ باشد؛ داستان آدم‌هایی که هر کدام یک جور با نبوغ داشته یا نداشتهٔ خودشان یا کسانی که دوست‌شان دارند درگیرند. هیچ کدام از این قصه‌ها آن قدرها</p>
<div id="attachment_2901" class="wp-caption alignleft" style="width: 123px"><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/kazuo-ishiguro.jpg"><img class="size-full wp-image-2901" title="kazuo-ishiguro" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/kazuo-ishiguro.jpg" alt="" width="113" height="134" /></a><p class="wp-caption-text">کازوئو ایشی‌گورو</p></div>
<p>تازه نیستند اما وقتی در نزدیکی هم و در یک شهر کوچک روی می‌دهند، معنای متفاوت و تازه‌ای پیدا می‌کنند. کم‌کم به نظر می‌رسد در این شهر هیچ چیز به اندازهٔ نبوغ مهم نیست؛ نبوغ و عکس‌العملی که مردم در برابرش نشان می‌دهند همهٔ روابط را شکل می‌دهد و پیش می‌‌برد. خود آقای رایدر هم، با این که از بیرون این دنیای سخت‌گیر آمده و این فضا سخت معذبش کرده، جزئی از کل ماجراست؛ این دایره‌ای است که همه کس و همه چیز را به درون خودش می‌کشد و در آن‌جا زندانی می‌کند.</p>
<p>روایت رمان تلفیقی است از روایت اول شخص و دانای کل؛ داستان را خود آقای رایدر بازگو می‌کند اما گاهی با تعریف کردن چیزهایی که هیچ راهی برای فهمیدن‌شان نداشته، تو را وامی‌دارد فکر کنی او ذهن‌خوان است. با این حال نویسنده، خیلی بی‌هیاهو از کنار این بخش ماجرا عبور می‌کند؛ انگار ذهن‌خوان بودن قهرمان داستان چیزی عادی است؛ انگار پیانیست بودن او خیلی مهم‌تر است از ذهن‌خوان بودنش.</p>
<p><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B2%D9%88%D8%A6%D9%88_%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C%E2%80%8C%DA%AF%D9%88%D8%B1%D9%88" target="_blank">کازوئو ایشی‌گورو</a>، در یکی از مصاحبه‌هایش، گفته هیچ تصوری ندارد که مردم از «تسلی ناپذیر» چه می‌فهمند. پس روشن است که من هرگز نمی‌توانم بفهمم آیا چیزی که خواندم همان چیزی است که نوشته شده یا نه. اما می‌توانم بگویم چیزی که خواندم کتابی است متفاوت از هر کتاب دیگری که خوانده‌ام. کتابی با حس‌ها، نگاه‌ها و تجربیات متفاوت. برای من که تفاوت را دوست دارم، کتاب متفاوت، با تقریب اندکی برابر است با کتاب خوب.</p>
<p><strong>کمی از این کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong>[podcast]http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/tasalla-napazir.mp3[/podcast]<br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td width="197" valign="top"><strong>نام   کتاب:</strong></td>
<td width="197" valign="top">تسلی‌ناپذیر</td>
</tr>
<tr>
<td width="197" valign="top"><strong>نویسنده:</strong></td>
<td width="197" valign="top">کازوئو   ایشی‌گورو</td>
</tr>
<tr>
<td width="197" valign="top"><strong>مترجم:</strong></td>
<td width="197" valign="top">سهیل   سمّی</td>
</tr>
<tr>
<td width="197" valign="top"><strong>ناشر:</strong></td>
<td width="197" valign="top">ققنوس</td>
</tr>
<tr>
<td width="197" valign="top"><strong>تعداد   صفحات:</strong></td>
<td width="197" valign="top">۷۳۶ (رقعی)</td>
</tr>
<tr>
<td width="197" valign="top"><strong>مزهٔ   کتاب:</strong></td>
<td width="197" valign="top">کاسنی</td>
</tr>
<tr>
<td width="197" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان:</strong></td>
<td width="197" valign="top">علاقه‌مندان   داستان</td>
</tr>
<tr>
<td width="197" valign="top"><strong>نوبت   چاپ:</strong></td>
<td width="197" valign="top">اول- ۸۶</td>
</tr>
<tr>
<td width="197" valign="top"><strong>شمارگان:</strong></td>
<td width="197" valign="top">۱۵۰۰</td>
</tr>
<tr>
<td width="197" valign="top"><strong>قیمت:</strong></td>
<td width="197" valign="top">۸۹۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="197" valign="top"><strong>شابک:</strong></td>
<td width="197" valign="top">۱-۶۷۸-۳۱۱-۹۴۶-۹۷۸</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2848">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2848/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/tasalla-napazir.mp3" length="1962570" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>خانواده تیبو</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2758</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2758#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Apr 2010 10:05:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا ذوعلم</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[ابوالحسن نجفی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده تیبو]]></category>
		<category><![CDATA[داستانهای تاریخی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان تاریخی]]></category>
		<category><![CDATA[روژه مارتن دوگار]]></category>
		<category><![CDATA[زیتونِ شور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2758</guid>
		<description><![CDATA[داستانی از سیاست و تاریخ، با طعم زیتونِ شور! داستانی از انقلاب فرانسه.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/khanevade-tibo.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>راستش را بخواهید اصلی‌ترین انگیزه‌ای که باعث شد پای یک داستان چهار جلدی بنشینم، معرفی این رمان توسط ره­بر بود؛ و این برای من که ایشان را به عنوان یک کتاب‌شناس و متن‌شناس حرفه‌ای قبول دارم، پیشنهاد قابل تاملی است.</p>
<p><strong>خانوادهٔ تیبو</strong> داستان زندگی یکی از افراد ثروتمند و با نفوذ فرانسه در اوایل قرن بیستم است. می­توان ادعا کرد آنتوان و ژاک -پسران خانواده تیبو- نقش‌های اصلی این رمان را بازی می­کنند.</p>
<p>در طول داستان، ژاک جوان و سرکش، به واسطهٔ جمع‌های دوستانه، با تغییر و تحولات تدریجی در اروپا و اندیشه‌های سوسیالیستی آشنا می­شود. این آشنایی او را دچار</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>خانم فونتاین با خود می‌اندیشید: همیشه به خودم دروغ می‌گویم. اگر با خودم صادق بودم دیگر نمی‌توانستم امیدوار باشم. نزدیک یکی از پنجره‌های اتاق پذیرایی ایستاده بود. بی آنکه پرده را کنار بزند، لحظه‌ای رفت و آمد ژورم و دانیل را در باغ تماشا کرد. با خود گفت: راستگوترین مردم چه راحت می‌توانند با دروغ زندگی کنند! ولی همچنان که غالبا نمی‌توانست مانع لبخند زدن خود شود، نمی‌توانست بر این خوشبختی تازه که گاه گاه چون موجی از درونش سرریز می‌کرد، راه ببندد.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>کشمکش‌های درونی برای پیوستن یا نپیوستن به این جریانات فکری می‌کند، اما عاقبت، او به نهضت‌های انقلابی می­پیوندد.</p>
<p>اما آنتوانِ پزشک به تغییر وضعیت سیاسی و اجتماعی جامعه از طریقی به غیر از انقلاب معتقد است. وی بیشتر ترجیح می­دهد در مطب کوچکش به طبابت بپردازد و غوطه‌ور در زندگی آرام و بی دغدغه­اش باشد تا این‌که خود را درگیر بحث­ها و جدل‌های گروه‌های مبارز و انقلابی کند.</p>
<p>نکتهٔ قابل توجه در روایت، پیش­بردن داستان از دو سو است. خواننده از طرفی با درگیری‌ها و جدال‌های خانوادگی، اجتماعی، عاطفی و فکری شخصیت‌های داستان روربروست، و از طرفی با تغییر و تحولات سیاسی جامعهٔ فرانسه و زمینه‌های فکری و بعضاً سیاسی آغاز جنگ جهانی اول مواجه است.</p>
<p>دو جلد ابتدایی کتاب بیشتر به تصویرسازی شخصیت‌های مختلف داستان، که قالباً در ارتباط با ژاک و آنتوان هستند  و روابط عاطفی، اجتماعی و گاهی هم سیاسی آن‌ها می­پردازد، ولی از جلد سوم شاهد ورود به دنیای سیاسی سال‌های قبل از جنگ جهانی اول و پدیدار شدن اندیشه‌های سوسیالیستی و فراگیری آن در اروپا هستیم. در دو جلد آخر شخصیت‌های حقیقی­ای وارد داستان می­شوند که نام بسیاریشان در تاریخ به گوشمان خورده است و گویی بخش‌هایی از رمان به نوعی مستندنگاری وقایع سال‌های جنگ است.</p>
<p>و&#8230; ای­کاش نویسندگان خوش­قلم و توانمند سرزمین­مان هم داستانی با همین قدرت، کشش، جذابیت و مستند در باب زمینه‌های شکل­گیری انقلاب اسلامی ایران می‌نگاشتند. انقلابی که به شهادت بسیاری از جامعه­شناسان تحولی عمیق در معادلات سیاسی و اجتماعی جهان ایجاد کرد.</p>
<p><strong>روژه مارتن دوگار </strong>نویسندهٔ معاصر فرانسوی و از جمله بزرگ‌ترین رمان‌نویسان دنیای ادبیات است. وی به خاطر رمان «خانواده تیبو» برندهٔ جایزه ادبی نوبل در سال ۱۹۳۷ شد و بسیاری از نویسندگان بزرگ جهان، اثر دوگار را بزرگترین رمان قرن بیستم می­دانند.</p>
<p>«مارتن دوگار» در سخنرانی­ای که هنگام گرفتن جایزه نوبل ایراد کرد، گفت: «رمان‌نویس واقعی کسی است که می­خواهد همواره در شناخت انسان پیش­تر برود و در هر یک از شخصیت‌هایی که می­آفریند زندگی فردی را آشکار کند، یعنی نشان دهد که چگونه هر موجود، انسان نمونه­ای است که هرگز تکرار نخواهد شد. به گمان من اگر اثر رمان­نویس بخت جاودانگی داشته باشد، به یمن کمیت و کیفیت شخصیت‌های منحصر به فردی است که توانسته است به صحنه بیاورد. ولی این به تنهایی کافی نیست. رمان‌نویس باید زندگی کلی را حس کند، باید اثرش نشان دهندهٔ جهان بینی خاص او باشد.»<br />
و این سخنان درباره «خانوادهٔ تیبو» صدق می­کند.</p>
<p>اگر مایلید با تاریخ جنگ جهانی اول در بستر داستانی سرشار از وقایع عاطفی و گاهی عاشقانه، روابط پدر و فرزندی، غم‌ها و شادی‌ها و&#8230; آشنا شوید و اگر تمایل به دانستن چگونگی ایجاد زمینه­های انقلاب در جوامع دارید، قطعا خواندن بهترین رمان قرن بیستم خالی از لطف نیست.</p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="246" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="123" valign="top">خانوادهٔ تیبو</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="123" valign="top">روژه مارتن دوگار</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="123" valign="top">ابوالحسن نجفی</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="123" valign="top">نیلوفر</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="123" valign="top">علاقه‌مندان به تاریخ و ادبیات   داستانی</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td width="123" valign="top">فرقی ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="123" valign="top">۲۳۰۰ صفحه – ۴جلد رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="123" valign="top">پنجم ۸۷</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="123" valign="top">۳۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="123" valign="top"></td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="123" valign="top">۹۶۴-۴۴۸-۰۷-۶</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2758">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2758/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>راز</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2645</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2645#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Apr 2010 08:09:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[استفان کینگ]]></category>
		<category><![CDATA[استیفن کینگ]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جنایی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان جنایی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم پنجره مخفی]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[پنجره مخفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2645</guid>
		<description><![CDATA[داستان، دربارهٔ مردِ بی‌نوایی است که فاصلهٔ بین خوش‌بختی و بیچارگی‌اش را، عشقش: همسرش، از میان می‌برد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/raaz.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>از <strong>استیفن کینگ</strong>، تنها یک اسم شنیده بودم. تا آن‌که «راز» خودنمایی کرد.</p>
<p>اواسط هفتهٔ گذشته، به سفارشِ مهدی نوری، پی‌جویِ «احمدشاه مسعود: روایت صدیقه مسعود» شده بودم و گذرم به هر کتاب‌فروشی می‌افتاد، از شیر درهٔ پنج‌شیر می‌پرسیدم. نبود. اما بودن در کتاب‌فروشی، فرصتِ مغتنمی بود برای چشم‌چرانی میانِ قفسه‌ها و کتاب‌هایی که در آغوش گرفته بودند. توی همین چشم‌چرانی‌ها بود که «راز» نوشتهٔ استیفن کینگ خودنمایی کرد. نمی‌دانم چرا، اما شاید بر اثر یک کنج‌کاوی، خریدمش.</p>
<p>مسیرِ کتاب‌فروشی تا محل کار را پیاده رفتم و توی راه، چند صفحه خواندم. تا رسیدم به آن‌جا که فهمیدم این «راز»، همان رمانی است که فیلم «پنجرهٔ مخفی» یا همان «The Secret Window» بر اساسش ساخته شده. فیلمی خوش‌ساخت با بازی <strong>جانی دپ</strong>. یادم آمد فیلم را دیده‌ام و تصاویری که با هر کلمه، توی ذهنم می‌سازم، بسیار آشنا است. فکر کردم خواندن ادامهٔ کتاب بی‌فایده است. تصاویر آن‌چنان توی ذهنم شفاف بودند که انگار جانی دپ، همان‌جا جلوی چشمم داشت دیالوگ‌ها را بیان می‌کرد و طبق داستان پیش می‌رفت.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;"><strong>بخشی از متن کتاب:</strong>فکر کرد شاید گِرگ در خانه باشد. شاید قرار ملاقات‌شان در کلیسا را فراموش کرده باشد. شاید هم اتفاقی افتاده باشد که هیچ ربطی به این ماجرا ندارد. ناگهان احساس امیدواری کرد. به سوی تلفن رفت و شمارهٔ گرگ را گرفت. برای سومین‌بار تلفن زنگ زد که به یاد آورد گرگ گفته است زن و بچه‌هایش مدتی به خانهٔ پدرزنش می‌روند. گفته بودم مگان از سال دیگر باید به مدرسه برود و دیدن پدرزنش کار سختی می‌شد.</p>
<p>پس گرگ تنها بوده است.</p>
<p>(کلاه)</p>
<p>مانند تام گرینلیف</p>
<p>(خودرو)</p>
<p>شوهر جوان و بیوهٔ پیر</p>
<p>(کلیدها)</p>
<p>و این اتفاق چطور افتاده است؟ خب درست مثل خرید نوار راجر ویتاکر از تلویزیون. شوتر به خانه تام گرینلیف می‌رود اما نه با استیشن خودش. اوه، نه، چون آن خودرو حضورش را افشا می‌کند. خودرویش را جلو خانه مورت رینی می‌گذارد. یا شاید کنار خانه. با بیوک به خانه تام می‌رود. تام را وامی‌دارد تا به گرگ تلفن بزند. احتمالاً گرگ را بیدار می‌کند و از رختخواب بیرون می‌کشد، اما گرگ به تام می‌اندیشد و با عجله به آن‌جا می‌رود. بعد شوتر تام را وادار می‌کند به سانی تروتس تلفن بزند و بگوید حابش بد است و نمی‌تواند به سر کار برود. احتمالاً پیچ‌گوشتی را کنار شقیقهٔ تام می‌گذارد و می‌گوید اگر کارش را درست انجام ندهد، پشیمان می‌شود. تام کارش را خوب انجام می‌دهد&#8230;</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>اما چند صفحه تحمل لازم بود تا بی‌آن‌که بفهمم، «راز» بشود کتابِ خیابانی‌ام!</p>
<p>خیابان‌ها را تا دیروز شنبه، با «راز» نوشتهٔ اسیفن (استفان؟) کینگ می‌پیمودم. پیاده، سوار ماشین و گاهی مترو و اتوبوس. پیمودم تا تمام شد. کتابِ خیابانی این روزهای من، داستانی خوش‌ساخت، پرداختی خوب، زبانی شسته‌رفته داشت.</p>
<p>«راز» آن‌چنان اثری قصه‌گو و اغواگر است که خواننده را با خود می‌برد. دقت کنید: نمی‌کشاند، بلکه می‌بَرد؛ همراه می‌کند.</p>
<p>داستان، دربارهٔ مردِ بی‌نوایی است که فاصلهٔ بین خوش‌بختی و بیچارگی‌اش را، عشقش: همسرش، از میان می‌برد. مرد، کنج‌نشین می‌شود و برای گریز از هرچه برایش آشنا است، راهیِ ویلایش در شهری دیگر می‌شود. در این شهر و ویلا است که مرد، درگیر ماجرایی می‌شود که به خواندنش می‌ارزد.</p>
<div id="attachment_2646" class="wp-caption alignright" style="width: 152px"><a href="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/stephenking.jpg"><img class="size-full wp-image-2646" title="stephenking" src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/stephenking.jpg" alt="" width="142" height="136" /></a><p class="wp-caption-text">استیفن  کینگ</p></div>
<p>گفتنِ این نکته که خواندن «راز»، من را به خواندن دیگر آثار کینگ راغب کرده است، اعترافِ خوشایندی است که دوست دارم بارها در طولِ امسال برای خودم تکرارش کنم.</p>
<p>داستانِ «راز» در یک «مقدمهٔ نویسنده»، ۴۹ فصل و یک «پی گفتار» روایت می‌شود. در «مقدمهٔ نویسنده»، کینگ از ماجرایی واقعی حرف می‌زند و کمی دربارهٔ خودش و نوشته‌هایش می‌گوید. در همین بین از است که او، ظرافت‌هایی از زندگی شخصی‌اشرا روایت می‌کند. ظرافت‌هایی که در داستان راز نمود دارند. گویی کینگ می‌خواسته به آدم‌های واقعیِ زندگیِ واقعی‌اش بگوید، این قصه می‌تواند روزی به قصهٔ آن‌ها بدل شود.</p>
<p>رمان «راز» با آن‌چه در فیلم «پنجرهٔ مخفی» دیده‌ام، جز در برخی جزئیات، مشابه است، اما پایان‌بندیِ این دو، کاملاً متفاوت‌اند. پایان‌بندی که کینگ برای رمانش در نظر گرفته، جذاب است، اما شاید بدیع نباشد. اما پایان‌بندی فیلم، شگفت‌انگیز است. جالب آن‌که هر دو پایان‌بندی، غافل‌گیریِ مطبوع و قابل انتظار را دارند.</p>
<p>این رمان را، نشر افق، با جلدِ گالینگورِ دوست‌داشتنی و کاغذهای سنگین چاپ کرده تا لذت دانستنِ «راز» را دو چندان کند.</p>
<p><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong>[podcast]http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/raaz.mp3[/podcast]<br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="265" valign="top"><strong>شناسنامه   کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="140" valign="top">راز</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="140" valign="top">استفان کینگ</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="140" valign="top">محمد قصاع</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="140" valign="top">افق</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="140" valign="top">علاقه‌مندان به رمان‌ / رمان جنایی</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="140" valign="top">۲۳۰ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>نوبت   چاپ</strong></td>
<td width="140" valign="top">اول / ۸۸</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="140" valign="top">۲۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="140" valign="top">۷۰۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="140" valign="top">۹۷۸-۹۶۴-۳۶۹-۵۵۸-۳</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2645">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2645/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/raaz.mp3" length="1751728" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>مردی در تبعید ابدی</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2554</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2554#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Apr 2010 10:55:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>زهرا ذوعلم</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه ملاصدرا]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[ملاصدرا]]></category>
		<category><![CDATA[نادر ابراهیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2554</guid>
		<description><![CDATA[داستان زندگی ملامحمد صدرای شیرازی است به قلم و روایت «نادر ابراهیمی»]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/mardi-dar-tabeed.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>نادر ابراهیمی (رحمه الله علیه) جزء انگشت شمار نویسندگانی است که برای من، هم آثارش دوست داشتنی­اند و هم شخصیتش.<br />
نثر کاملاً متفاوتی از دیگر نویسندگان معاصر دارد، بسیار خوب می‌تواند فضای سوررئالیستی را به تصویر بکشد و تو را با این فضا به آرامی همراه کند، کاری که از عهده بسیاری بر نمی­آید.<br />
هنر نویسنده، آن است که داستانی را خوب و پر کشش آغاز کند، به همان خوبی ادامه دهد و به­جا و پخته به پایان برساند و ابراهیمی در نوشته‌هایش به خوبی از عهده این مهم بر می­آید.</p>
<p>«مردی در تبعید ابدی» داستان زندگی <strong>ملامحمد صدرای شیرازی</strong> است به قلم و روایت «نادر ابراهیمی». هرچند که زندگی­نامه‌ها معمولاً کتاب‌های خواندنی‌ای به شمار نمی­روند، ولی وقتی نویسنده ابراهیمی باشد و داستان، زندگی صدرالمتالهین، همه چیز متفاوت می­شود.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب</strong></p>
<p>فاطمه بانو گفت: آقا! جماعت مردم را به دو گروه مقطوع تقسیم کرد‌ه‌ای: یا عاشقِ شیفته تو هستند یا تشنه خون تو، بِینابِین هیچ نیست و دیگر هیچکس نمانده که سر به کار خود داشته باشد و چون از او در باب صدرالمتالهین پرسند بگوید ندانم که کیست و مرا با او کاری نیست<br />
جمعی می‌گویند رقص و طرب را حلال دانسته‌ای و بیش از این و گفته‌ای در همه حال نیت شرط است و جمعی می‌گویند از همه این‌ها مبرایی و جز طریق طهارت هیچ طریقی را نپیمودن خیر نمی‌دانی و بداندیشان ریاکار عهد کرده‌اند چندان از این‌گونه شایعات بسازند که هیچ راهی جز بر دار کردنت -همچو منصور- برای قاضی القضات باقی نماند.<br />
ملا صدرا خندید و گفت بانو!<br />
چون مذهب و اعتقاد پاک است مرا<br />
از طعنه نااهل چه باک است مرا؟<br />
بیمناکی از اینکه شوهرت را منصوروار به پای دار ببرند؟ در بیم مباش بانوی من که تلخی همه یک دم است و شادی باقی&#8230;<br />
بانو دلشکسته گفت: فرزندانت را یتیم میگذاری.<br />
ملا جواب داد: یتیمان فخر تاریخ اند.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>داستان از کودکی محمد و با شیرین زبانی‌های یک کودک غیر معمول و فهمیده آغاز می­شود.</p>
<p>شب بیدار ماندن‌های محمد خردسال و کلنجار رفتن با پدر، برای خواندن درس، دل­گرفتگی‌های صدرای جوان از تنگ‌نظری‌های مردم زمانه و حتی بزرگان شهر، هجرتش از شیراز به اصفهان، رسیدن به آرزوی دیرینه­اش و راه­یابی به مجلس درس شیخ­بهایی و میرفندرسکی و ملامحمد استرآبادی، رفتن به دربار شاه عباس صفوی، مجادله‌هایش با فلاسفه، تبعید به ناکجا آباد و پناه بردن به روستایی به نام کَهک و&#8230; رویدادهایی از زندگی این فیلسوف بزرگ است در قالب داستانی زیبا، روان و شیوا.</p>
<p>موضوع دیگری که کتاب را خواندنی­تر می­کند، گریز از رعایت ترتیب زمانی در بیان اتفاقات و رویدادها است.</p>
<p>اگر در جرگه علاقه‌مندان به فلسفه­اید، قطعاً این کتاب، زندگی­نامهٔ جذابی خواهد بود از روزگار مردی که فلاسفه و بزرگانی چون شیخ­بهایی، میرفندرسکی و ملا محمد استرآبادی او را در تاریخ فلسفه بی­نظیر دانسته­اند.</p>
<p>تمام مدتی که در کتاب غرقه بودم، آرزو می­کردم ای­ کاش همان چند قسمت دست و پا شکسته، از سریال ملاصدرا را ندیده بودم تا مرغ خیال با فراغ بال می­توانست پرواز کند تا هرجایی که نویسنده اجازه می­دهد.</p>
<p>«مردی در تبعید ابدی»، همچون دیگر آثار تاریخی ابراهیمی، تاریخِ صرف نیست. تاریخیِ خواندنی و نوشیدنی است، با طعم‌های جان‌دار.</p>
<p><strong>بخشی از متن این کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong>[podcast]http://www.asha.ir/core/wp-content/audio/mardi-dar-tabeed.mp3[/podcast]<br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="258" valign="top"><strong>شناس‌نامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="150" valign="top">مردی در تبعید ادبی – زندگی‌نامه داستانی   ملاصدرا</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="150" valign="top">نادر ابراهیمی</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="150" valign="top">روزبهان</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="150" valign="top">علاقه‌مندان به داستان و تاریخ</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td width="150" valign="top">فرقی ندارد</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="150" valign="top">۲۷۴ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="150" valign="top">پنجم / ۸۷</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="150" valign="top">۳۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="150" valign="top">۳۳۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="108" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="150" valign="top">۰-۰۲-۸۱۷۵-۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2554">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2554/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://www.asha.ir/core/wp-content/audio/mardi-dar-tabeed.mp3" length="1683727" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>داستان‌های شهر جنگی</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2101</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2101#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Mar 2010 14:40:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[داستان جنگ ایران و عراق]]></category>
		<category><![CDATA[داستان دفاع مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[قصه‌های جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=2101</guid>
		<description><![CDATA[من، حبیب احمدزاده را رمان «شطرنج با ماشین قیامت» شناختم. رمانی که نفسِ خواندنش، «قصه» دارد و برای من، ماجراها داشته است. اما کمی بعد از شطرنج به سراغ «داستان‌های شهر جنگی» رفتم و به جرأت می‌گویم از خواندنش کیفور شدم. و این کیفوری، بسیار پیش‌تر از آن بود که این اثر به چند زبان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2430_orig.gif" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>من، حبیب احمدزاده را رمان «شطرنج با ماشین قیامت» شناختم. رمانی که نفسِ خواندنش، «قصه» دارد و برای من، ماجراها داشته است. اما کمی بعد از شطرنج به سراغ «داستان‌های شهر جنگی» رفتم و به جرأت می‌گویم از خواندنش کیفور شدم. و این کیفوری، بسیار پیش‌تر از آن بود که این اثر به چند زبان ترجمه شود و از روی داستان‌هایش چند فیلم اقتباس کنند و بسازند. بله، این‌ها هم از جمله محاسن «داستان‌های شهر جنگی» است، اما مهم‌ترین حسنِ مجموعه داستانِ «حبیب احمدزاده»، روانی و خوش‌خوانی در کنار رعایت اصول فنی داستان کوتاه است.</p>
<p>این‌ها را گفتم تا بگویم این مجموعه داستان، کاملاً بر خلافِ نوشته‌های صرفاً جنگی دربارهٔ جنگ، نگاهی انسانی به جنگ دارد. نگاهی انسانی که با قالب فنی داستان‌نویسی هم‌نشین شده و نه این آزرنده است و نه آن. نه شوریِ احساسات، مخاطبِ «داستان‌های شهر جنگی» را بدحال می‌کند و نه دشواری و پیچیدگیِ داستانی‌اش. هر ایرانی با هر ذائقه‌ای از شهرِ جنگیِ احمدزاده راضی بیرون می‌رود. علاوه بر این، خارجی‌ها نیز با این داستان‌ها ارتباط برقرار کرده‌اند. و این نقطهٔ مهمی در تاریخ داستان‌نویسی جنگ ما است.</p>
<blockquote><p><strong>بخشی از کتاب</strong></p>
<p>پیاده شدنت را می‌بینم. حرکت دوربینم را متوقف می‌کنم و سپس، مرکز به علاوه درون چشمی را، بر روی تو می‌گذارم&#8230; و دست تکان دادنت برای راننده. او حرکت می‌کند&#8230; و تو باقی می‌مانی روی سه راه؛ در پشت نخلستان آن سوی رودخانه. حال، مرددی کدام راه را انتخاب کنی! در جادهٔ اصلی منتظر ماشین بعدی بمانی و یا&#8230; و یا راهی را در پیش بگیری که مقصود من است؟ زودتر تصمیمت را بگیر. تمامی زحمت امروز من بستگی به تصمیم تو دارد. از دور مشخص نیست ولی چیزی را به پشت کولت می‌اندازی و حرکت می‌کنی&#8230;</p>
<p>از تصمیم‌گیری‌ات بی‌نهایت خوشحالم. زحمت ماندن مرا در این‌جا کم‌تر کردی&#8230; و اکنون تو در جادهٔ آسفالتی که به خط اولتان منتهی خواهد شد، به حرکت ادامه می‌دهی. تو به حرکتت ادامه بده و من نیز از این سوی رودخانه و در بالای این دیدگاه به انتظار می‌نشینم؛ انتظاری که شاید ۲۵ دقیقه بیشتر طول نکشد و تمامی نقطهٔ اوج آن در هفده ثانیه آخر باشد و ما می‌توانیم حداقل در این ۲۵ دقیقه، با صراحت با هم گفتگو کنیم&#8230;</p>
<p><strong>■●■</strong><strong></strong></p></blockquote>
<p>«داستان‌های شهر جنگی» ۷ داستان دارد که برخی‌شان دستمایهٔ نگارش و ساخت فیلم‌های سینمایی و تله‌فیلم شده‌اند. این مجموعه که تاکنون بیش از ۱۵ بار چاپ شده است، برنده بهترین کتاب سال دفاع مقدس در سال ۷۸ و برنده رتبه اول بهترین کتاب ۲۰ سال داستان‌نویسی دفاع مقدس در سال ۷۹ بوده است.</p>
<p>این اثر از حیثِ نگاهش به جنگ ایران و عراق از جمله آثار بی‌مانند در حوزه ادبیات دفاع مقدس است. اثری که واکنش‌های مثبت و منفی به آن بسیار بوده است و پی‌گیری‌های نویسنده، واکنش فرماندهان نیروهای نظامی آمریکا را نیز برانگیخته است که می‌توانید بخشی از این واکنش‌ها را در ضمیمهٔ کتاب بخوانید.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="302" valign="top"><strong>شناسنامه   کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="180" valign="top">داستان‌های شهرجنگی</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="180" valign="top">حبیب احمدزاده</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="180" valign="top">سوره مهر</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>نوبت   چاپ</strong></td>
<td width="180" valign="top">شانزدهم / ۸۷</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="180" valign="top">۲۲۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="180" valign="top">۱۹۲ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="180" valign="top">۳۱۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="123" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="180" valign="top">۲-۲۸۰-۵۰۶-۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2101">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2101/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
