<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه کتاب اشا &#187; تنقلات</title>
	<atom:link href="http://asha.ir/category/book-review/tarikh/tanaqolat-tarikh-ashkhane/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asha.ir</link>
	<description>خانه‌ای می‌سازیم؛ خشت خشت‌اش ز کتاب</description>
	<lastBuildDate>Thu, 29 Jul 2010 21:41:03 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>دوست</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2985</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2985#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 May 2010 06:51:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مائده ایمانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[رمان تاریخی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان تلخ]]></category>
		<category><![CDATA[رمان عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی‌نامه‌ی داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[شمس تبریزی]]></category>
		<category><![CDATA[عرفان]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[مولانا]]></category>
		<category><![CDATA[کاسنی]]></category>
		<category><![CDATA[کیمیا خاتون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2985</guid>
		<description><![CDATA[ تاریخ دربارهٔ این بانو که تنها پیوند میان شمس و قونیه است، سکوت امانت‌دارانه‌ای در پیش گرفته است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/doost.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p dir="rtl">در واقعه‌نگاری‌ها آمده است که پس از نخستین غیبت شمس، مولانا، دختر (یا به گفته‌ای دخترخواندهٔ) خود را به همسری او درآورد تا پای‌بند قونیه‌اش کند. تاریخ دربارهٔ این بانو که تنها پیوند میان شمس و قونیه است، سکوت امانت‌دارانه‌ای در پیش گرفته؛ از او جز یک نام و چند یاد پراکنده نمی‌دانیم. باور عمومی بر این است که کیمیای «جمیله و عفیفه»، تن به خواست مولانا داد و به همسری شمس درآمد اما تلخی‌ها و بی‌مهری‌های او را تاب نیاورد و در خانهٔ او به تحلیل رفت و سرانجام درگذشت. هفت روز پس از مرگ او، غیبت واپسین و همیشگی شمس آغاز شد.</p>
<p dir="rtl">باور این داستان، به خاطر سنگ‌دلی و خودخواهی‌ای که بر مولانا و شمس می‌بندد، برای کسانی که چهره‌ٔ این دو را در مثنوی و غزلیات شمس دیده‌اند، دشوار است. <strong>مورییل مافروی </strong>یکی از این آدم‌هاست. او تکه‌های برجای مانده از شمایل گم‌شده‌ٔ کیمیا خاتون را پیش روی خود گذاشته، قلم‌مویی به دست گرفته و کوشیده است به یاری سایهٔ محوی که از او بر زندگی مولانا افتاده، چهره‌اش را از نو ترسیم کند. حاصل این تلاش، کتابی است با نام «Rumi&#8217;s Daughter» که به فارسی نیز ترجمه شده‌است.</p>
<div style="float: left; width: 180px; margin-right: 10px; padding: 5px; border: 1px solid #ffffff; background-color: #d1d1d1;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>شمس سربلند کرد و فکورانه ، گویی با خود سخن می‌گوید، زمزمه کرد: «تبریز  شهری‌ست با مساجد فیروزه‌ای و آسمانی نورافشان. اما قونیه شهر نور است.  گل‌سرخ‌های تبریز، کوچک و زرد هستند و قلبشان خونبار است. چنان گل‌هایی در  قونیه یافت نمی‌شود؛ اما کیمیا تو یک روز خواهی دید. در تبریز کوی‌هایی هست  که شب‌ها روح اولیا از آنجا برمی‌خیزند، به سیمای فاخته‌های سرخ و سبز جمع  می‌شوند، به آسمان مکه پرواز می‌کنند و دور کعبه می‌گردند. مردمی در تبریز  هستند که من در قیاس با آن‌ها هیچم. گل‌سرخ‌های تبریز را به خاطر بسپار  کیمیا! آن‌ها به خدا نزدیکند، زیرا فقط قلبی خونین می‌تواند به وصال خدا  برسد. انسان‌ها نمی‌خواهند این حقیقت را بدانند و زود آن را فراموش  می‌کنند. هنگامی که فراخوانده می‌شوند و قلبشان خون می‌ریزد، به جای شکر،  شکوه می‌گذارند. اما کیمیا تو فراموش نخواهی کرد.»</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p dir="rtl">کیمیا خاتون به راستی کیست؟ تاریخ ساکت است اما مورییل مافروی گمان می‌کند پاسخ را می‌داند. پاسخی که سوای درست یا نادرست بودنش، برای ذائقهٔ عاشقانهٔ ایرانی شیرین است: کیمیا چشمه‌ای است که مولانا می‌یابد و راه را برایش می‌گشاید. این چشمه، اندکی بعد، به رودخانه‌ای –که شمس باشد- می‌پیوندد و به دریا می‌ریزد. کیمیا خاتون، آن گونه که خانم مافروی تصویرش می‌کند، هم مرید شمس است و هم معشوقه‌ٔ او؛ هم به شمس تکیه می‌دهد و پیش می‌رود و هم تکیه‌گاه اوست دربرابر طوفان‌هایی که در روح قدرتمند اما آسیب‌پذیرش جولان می‌دهند. عشق میان شمس و کیمیا، آن‌ گونه که خانم مافروی روایت می‌کند، ماجرایی است ناشنیده؛ عشقی است که شبیه هیچ عشق روایت شدهٔ دیگری نیست؛ سرشار است از کشش و دافعه، از شیرینی و گزندگی.  پس آ‌ن‌چه مردم از رنج کیمیا می‌گویند چه می‌شود؟ «مردم همیشه درباره‌ٔ چیزهایی که نمی‌دانند سخن می‌گویند.» این پاسخ را نویسنده از زبان کیمیا می‌گوید.</p>
<p dir="rtl">از «Rumi&#8217;s Daughter»  دست کم سه ترجمهٔ متفاوت با سه نام متفاوت وجود دارد.* من، تنها یکی از این سه ترجمه را دیده‌ام و نمی‌توانم با یقین، دیگران را به خواندن همان یکی دعوت کنم. با این حال می‌دانم که این روایت، سوای پیراهنی که هر یک از مترجم‌ها بر آن پوشانده‌اند، بی‌اندازه آشناست؛ گویی قصه‌ای است که شنیده‌ایم و از یاد برده‌ایم. گویی کتابی است که گم کرده‌ایم و باز بافته‌ایم. گمان می‌کنم چنین داستان‌هایی هدیه‌های بی‌مانندی باشند؛ چه به خودمان تقدیم کنیم و چه به دیگران.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">*ترجمه‌های مختلف کتاب، با این نام‌ها منتشر شده‌اند:</p>
<p dir="rtl">۱- «دوست» از انتشارات حمیدا با ترجمه‌ی فریبا مقدم.</p>
<p dir="rtl">۲- «کیمیا خاتون، دختر رومی» از انتشارات ثالث با ترجمه‌ی سعیده قدس و غلامرضا خاکی.</p>
<p dir="rtl">۳- «دختر مولانا» از انتشارات  علم ا ترجمهٔ رویا منجم.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">*نشر چشمه رمانی با نام «کیمیا خاتون» از نویسنده‌ی ایرانی، سعیده قدس منتشر کرده است. این رمان، داستان زندگی دخترخوانده‌ی مولانا را، با نگاهی کاملا متضاد، روایت می‌کند.</p>
<p dir="rtl"><strong>بخشی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>[podcast]http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/doost.mp3[/podcast]<br />
</strong></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>مشخصات کتاب (نسخه‌ٔ انتشارات حمیدا):</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>نام کتاب:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">دوست</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">مورییل مافروی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>مترجم:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">فریبا مقدم</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>ناشر:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">نشر حمیدا</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>تعداد صفحات:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">۲۳۸ رقعی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>مزهٔ کتاب:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">کاسنی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>گروه مخاطبان:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">علاقه‌مندان رمان‌های تاریخی، علاقه‌مندان مولانا</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>نوبت چاپ:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">اول، ۱۳۸۶</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>شمارگان:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">۳۳۰۰نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>قیمت:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">۳ هزار تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="174" valign="top">
<p dir="rtl">۸-۶۱-۶۵۱۶-۹۶۴-۹۷۸</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p dir="rtl">

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2985">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2985/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/05/doost.mp3" length="981865" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>احمدشاه مسعود</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2704</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2704#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Apr 2010 06:13:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ایمان مطهری منش</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[طاقچه]]></category>
		<category><![CDATA[احمد شاه مسعود]]></category>
		<category><![CDATA[احمدشاه مسعود]]></category>
		<category><![CDATA[امیر صاحب]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات احمدشاه مسعود]]></category>
		<category><![CDATA[زیتونِ شور]]></category>
		<category><![CDATA[شیر دره پنجشیر]]></category>
		<category><![CDATA[صدیقه مسعود]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب درباره احمدشاه مسعود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2704</guid>
		<description><![CDATA[روایتِ زندگی شیر پنجشیر، از زبان همسر شهید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/ahmad-shaah-masoud2.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>حواسم جمعِ خواندن است که از لای جمعیت می‌خزم توی قطار. روبه‌روی خانم و آقایی می‌ایستم، کوله‌ام را می‌گذارم زمین و تکیه‌اش را به پاهایم می‌دهم. دوباره کتاب را دست می‌گیرم و ادامه می‌دهم&#8230; «شب‌های اول موقع خوابیدن به یاد خانواده‌ام می‌افتادم و ناله و شکایت می‌کردم. او مرا دست می‌انداخت و می‌گفت: خواهر کوچکت را به یاد می‌آوری که چگونه گریه می‌کرد؟&#8230;»</p>
<p>حس می‌کنم، زوجی که روبه‌رویشان ایستاده‌ام، دارند به عکس جلدِ کتاب نگاه می‌کنند و با هم پچ‌پچ می‌کنند. خیال می‌کنم عکسِ روی جلد را دیده‌اند و پیش خودشان بهم می‌خندند و می‌گویند: هه! داره دربارهٔ یه افغانی کتاب می‌خونه.</p>
<p>کنج‌کاوی، سررشتهٔ کلمات کتاب را از سرم می‌پراند. زیرکانه، طوری کتاب را تا زیر چشم‌هایم می‌آورم تا بتوانم ببینم‌شان. زوجِ جوان افغان، کنار هم نشسته‌اند و به چهرهٔ خندان احمدشاه مسعود که روی جلدِ کتاب چاپ شده نگاه می‌کنند و لبخند می‌زنند. شاید دارند مباهات می‌کنند به قهرمان ملی‌شان. با خودشان می‌گویند: ببین! شیر پنج‌شیر آن‌قدر شناس است که ایرانی‌ها درباره‌اش کتاب می‌خوانند.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>مثل همهٔ دختربچه‌های کوچولویی که پدر و مادرشان میهمان دارند، من هم برای او آب گرم، چایی یا چراغ می‌بردم. او حالا در دره مشهور بود و همهٔ مردم آرزو داشتند او را ببیند یا حداقل به او نظری بیندازند. اما من با این‌که در کنار او بودم، آن‌قدر خجالت می‌کشیدم که هنگام ورود به اتاق با صدایی نامفهوم زمزمه می‌کردم: «سلام امیرصاحب» اگر غرق در مطالعهٔ مدارکش نبود با مهربانی مرا دست می‌انداخت و می‌گفت: «با من حرف می‌زنی یا با قالیچه‌ام؟»</p>
<p style="text-align: center;">■■■</p>
<p>او همیشه به جای پری‌گل، من را پری صدا می‌زند. هنوز طنین صدای «پری! پری!» او هنگامی که در خانه به دنبالم می‌گشت، در گوشم زنگ می‌زند. گاهی اوقات عمداً خودم را به نشنیدم می‌زدم تا باز صدای «پری! پری! کجایی؟» او را بشنوم.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>به سفارشِ مهدی نوری، پی‌جویِ کتاب «احمدشاه مسعود، روایت صدیقه مسعود» می‌شوم. چند کتاب‌فروشی را در تهران می‌گردم تا بالاخره در مرکز شهر، پیدایش می‌کنم. پیش خودم می‌گویم: خب، این را بعد از خواندن «دست به دهان» شروع می‌کنم. از صدقه سریِ کم‌حواسی، صبح وقتی می‌خواهم از خانه بیرون بزنم، «دست به دهان» علی‌رغم همهٔ یادآورهایی که جلوی چشمم گذاشته‌ام، توی خانه جا می‌ماند. احمدشاه مسعود را از توی کوله در می‌آورم و شروع می‌کنم. انگار، دست به دهان باید جا می‌ماند.</p>
<p>چهار روز بعد، توی خیابان درحالی قدم می‌زنم که سرم توی صفحات پایانی «احمد شاه مسعود، روایت صدیقه مسعود» است و تلاش می‌کنم، اشکم را از دید عابران پنهان کنم. می‌خوانم: «روز پانزده سپتامبر بالأخره خبر مرگ امیرصاحب به دنیا اعلام می‌شود.» و با بغض به خودم مباهات می‌کنم و می‌گویم: من برای احمد شاه مسعود گریه می‌کنم.</p>
<p>کتابِ ۲۶۴ صفحه‌ای تمام شده. زبان یک‌دست، ترجمه روان، روایتِ خوش‌نشین و داستان‌گو است. کتاب را خوانده‌ام و حالا می‌دانم: شهدا، هرجا که باشند، چه ایران، چه افغانستان، بسیار بسیار به هم شبیه‌اند.</p>
<p>«احمدشاه مسعود، روایت صدیقه مسعود» روایتِ همسر مجاهدِ شهید <strong>احمدشاه مسعود</strong> از زندگی با این مردِ بزرگ است. مردی که در عینِ لطافتِ و طبعِ شاعرانه، در نبرد استوار، فکور و شجاع بوده است. مسعود در زمانِ حیاتش، همسرش صدیقه (پری‌گل) را با خانم‌ها «شکیبا هاشمی» و «ماری فرانسواز کلومبانی» آشنا می‌کند و از او می‌خواهد، با رئیس سازمان غیردولتی افغانستان آزاد و خبرنگار نشریهٔ «ال» فرانسه، گفتگو کند و از وضعیت زنان در افغانستان برای آن‌ها بگوید. همین آشنایی، بعد از شهادت، ماری و شکیبا را برای ثبت روایتِ صدیقه مسعود از زندگی با همسرش مشتاق می‌کند. حاصل این اشتیاق، کتابِ خوبِ «احمدشاه مسعود، روایت صدیقه مسعود» از آب در می‌آید.</p>
<p>کتاب، به زبان فرانسوی منتشر می‌شود. حدود ۵ سال می‌گذرد تا این اثر، از سوی افسر افشاری به فارسی ترجمه و منتشر شود. و حالا، بخشی از زندگی مجاهدِ افغان برای مطالعهٔ فارسی‌زبانان (از هرجای دنیا) مهیا است.</p>
<p><strong>بخشی‌هایی از متن کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong>[podcast]http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/ahmad-shaah-masoud.mp3[/podcast]</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="312" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="178" valign="top">احمدشاه مسعود، روایت صدیقه مسعود</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>راوی</strong></td>
<td width="178" valign="top">صدیقه مسعود</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>نویسندگان</strong></td>
<td width="178" valign="top">شکیبا هاشمی، ماری فرانسواز کولومبانی</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>مترجم</strong></td>
<td width="178" valign="top">افسر افشاری</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="178" valign="top">مرکز</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="178" valign="top">علاقه‌مندان به تاریخ افغانستان و مشاهیر جهان</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="178" valign="top">۲۷۲ صفحه مصور / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="178" valign="top">اول / ۸۸</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="178" valign="top">۲۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="178" valign="top">۵۳۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="134" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="178" valign="top">۹۷۸-۹۶۴-۲۱۳-۰۶۱-۰</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p><strong>چطور این کتاب را بخریم؟</strong></p>
<p>بعد از انتشار این مطلب، برخی مخاطبان سایت دربارهٔ نحوهٔ خرید آن پرسیدند که به هریک از آن‌ها، در نامه‌های جداگانه پاسخ دادیم. اینک برای آن‌که این سؤال برای دیگر مخاطبان پیش نیاید، راه‌های خرید این کتاب را می‌نویسیم:</p>
<p><span><strong>یک: </strong>اگر در ایران ساکن هستید به فروشگاه ناشر بروید. اگر در ایران دوستی دارید، از او بخواهید کتاب را از طریق فروشگاه ناشر (واقع در خیابان فاطمی، روبروی هتل لاله، کوچهٔ باباطاهر، شماره ۸ – فروشگاه نشر مرکز) تهیه کند و آن را برای شما ارسال کند.<br />
<strong>دو</strong>: با ناشر تماس بگیرید و بخواهید ترتیبی بدهند تا کتاب به دست‌تان برسد. شماره تلفن ناشر در ایران: ۸۸۹۷۰۴۶۲<br />
<strong>سه</strong>: اگر ساکن ایران نیستید و به زبان انگلیسی مسلط هستید، از طریق سایت‌های فروش آنلاین کتاب نام کتاب را جستجو کنید…<br />
اگر می‌خواهید نسخهٔ فارسی را بخرید می‌توانید  به این نشانی بروید:<br />
<a href="http://www.adinebook.com/gp/product/9642130610/ref=sr_1_1000_2/189-6198066-4455532" target="_blank">http://www.adinebook.com/gp/product/9642130610/ref=sr_1_1000_2/189-6198066-4455532</a><br />
</span></p>

				<div>
					<h4>2 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/b6acbb26042df2c5a3f25fc577593e29?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>jamshed:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/2704/comment-page-1#comment-1670">2010-May-02</a></small>
							سلام
من از آلمان برای شما مینویسم.
از کجا میتوانم این کتاب را خریداری کنم؟
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/9dd7da68659747fceecd31f77025bd98?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>asil:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/2704/comment-page-1#comment-1674">2010-May-04</a></small>
							عالی است چطور این کتاب را به دست بیارم.  من سوید زندگی میکنم لطفا راهنمایی کنید.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2704">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2704/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/04/ahmad-shaah-masoud.mp3" length="1451333" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>پشت دیوارهای شهر</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2298</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2298#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Mar 2010 06:00:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهرام بابایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان و رمان]]></category>
		<category><![CDATA[اشغال خرمشهر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات جنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات خرمشهر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات دفاع مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[خرمشهر]]></category>
		<category><![CDATA[فتح خرمشهر]]></category>
		<category><![CDATA[کاسنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2298</guid>
		<description><![CDATA[مزهٔ «کاسنی» با این کتاب است. تلخی دارد، اشکت را طلب می‌کند، اما منفعت‌هایی دارد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/posht-divarhaye-shahr.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>دمِ پائیز ۵۹ بود. خرم‌شهر و ایران، مستِ پیروزی انقلابِ اسلامی بودند که یک‌باره صدای تیر و تفنگِ دشمن، بساط سور را جمع کرد و گله به گله، تکه‌ پاره‌های گوشتِ تنِ آدم و مخروبه‌های ساختمان‌ها را پهنِ زمین کرد. عیش، منقص شد تا سید سعید موسوی که خوش‌خوشک هفده سالگی‌اش را برداشته بود تا هنرستانی شود، آوارگی را تجربه کند.</p>
<p>جنگ آغاز شده بود. خرم‌شهر، به دست‌هایِ بچه‌هایش تکیه داده بود و هر لحظه، با هر تیر، تابِ دست‌ها کم می‌شد&#8230; تا خرم‌شهر اشغال شد.</p>
<p>خرم‌شهر، شهرِ غریبی است. جنگ، اول‌بار پا به خرم‌شهری گذاشت که روزی «عروس» بود و اکنون، از پس سال‌ها، هنوز از زخمِ جنگ رختِ عزا دارد. نانوشته‌ها دربارهٔ این شهرِ جنگ زده بسیار است. و آن‌قدرِ غم و حماسهٔ این شهر بسیار است که هرکه دست به روایتش می‌زند، کاری دلچسب و گیرا خلق می‌کند. و سید سعید موسوی که تکه‌ پاره‌های ۱۷سالگی‌اش از خرم‌شهر را در «پشت دیوارهای شهر» نوشته است، چنین اثری خلق کرده است.</p>
<p>«پشت دیوارهای شهر» کتابِ پالتوییِ خوش‌خوانی است با روایت‌های کوتاه کوتاه از آغاز حمله به خرم‌شهر تا شهادتِ هم‌بازی و هم‌مدرسه‌ای، تا بی‌خبری از خانواده و آوارگی، تا ماندن و ایستادن، تا ماندن و پشتِ دیوارها انتظار کشیدن! روایتی مختصر و مفید و قابل اقتباس.</p>
<p>کتابِ سید سعید موسوی، روایتِ ساده‌ای دارد و زبانش آن‌قدر شسته رفته است که از آدم‌های ۱۵-۱۶ ساله تا ۱۰۰ ساله می‌توانند آن را بخوانند و از خواندنش لذت ببرند.</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3;">
<p><strong>بخشی از کتاب:</strong></p>
<p>در مسیر، همه به ما و ماشین‌مان خندیدند.</p>
<p>یک ژیان زرد که درهایش را با کش بسته بودیم و همه جایش صدا می‌داد.</p>
<p>باعث تفریح مردم شده بودیم. از هر شهری که رد می‌شدیم، نگاه مان می‌کردند و می‌خندیدند.</p>
<p>در بروجرد به اردوگاه جنگ‌زدگان رفتیم.</p>
<p>همه در هم می‌لولیدند و کثیف. یک دیگ بزرگ آب‌گوشت گذاشته بودند وسط و در حال پختن؛ بیشترش دنبه بود و سیب‌زمینی. آماده که شد، دیگ‌ها را آوردند و ایستادند توی صف.</p>
<p>گفتیم:</p>
<p>-          صد رحمت به مشهد!</p>
<p>آمدیم بیرون.</p>
<p>نان سنگگ خریدیم با پنیر و انگور.</p>
<p>کنار جاده نشستیم و خوردیم. ما نزدیک خرم آباد بودیم و باز هم همان نان و پنیر و انگور. مردم از کنارمان می‌گذشتند. حالا هم به ماشین‌مان می‌خندیدند و هم به غذا خوردمان.</p>
<div class="box1_dot" style="text-align: center;">■ ■ ■</div>
</div>
<p>مزهٔ «کاسنی» با این کتاب است. تلخی دارد، اشکت را طلب می‌کند، اما منفعت‌هایی دارد.</p>
<p>دستِ بالا، خوانشِ کتابِ ۱۵۵ صفحه‌ای «پشتِ دیوارهای شهر» یکی-دو ساعتِ نوروزِ من و تو را هم‌مزهٔ کاسنی می‌کند، اما مقاومت ۴۵ روزه و آوارگی چندماهه و اشغال حدودا دوساله روایتی بس گران‌تر است.</p>
<p>چشیدن دو ساعت طعمِ «کاسنی»، به از این است که ۴۵ روز و چندماه و دو سال، دوستِ پرپر شده و غمِ مادرهای جوان از دست داده و دوری خانواده و موطن را بارِ دیگر بر دوشِ خود ببینیم.</p>
<p>«پشت دیوارهای شهر» قصهٔ مردم ما است و به همین دلیل بر دل می‌نشیند. قصه‌ای از یک مقاومت، نبرد و جنگِ بی‌مانند. وای بر ما اگر آن شهر و روزگاری که بر آن رفته را از یاد ببریم. که سرگذشتِ پیشینیان، اندرزِ ما است.</p>
<p>با «پشت دیوارهای شهر»، خاطرات سید سعید موسوی از حماسه و مقاومت و آوارگی، در بهار همراه می‌شویم تا تاریخ و حماسه‌مان را از یاد نبریم.</p>
<p><strong>صفحه‌ای از این کتاب را بشنوید:</strong></p>
<p><strong>[podcast]http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/03/posht-divar-shahr.mp3[/podcast]<br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="406" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="244" valign="top">پشت دیوارهای شهر</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="244" valign="top">سید سعید موسوی</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="244" valign="top">سوره مهر</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="244" valign="top">علاقه‌مندان به وطن، تاریخ وطن</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>جنسیت مخاطبان</strong></td>
<td width="244" valign="top">فرقی نمی‌کند</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="244" valign="top">۱۵۵ صفحه / پالتویی</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="244" valign="top">اول / ۸۵</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="244" valign="top">۲۲۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="244" valign="top">۱۴۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="162" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="244" valign="top">۲-۰۹۸-۵۰۶-۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>این مطلب پیش‌ از انتشار در اشا، به سایت «خبرآنلاین» فروخته شده است.</p>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2298">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2298/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/03/posht-divar-shahr.mp3" length="786218" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>نوشتن با دوربین</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2290</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2290#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Mar 2010 13:55:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمید اعلایی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[ابراهیم گلستان]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ شفاهی]]></category>
		<category><![CDATA[روشنفکری]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[نقد جریان روشنفکری]]></category>
		<category><![CDATA[پرویز جاهد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asha.ir/?p=2290</guid>
		<description><![CDATA[چرا باید توی عید این اثر را خواند؟ «نوشتن با دوربین» یک اثر خاله‌زنکی تمام عیار است. غیبتِ بدون عقاب و بی‌صدا از احمد شاملو، نجف دریابندری، فروغ فرخزاد، مسعود کیمیایی و...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/neveshtan-ba-doorbin.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>حدود سه سال پیش، یک منتقد جوان برای نقدی که بر کتاب «نوشتن با دوربین» قلمی کرده بود، تیتر «نوشتن با دوربین، یا حمام گلستان؟» را انتخاب کرد تا با این کنایه، خوانندهٔ یادداشتش را متوجه نقدهای تندِ <strong><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86">ابراهیم گلستان</a>، </strong>به مترجمان و نویسندگان و فیلم‌سازانِ سال‌های دور و نزدیک ایران کند.</p>
<p>نوشتن با دوربین عنوان کتابی است از پرویز جاهد که بدون شک خودش هم فکر نمی‌کرد روزی منتشر شود! جاهد که حالا یک اپوزیسیون جدی است، اما کتابش در ایران بدون مشکل چاپ می‌شود، آن‌روزها پی‌گیر اخذ مدرکش در انگلستان بود. برای تکمیل پایان‌نامه‌ای که به قول خودش دربارهٔ «تاریخ تحلیلی ریشه‌های موج نو در سینمای ایران» بوده است، ابراهیم گلستانِ ساکنِ انگلستان را گزینهٔ خوبی برای گفتگو و استخراج اطلاعات می‌یابد و با او برای دیدار قرار مدار می‌کند. حاصل این تصمیم، چهار دیدار بین سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۳ است که از قِبلش، «نوشتن با دوربین» منتشر می‌شود، اما یک جملهٔ دندان‌گیر که به تکمیل پایان‌نامهٔ جاهد کمک کند، عایدش نمی‌شود؛ چرا که گلستان در همان آغاز، این‌طور آب سرد بر سر جاهد می‌ریزد: «این قضیه خیلی پرته! تو به من می‌گی دربارهٔ چیزی حرف بزنم که بهش اعتقاد ندارم.»</p>
<div class="box1" style="float: left; width: 180px; border: 1px solid #dddddd; margin-right: 10px; padding: 5px; background-color: #f3f3f3; text-align: center;">
<p><strong>گزیده‌ای از متن:</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ج</strong>: آقای گلستان، اکثر روشن‌فکران ایران بعد از مشروطیت&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>گ</strong>: در ایران ما هیچ وقت روشن‌فکر نداشتیم. گاهی کتاب می‌خوندند. روزنامهٔ اطلاعات عصر می‌خوندند اما روشن‌فکر نبودند. روشن‌فکر یعنی چه؟ روشن‌فکر یعنی کسی  که بنشیند فکر بکند، مداقّه بکند، حرف بزند. والّا تمام مردم فرانسه یا انگلیس که روزنامه می‌خونند؛ یل «ایونینگ استاندارد» می‌خونن، یا «سان» روشن‌فکر هستند؟</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ج</strong>: به هرحال تمام این چهره‌های فرهنگی، ادبی و قشر تحصیل کرده که حالا هر اسمی بخواهیم رویشان بگذاریم، یک گرایشی به چپ و مارکسیسم داشتند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>گ</strong>: نه. هیچ‌کدامشان مارکسیسم را نمی‌شناختند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>ج</strong>: یعنی وقتی جذب حزب توده شدند، شناختی از مارکسیسم نداشتند؟</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>گ</strong>: نه. مد بود. دوست من آل احمد، تا آخر عمر یک کلمه از مارکسیسم نمی‌دونست. اصلاً نخونده بود، نمی‌خوند. همه این‌جوری بودند. کسانی که مارکسیسم را می‌شناختند فقط چند نفر بودند، تمدن بود، شرمینی بود، قندهاریان بود، حسین ملک بود. آن‌هایی که مطالعهٔ مارکسیسم می‌کردند؛ مطالعهٔ فکری می‌کردند. کسی دیگری نبود. این همه آدم که توی خیابان‌های تهران راهپیمایی و تظاهرات می‌کردند هیچ کدامشان اصلاً نمی‌فهمید مارکسیسم چی هست. می‌گفتند، شلوغ می‌کردند، قربان سیبل استالین هم می‌رفتند اما کجا مارکسیست بودند؟</p>
<p style="text-align: justify;">صفحات ۱۰۸ تا ۱۱۰</p>
<p>■ ■ ■</p>
</div>
<p>و از همین‌جا، گفتگوی خواندنی و جذاب با ابراهیم گلستانِ فیلم‌ساز، نویسنده، مترجم و محقق و حتی تاجر آغاز می‌شود. ملغمه‌ای از سؤالات که حکایت ربط‌شان به موضوع پایان‌نامهٔ جاهد حکایت ربطِ دریای خزر به دریای عمان است! گفتگویی که به قول نویسندهٔ یادداشتی که در صدر این نوشته یادش رفت، بوی رطوبت حمام ازش می‌آید و صدای کیسه کشیدن آقای گلستان بر گردهٔ نویسندگان و مترجمان صاحب نام ایران که جریان روشن‌فکری را نمایندگی می‌کنند. اما ماجرا جدی‌تر از کیسه کشیدن است. وقتی نگاه می‌کنی، نام‌های در این کتاب می‌بینی که خود، روزگاری به هوای حضور در جریان روشن‌فکری و حتی احزاب سیاسی، منتقدِ راه و روش و حتی قیافهٔ دیگران بوده‌اند و حالا، گویی در «نوشتن با دوربین» گذرشان به دباغ‌خانه افتاده!</p>
<p>این کتاب، بلافاصله بعد از انتشار، بازار کتاب ایران را داغ کرد. سر و صدا بلند شد. صداهای خاموشِ مترجمِ پیر و نویسندهٔ ساکت را در آورد و بارِ دیگر، نام ابراهیم گلستان را در ایران مطرح کرد. نویسنده‌ای که سال‌ها است عزلت‌نشین فرنگ شده و بیش‌تر به سکوت و انزوا شهره است تا سخن‌وری و حضور در جمع. اندکی بعد، روندِ بازنشرِ کتاب‌های خاک‌خوردهٔ گلستان آغاز شد و نامِ او رو آمد. و همهٔ این‌ها، از زبانِ تند و بی‌هوایش آغاز شد.</p>
<p>گلستان در ۴ دیدار با جاهد، تک تک آدم‌های جریان روشن‌فکری که روزگاری برای برخی به «بت» در ادبیات و هنر بدل شده بودند جلوی دوربینِ کلمات می‌آورد و بی‌رحمانه و بی‌ملاحظه پوست‌شان را می‌کند. چیزی مانع از گفتنش نیست. او پیرمردی است که دیگر کار خاصی ندارد. عمرش دراز است، درحالی‌که بسیاری از هم‌نسلانش سال‌ها پیش مرده‌اند و برای دفاع از خود هم زنده نیستند. اما زنده‌ها سریع موضع می‌گیرند:</p>
<p><strong>نجف دریابندری</strong> در چندین گفتگو به حرف می‌آید و می‌گوید: «به نظر من این کتاب با سن و سال آقای گلستان جور در نمی‌آید. نجف، در جایی دیگر، در جواب سؤال یک خبرنگار می‌گوید: این ها دروغ است عزیز من. به کلی دروغ است!»</p>
<p><strong>هوشنگ گلمکانی</strong> هم در جایی دیگر به حرف آمد و گفت: «مشکل در لحن ایشان است که مؤدبانه و با وقار نیست. متمدنانه نیست.»</p>
<p>حتی دختر او، <strong>لیلی گلستان</strong> هم دربرابر اظهارات پدرش درباره جریان روشن‌فکری موضع گرفت: «ابراهیم گلستان آش در هم جوشِ خوش‌مزه‌ای است پر از سبزی‌های معطر، سیر داغ، نعنای داغ، کشک و زعفران که پس از خوردن آن به دل درد شدیدی دچار می‌شوید.»</p>
<p>خواندن نوشتن با دوربین، آغاز فروریختن جریانی است که روشن‌فکری را در دود و برهنگی جستجو می‌کند! و چه شگرف که این فروریختن از درون است، نه برون.</p>
<p>اما چرا باید توی عید این اثر را خواند؟ خب، «نوشتن با دوربین» یک اثر خاله‌زنکی تمام عیار است. غیبتِ بدون عقاب و بی‌صدا از احمد شاملو، نجف دریابندری، فروغ فرخزاد، مسعود کیمیایی، جلال آل احمد، سیمین دانشور، شاه و فرح، احسان طبری و اسم‌های بزرگ دیگری که جدا جدا، خود جذابیت دارند. این غیبت، بد جور خواندنی است.</p>
<p>لیلی گلستان: «ابراهیم گلستان همین بود که خواندید. پر از کار و زحمت، پر از انرژی، با اشراف کامل به تمام جنبه‌های فرهنگ و هنر، پر از تناقض، پر از احساسات بی‌پرده و صریح، نرم و مهربان، هم شریف و هم خبیث، زمخت و دریده، خاله‌زنک و لیچارگو، پر از جملاتی که بوی گند تحقیر کردن از آن می‌آید&#8230;.»</p>
<p><strong>فایل صوتی خوانش بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p><strong>[podcast]http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/03/neveshtan-ba-doorbin.mp3[/podcast]<br />
</strong></p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="255" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="150" valign="top">نوشتن   با دوربین (رو در رو با ابراهیم گلستان)</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="150" valign="top">پرویز جاهد</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="150" valign="top">اختران</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="150" valign="top">علاقه‌مندان   به ادبیات، هنر و تاریخ</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="150" valign="top">۲۷۶   صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="150" valign="top">چهارم   / پائیز ۸۷</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="150" valign="top">۲۰۰۰   نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="150" valign="top">۴۰۰۰   تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="106" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="150" valign="top">۶-۵۷-۷۵۱۴-۹۶۴-۹۷۸</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>این مطلب پیش‌ از انتشار در اشا، به سایت «خبرآنلاین» فروخته شده است.</p>

				<div>
					<h4>13 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/008b38984d1eb9910f052cb67cf6812d?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>علی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/2290/comment-page-1#comment-1598">2010-Mar-23</a></small>
							چند روز پیش (قبل عید) شبکه 6 مستندی درباره صهیونیسم پخش می‌کرد با عنوان معبد تاریکی‌ها. در یک قسمت آن کل سابقه ابراهیم گلستان را از رابطه با آمریکا و شاه و ... رو کرده بود. بعد هم هشدار می داد درباره جریاناتی که دنبال مطرح کردن او هستند.
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/e5f49df33be0f49b6aaadb559742d150?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/2290/comment-page-1#comment-1599">2010-Mar-23</a></small>
							اساس این حرف کجاست؟ گلستان، آفتاب لب بومه. متولد 1301. سال‌ها است ساکته. حتی اظهارنظر دربارهٔ آثارش هم نمی‌کنه چه برسه به این‌که رفتار اپوزسیونی داشته باشه. میره سینما و فیلم می‌بینه و از هوای ویلای بیرون شهرش تو انگیس لذت می‌بره. مسئلهٔ رابطه با آمریکا و شاه هم، رابطهٔ تجاری بوده. چه وقتی تو فرانکلین بوده چه وقتی تو کنسرسیوم بوده... کار می‌کرده پول می‌گرفته. همچین آدم دین‌دار و حب وطنی نبوده و از این حیث ارادتی بهش نیست. فیلم‌هاش هم اینو نشون می‌ده. اما علی‌جان شما کتاب «نوشتن با دوربین» یا آثار دیگه این آدم رو خوندی که راحت به حرف‌های اون مستند اعتماد کردی؟ بر چه اساسی داری استناد می‌کنی؟ 
ما هرچه می‌خوریم از این شیوهٔ تخطه کردن آدم‌ها است. من به این برچسب‌زدن‌های الکی و تو هوا نقد دارم. یعنی چی؟ برای من شخصیت این آدم، شخصیت دوست‌داشتنی نیست. می‌گی جریاناتی برای مطرح کردن... کدوم جریان؟ برادر من شما چندتا از این جریان‌ها را که بهشان رسیده‌ای برایم مثال بزن. صدای گلستان اصلا در نمیاد. کتاب‌هاش هم یه مدته که تازه داره منتشر میشه دوباره. استدیو گلستان هم که مصادره شده. پسرش هم که فوت شد تو عراق. دخترش هم که ترجمه می‌کنه و اما خودش جز یک‌بار در مدت اخیر، جایی حرف هم نزده. اون‌بار هم رفت و چندتا سوال جواب داد و اتفاقا از شاه بد گفت. توی فیلم اسرار دره گنج جنی هم بد میگه از شاه... اما خب، تجارتش رو هم می‌کرده... شما لطفا بگو بر چه اساسی به این استناد رسیدی... کتابهاش رو خوندی؟ یا حرفِ مستند معبد تاریکی وحی منزله؟
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/008b38984d1eb9910f052cb67cf6812d?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>علی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/2290/comment-page-1#comment-1600">2010-Mar-23</a></small>
							تو مستند دقیقا از خاطرات خود گلستان سند میاورد که مثلا در کودتای 28 مرداد همکاری داشته در این حد که از برخی صحنه ها عکس یا فیلم بگیرد (دقیق خاطرم نمونده) و... کلا رابطه با شاه و آمریکا مگر برچسب زنی است؟ چه برچسب زنی است؟ میری میبینی بوده یا نه! و بعد هم تاثیر داره در نسبتمون با اون آدم .. 
این که یه عده تو داخل طرف رو بت کنن و تقدیس چه ربطی به سن طرف داره؟ من ادعا نمی کنم که خود طرف می خواهد چنین ادایی دربیاره... بحث اینه که عده ای میان طرف رو تقدیس می کنن بعد هم قبح اون کارهاش (همکاری با شاه و امریکا) بریزه؛ این یعنی فرهنگ کردن زشت نبودن خیانت!
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/e5f49df33be0f49b6aaadb559742d150?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>ایمان مطهری منش:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/2290/comment-page-1#comment-1601">2010-Mar-23</a></small>
							خب عزیزم! من می‌گم این خاطرات از کجا اومده؟ این طرح توطئهٔ مطرح کردن این آدم رو بر اساس کدوم جریان می‌گی؟ من که گفتم، ارادتی به شخصیت این آدم ندارم. کتاب «نوشتن با دوربین» رو دوست دارم بنا به دلایلی که توی این مطلب هم برخی‌اش هست. اما میگم این آدمی که صداش در نمیاد، 30 ساله خبری ازش نیست جز همین کتاب و تجدید کتابهاش در سال‌های اخیر، چطور جریانی داره مطرحش می‌کنه؟ این آدم بعد از کتاب «نوشت...» رسما هزارجور فحش خورد عزیز من. خیلی‌ها از جمله دخترش شروع کردن بهش بد گفتن. بعد چطوری این داره مطرح میشه؟ باز تکرار میکنم که گلستان برای من بزرگ و بت و قابل احترام نیست... من با روند نقدِ این‌چنینی مشکل دارم... روندی که داره تو ما جوان‌ها مد میشه و این خطرناکه...
						  </li>
						  <li><img alt='' src='http://0.gravatar.com/avatar/e60c503cad675fc62d94bbad978cfad8?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>سعید:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/2290/comment-page-1#comment-1602">2010-Mar-23</a></small>
							برادرم علی جان. بهتر نیست کتاب بخونی بعد هم یک خورده خیلی زیاد نه تامل کنی و ببینی این آقای گلستان چی گفته و کیست؟ بعد استناد کنی به یه برنامه اون هم تو شبکه شش ایران و بگی توی اون برنامه گفته شده فلان و بهمان! به نظرت این استدلال قوه. اصلا استدلال. این داسی که دست شماست و روز به روز داره تیز تر میشه بلای جان فرهنگ این مرز و بوم شده. بیا با هم کتاب بخونیم و  کار سخت انجام بدیم که همون خوندن کتاب ودنبال راحت الحلقوم نباشیم.این عقلانی تر.
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2290">ارسال نظر سریع</a></b> | مشاهده‌ <a href='http://asha.ir/archives/2290#comments'>8 نظر دیگر</a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2290/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
<enclosure url="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/2010/03/neveshtan-ba-doorbin.mp3" length="1501708" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>جشن آش‌پزان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2068</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2068#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Mar 2010 15:09:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>انوشه میرمرعشی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ قاجار]]></category>
		<category><![CDATA[جشن آشپزان]]></category>
		<category><![CDATA[دراژه شکلاتی]]></category>
		<category><![CDATA[دربار ناصرالدین شاه]]></category>
		<category><![CDATA[فاطمه قاضیها]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=2068</guid>
		<description><![CDATA[ماجرای ناصرالدین‌شاه و مراسم آش پختن در دربار]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha-v3.ir/core/wp-content/uploads/1268008223.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>خاصیت بعضی از کتاب‌‌های تاریخی این است که با خواندنشان آدم فقط تاریخ نمی‌خواند، کنارش فرهنگ‌شناسی، مردم‌شناسی و حتی ادبیاتِ عامه هم می‌خواند. گرچه پژوهش‌گران تاریخ میوه‌‌های مورد نظرشان را از باغ صفحات این‌طور کتاب‌ها می‌چینند. از قضا کتاب «مراسم دربار ناصری» -جشن آش‌پزان- از همین کتاب‌‌های تاریخی است که با خواندنش می‌توان کلی اطلاعات فرهنگی و ادبی و.. . کسب کرد.</p>
<p>ناصرالدین شاه قاجار از آن پادشاهان عجیب و غریب تاریخ معاصر ایران است که در دوران پنجاه ساله سلطنتش تا دلتان بخواهد حرف‌‌های در تاریخ ثبت کن! زده و کار‌های محیرالعقول کرده و دستور‌های مملکت نابودکُن صادر کرده که البته خیلی‌ها هم درباره‌اش نوشته‌اند و گفته‌اند اما یکی از این کار‌های عجیب و تا حدود زیادی با نمکش که کم‌تر درباره‌اش شنیده‌ایم اختراع یک آش جدید است و برپایی یک مراسم سالانه برای پختنش.</p>
<p>داستان از این قرار بوده که جناب ناصرالدین‌شاه در زمستان بیش‌تر اوقاتش را در ییلاق می‌گذرانده و روزهایش را با شکار و تیراندازی و خوش‌گذرانی پر می‌کرده. خوب حالا شما فکرش را بکنید که زمستان بوده و هوای سرد و کرسی، آن‌وقت‌ آش حسابی می‌چسبیده. برای همین جناب شاه فرمان می‌دهد که «برای شب‌ آش آب‌گوشت غریبی به اختراع من برای شب پخته شد، دیگ راهم آقا ابراهیم بار گذاشت» (ص۷) خلاصه از آن سال به بعد یعنی سال۱۲۸۵ قمری هر سال در ییلاق این مراسم آش‌پزان برپا می‌شده و خیلی از درباری‌ها هم سعی می‌کردند در مراسم سبزی پاک کردنش جلوی شاه حضور داشته باشند تا بعد‌ها بتوانند تیغ‌بُری‌هایشان را بکنند!</p>
<p>در ضمن در آن آش همه چیز هم می‌ریختند. از بادمجان و مرغ و گوشت و آلوبخارا گرفته تا کدو و انواع سبزی‌ها و&#8230;.</p>
<p>کتاب مراسم دربار ناصری (جشن آش پزان) را «فاطمه قاضیها» بر اساس یادداشت‌های خود ناصرالدین شاه، اعتماد السلطنه و عین الدوله در کتاب خاطراتشان جمع‌آوری کرده و با اضافه کردن توضیحاتی مفید خواندنش را راحت‌تر کرده.</p>
<p>خواندن این کتاب با نمک تاریخی را به همه علاقمندان به تاریخ معاصر توصیه می‌کنم.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="321" valign="top"><strong>شناسنامه کتاب</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="170" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="151" valign="top">جشن آش‌پزان</td>
</tr>
<tr>
<td width="170" valign="top"><strong>نویسنده</strong></td>
<td width="151" valign="top">فاطمه قاظیها</td>
</tr>
<tr>
<td width="170" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="151" valign="top">کتابخانه ملی</td>
</tr>
<tr>
<td width="170" valign="top"><strong>نوبت چاپ</strong></td>
<td width="151" valign="top">اول / ۸۲</td>
</tr>
<tr>
<td width="170" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="151" valign="top">۱۰۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="170" valign="top"><strong>گروه مخاطبان</strong></td>
<td width="151" valign="top">علاقه‌مندان به تاریخ</td>
</tr>
<tr>
<td width="170" valign="top"><strong>تعداد صفحات</strong></td>
<td width="151" valign="top">۱۶۰ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="170" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="151" valign="top">۱۰۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="170" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="151" valign="top">۰-۵۲-۶۱۸۹-۹۶۴</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2068">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2068/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات سردار مریم</title>
		<link>http://asha.ir/archives/2048</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/2048#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Mar 2010 07:27:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>انوشه میرمرعشی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[طاقچه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ شفاهی مشروطه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ معاصر]]></category>
		<category><![CDATA[حسینقلی خان ایلخانی]]></category>
		<category><![CDATA[زیتونِ شور]]></category>
		<category><![CDATA[سردار اسعد بختیاری]]></category>
		<category><![CDATA[سردار ظفر بختیاری]]></category>
		<category><![CDATA[سردار مریم بختیاری]]></category>
		<category><![CDATA[مشروطیت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=2048</guid>
		<description><![CDATA[تفنگ دست می‌گیرم می‌روم به جنگ استبداد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://asha.ir/core/wp-content/uploads/zanebakhtiari.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>بی‌بی مریم بختیاری دختر <strong>حسینقلی خان ایلخانی</strong>-رئیس ایل بختیاری- بود. خاطره‌نویسی و یادداشتِ روزانه نویسی را از پدر آموخته بود. بی‌بی مریم کودک که بود همیشه می‌‌دید که پدر در مواقع بی‌کاری دست به قلم می‌‌گیرد و چیز‌‌هایی می‌‌نویسد، کمی که بزرگ‌‌تر شد گه‌گاه می‌‌دید که برادرانش <strong>علیقلی خان</strong> (سردار اسعد بختیاری) و <strong>خسروخان</strong> (سردار ظفر بختیاری) هم دست به قلم می‌‌گیرند و خاطره می‌‌نویسند. این‌ طوری او هم که پا به نوجوانی گذاشت شروع به نوشتن خاطراتش کرد.</p>
<p>متأسفانه از دست‌نوشته‌‌‌های بی‌بی مریم فقط آن قسمتی که مربوط به دورهٔ کودکیش تا سن ۳۰ سالگی است باقی مانده است. البته این بخش هم بسیار مهم است، چرا که دوران سی سالگی بی‌بی ‌مریم با مقطع بسیار مهم  مشروطیت در ایران مصادف شده است و در نتیجه خاطراتش عملاً جزء اسناد کم‌نظیر تاریخ مشروطه محسوب می‌‌شود در ضمن متن کتاب طوری ویراستاری شده است تا به اصل دست‌نوشته‌‌‌های بی‌بی مریم بسیار نزدیک باشد.</p>
<p>اما این‌که چرا به بی بی مریم در آن سال‌‌ها لقب «سردار مریم» دادند و چرا عنوان کتاب خاطراتش هم  عنوان «خاطرات سردار مریم» گرفته است، به داستان زندگی‌اش بر می‌‌گردد. در واقع داستان زندگی سردار مریم از این‌جا شروع می‌‌شود که <strong>ظل‌السلطان</strong> –حاکم مستبد اصفهان و پسر ناصرالدین شاه– حسینقلی خان پدر بی‌بی مریم را به شهادت می‌‌رساند و او را در چهار سالگی یتیم می‌‌کند. بعد از آن سرپرستی بی‌بی به عهده برادرانش می‌‌افتد و آن‌‌ها هم سعی می‌‌کنند در تربیت و علم‌آموزی به خواهر کوچکشان بکوشند.</p>
<blockquote><p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p>«عزیز‌‌ترین برادرهایم به چشم خود می‌‌دیدم که برای مرگ می‌‌روند. جوان‌‌‌های رشید بختیاری و سواران ایل برای مقابله با اردوی نظامی در حرکت بودند. واقعاً تمام جوان‌‌‌های رشید بختیاری برای مردن می‌‌رفتند&#8230;. به آن‌‌ها گفتم اگر تمام مرد‌‌های رشید بختیاری شهید شدن، تمام زن‌‌‌های بختیاری را جمع نموده کفن بگردن، تفنگ بدست برای شکست دادن دشمن رو به طرف اردوی استبداد حرکت می‌‌کنیم قبل از آن‌که گرفتار دست دشمن شویم، خود را بکشتن می‌‌دهیم&#8230;. سواران که از جلوی قلعه رفتند، رفتم میان اطاق سرم را پائین نمودم قرآن بسر گرفتم، توفیق و موفقیت فامیلم را از خداوند خواستم&#8230;» (ص ۱۸۲ و۱۸۳)</p>
<p>□■□</p></blockquote>
<p>در پانزده سالگی به خاطر یک رسم غلط عشایری –ناف بر کردن– برادران، بی‌بی مریم را برای حفظ بخشی از توافقات ایلیاتی، به عقد خان ایل چهار لنگ در می‌‌آورند و این در حالی بوده است که جناب داماد بیش از پنجاه سال! از عروس بزرگ‌‌تر بود و بی‌بی هم می‌‌شد زن چهارم عقدی‌اش. چهار سال در حالی که بی بی سه پسر به دنیا آورده بود و یکی از آن‌‌ها هم در نوزادی بر اثر بیماری فوت شد به خاطر وقوع یک زد و خورد درون ایل، شوهرش را از دست داد و بیوه شد و البته دوباره برادرانش بعد از چند سال به زور او را به عقد پسر عموی عیاش و شراب‌خوارش درآورند تا مناسبات خانوادگی‌شان حفظ شود. اما داستان زندگی سردار مریم به این بدبختی‌‌ها و رنج‌‌های او خلاصه نمی‌‌شود. در واقع نقطهٔ طلایی داستان زندگی او وقتی است که برادرانش و پسران نوجوانش برای دفاع از مشروطه‌خواهان راهی پایتخت می‌‌شوند و این‌که بی بی مریم چگونه به مجاهدین می‌‌پیوندد و چه طور در صف مجاهدین قرار می‌‌گیرد و تیراندازی می‌‌کند و&#8230; را خودتان وقتی کتاب را گرفتید و خواندید متوجه خواهید شد.</p>
<p>راستی سردار مریم بعد از مجاهدات بسیار و کشیدن سختی‌‌‌های زیاد در آخر عمر به خاطر قیام پسر بزرگش علیه دیکتاتوری رضا شاه و شهید شدن او به دست قزاق‌‌های شاه، از غصه شهادت فرزندش دق کرد.</p>
<p>دست نوشته‌‌‌های سردار مریم را آقای «غلامعباس نوروزی بختیاری» ویراستاری کرده است.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="331" valign="top"><strong>شناسنامه</strong></td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>عنوان</strong></td>
<td width="178" valign="top">خاطرات سردار مریم بختیاری</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>ویراستار</strong></td>
<td width="178" valign="top">غلام‌عباس نوروزی بختیاری</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>ناشر</strong></td>
<td width="178" valign="top">آنزان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>نوبت   چاپ</strong></td>
<td width="178" valign="top">اول / ۸۲</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>گروه   مخاطبان</strong></td>
<td width="178" valign="top">علاقه‌مندان به تاریخ</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>شمارگان</strong></td>
<td width="178" valign="top">۲۲۰۰ نسخه</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>تعداد   صفحات</strong></td>
<td width="178" valign="top">۱۹۵ صفحه / رقعی</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>قیمت</strong></td>
<td width="178" valign="top">۳۲۰۰ تومان</td>
</tr>
<tr>
<td width="153" valign="top"><strong>شابک</strong></td>
<td width="178" valign="top">۱-۲۵-۹۹۶۶-۶۴۶</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=2048">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/2048/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاطرات صفرخان</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1988</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1988#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Feb 2010 09:15:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>انوشه میرمرعشی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ معاصر]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات صفرخان]]></category>
		<category><![CDATA[زیتونِ شور]]></category>
		<category><![CDATA[علی اشرف درویشیان]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه دموکرات]]></category>
		<category><![CDATA[نشر چشمه]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1988</guid>
		<description><![CDATA[صفر قهرمانیان سال ۱۳۰۰ در روستای «شیشوان» به دنیا آمده بود. روستایی در نزدیکی عجب شیر و البته دریاچهٔ ارومیه.  به خاطر فقر و وضعیت حاکم بر مناطق روستایی آن زمان آذربایجان، خان و خان بازی و تسمه از گرده ملت کشیدن، صفرخان خیلی که هنر کرد توانست تا شش ابتدایی درس بخواند. صفر خان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://bookfeed.files.wordpress.com/2008/09/safarkhan.jpg?w=204&h=300" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>صفر قهرمانیان سال ۱۳۰۰ در روستای «شیشوان» به دنیا آمده بود. روستایی در نزدیکی عجب شیر و البته دریاچهٔ ارومیه.  به خاطر فقر و وضعیت حاکم بر مناطق روستایی آن زمان آذربایجان، خان و خان بازی و تسمه از گرده ملت کشیدن، صفرخان خیلی که هنر کرد توانست تا شش ابتدایی درس بخواند.</p>
<p>صفر خان در ایام کودکی‌اش آن‌قدر تلف شدن گاوهای خودشان و اهالی روستا را به خاطر اجازه ندادن خان برای چرای گاوها  دیده بود، آن‌قدر کتک خوردن اهالی ده را در طویلهٔ خان به خاطر یک اعتراض کوچک دیده بود و آن‌قدر از ظلم و ستم و تجاوز پسرهای خان به مال و ناموس مردم رنج‌ کشیده بود که وقتی «جعفر پیشه‌وری» با شعار حمایت از کشاورز و کارگر و مبارزه با خان‌ها فرقه دموکرات را راه انداخت و با حمایت مستقیم کشور کمونیستی شوروی، برای سربازی در فرقه‌ شروع به ثبت‌نام از روستائیان جوان کرد، خیلی سریع به آن پیوست و شد تفنگچی فرقهٔ دموکرات آذربایجان.</p>
<p>صفرخان آن موقع سواد درست و حسابی نداشت که بفهمد این فرقه شوروی‌ساز است و به دنبال جداسازی آذربایجان از ایران و امتیازگیری از دولت برای نفت شمال به نفع شوروی است. از طرف دیگر، هیجانات دوران جوانی و نفرت عمیقش از خان‌ها این اجازه را به او نمی‌داد که به خیانت‌ها و اعمال سران فرقه فکر کند و آن‌ها را برای خود حلاجی کند.</p>
<p>خلاصه بعد ۵ سال و با مذاکراتی که قوام با رهبران شوروی کرد و سر برچیده شدن بساط فرقه با آن‌ها به توافق رسید، کله گنده‌های فرقه تقریباً همه شان فرار کرده  بودند و راهی خانهٔ دایی یوسف (جوزف استالین) شدند و آدم‌هایی مثل صفرخان هم ماندند با لشکری از ژاندارم که می‌خواست بگیرندشان و اعدامشان کنند.</p>
<blockquote><p><strong>بخشی از متن کتاب </strong></p>
<p>«ما را که از زندان برازجان بردند به  زندان شماره ۴ قصر خیلی خوب شد. دیگر از آن دژ جهنمی برازجان نجات پیدا  کردیم.. .  حاجی عراقی نماینده مذهبی‌ها بود.  رضا شلتوکی هم نماینده این  طرف‌ها بود.  دیگران حق نداشتند بروند نگهبانی این دو نفر می‌رفتند.  هر  روز یا یک روز در میان، هر حرفی داشتیم این‌ها می‌رفتند و حل و فصل  می‌کردند.  به ما جیرهٔ خشکه می‌دادند.  خودمان می‌پختیم.  مثل الان که در  خانه می‌پزیم.  زحمت نظارت بر پختن غذا با حاج[‍مهدی] عراقی بود. از آن  هیئت مؤتلفه حاج عراقی از همه مردمی‌تر بود. مردم‌دار بود. کار همه را راه  می‌انداخت. یک زبان خاصی داشت. زبان‌دار و سخن‌گو بود. در آن گروه فقط  ایشان فعال و زبان‌دار بود.» (ص۱۹۰)</p>
<p align="center">■■■</p>
</blockquote>
<p>سر همین قضیه، صفرخان مجبور می‌شود که تازه عروسش را که چند ماهه باردار هم بوده رها کند و به طرف عراق فرار کند. از این‌جا به بعد تازه اصل داستان کتاب « خاطرات صفرخان» شروع می‌شود. خاطرات مردی که ۲ سال را در زندان عراق و ۳۰ سال را در زندان محمدرضا پهلوی گذراند و حوادث بسیار زیادی را در زندان‌های مختلف کشور دید. با خیلی از توده‌ای‌ها، چریک فدایی خلق‌ها، بچه‌های مجاهدین خلق و مذهبی‌ها هم‌بند شد و خاطرات بسیاری از آن‌ها را در ذهنش ثبت کرد. خاطراتی که آخرش به پیروزی انقلاب و آزادی او از زندان می‌انجامد.</p>
<p>کتاب خاطرات صفرخان حاصل بیش از بیست و سه ساعت مصاحبه علی اشرف درویشیان با صفر قهرمانیان است. کتابی که ساده و روان به صورت پرسش و پاسخ تدوین شده و به خاطر سادگی و صمیمیت صفر خان در تعریف کردن داستان زندگی‌اش خیلی سریع به دل می‌نشیند. حالا اگر می‌خواهید بدانید که در آن ۳۲ سال در زندان به صفرخان چه می‌گذرد و با چه چهره‌های نام آشنایی هم بند می‌شود و بعد از آزادی چه سرنوشتی پیدا می‌کند و زن و فرزندش چه سرنوشتی پیدا کردند، این کتاب را از دست ندهید.</p>
<p>کتاب خاطرات صفرخان سال ۷۱ در تهران به چاپ رسید و این درست ۱۰ سال قبل از فوت صفرخان بود.</p>
<p>اگر به کتاب خاطرات صفرخان فقط به دیده تاریخ نگاه کنیم و بخواهیم از نگاه یک عضو ساده فرقه دموکرات حوادث مربوط به وقایع آذربایجان و مسائل مربوط به نیروهای چپ را در زندان مورد بررسی قرار دهیم این کتاب می‌شود یک غذای بسیار ناب برای پژوهندگان و علاقمندان به تاریخ معاصر به‌ ویژه تاریخ گروه‌های مبارز علیه شاه. اما اگر به آن فقط به دیدهٔ خاطرات یک فرد رنج کشیده و مبارز نگاه شود و خواننده آن را برای مطلع شدن از سرنوشت عجیب یک شخصیت مبارز بخواند، آنوقت کتاب میشود تنقلاتی صرفاً سرگرم کننده.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="350" valign="top">
<p align="center"><strong>شناسنامه کتاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>عنوان</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">خاطرات صفرخان (سی و دو سال مقاومت در زندان‌های شاه)</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>تدوین‌گر</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">علی اشرف درویشیان</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>ناشر</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">چشمه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>نوبت چاپ</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">ششم / ۸۶</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>شمارگان</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">۲۰۰۰ نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>تعداد صفحات</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">۴۴۸ صفحه / رقعی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>گروه مخاطبان</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">علاقه‌مندان به تاریخ معاصر</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>قیمت</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">۴۸۰۰ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="161" valign="top">
<p align="center"><strong>شابک</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">۹۶۴-۶۱۹۴-۹۸-۲</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1988">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1988/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اعترافات یک جنایتکار اقتصادی</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1955</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1955#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 17 Feb 2010 06:27:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدمهدی شیخ‌صراف</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[استعمار نوین]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات جان پرکینز]]></category>
		<category><![CDATA[دخالت آمریکا در ایران]]></category>
		<category><![CDATA[زیتونِ شور]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست اقتصادی غرب]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست و اقتصاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1955</guid>
		<description><![CDATA[شب لحاف سیاهش را روی تمام شهر انداخته. مراسم معارفهٔ نمایندهٔ جدید صلیب سرخ در ایران رو به اتمام است. بعد از صرف یک شام اشرافی طبق رسم معمول با کمک دختر جوان مترجم به نمایندهٔ جدید تبریک می‌گوییم و از صاحب منصب پیشین، به خاطر زحماتش تشکر می‌کنیم. دوست جوان‌مان، مستر کوت را در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://up.iranblog.com/37261/1266407999.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>شب لحاف سیاهش را روی تمام شهر انداخته. مراسم معارفهٔ نمایندهٔ جدید صلیب سرخ در ایران رو به اتمام است. بعد از صرف یک شام اشرافی طبق رسم معمول با کمک دختر جوان مترجم به نمایندهٔ جدید تبریک می‌گوییم و از صاحب منصب پیشین، به خاطر زحماتش تشکر می‌کنیم. دوست جوان‌مان، <em>مستر کوت</em> را در سالن کناری مشغول صرف دسر پیدا می‌کنم. با این کارمند لاغر اندام سوئیسی صلیب سرخ که اکنون برای ماموریت جدید عازم افغانستان است خداحافظی می‌کنم و آرزوی موفقیت. قبل از خارج شدن، از شیشه‌های تمام قد بالاترین طبقهٔ هتل لاله، چشم می‌دوزم به نمای بی‌نظیر شهر تهران و نگاهم شناور می‌شود در اقیانوس بی‌پایان چراغ‌هایی که کم کم رو به خاموشی می‌گذارد.</p>
<p>تهران در شب چهره‌اش را عوض می‌کند. انگار دنبال راهی برای بیان حرف‌های ناگفته‌ای می‌گردد که در خود دارد. حرف‌هایی از جنس خاطرات یک پایتخت که در طول سالیان دراز به انبوده آن اضافه شده و می‌شود. نمای مقابلم را به خاطر می‌سپارم و راه می‌افتم به سمت بقیه دوستانم که جلوی آسانسور منتظر هستند.</p>
<p>در میانهٔ راه، آسانسور در یکی از طبقات توقف می‌کند. یک زوج میان سال ایرانی جلوی در هستند. با دیدن کمبود جا منصرف می‌شوند اما بعد از تعارف سوار می‌شوند. همراهم از امنیت بالای آسانسور به رغم قدمت هتل می‌گوید و سر حرف باز می‌شود. دوستم ادامه می‌دهد دلیل این امنیت حضور مداوم میهمان‌های دیپلماتیک در این هتل است و از سوئیت شمارهٔ چند آن می‌گوید که شهرت زیادی دارد.</p>
<p>با رسیدن به همکف، این هم‌کلامی چند دقیقه‌ای در لابی هتل ادامه می‌یابد. مرد، یک تاجر ایرانی ساکن ایتالیاست. او هم دربارهٔ این هتل حرف‌هایی دارد. هتل لاله که قبل از انقلاب «اینترکنتیننتال» نامیده می‌شده است. هم‌نام یکی از مجموعه هتل‌هایی که متعلق به خطوط هوایی پان آمریکن در سراسر دنیا است.</p>
<p>مرد می‌گوید همین امروز صفحاتی از  کتاب خاطرات یک امریکایی را می‌خوانده که بیش از سی سال پیش در همین هتل می‌گذرد. از حس جالب حضور در همان مکان و تصور فضایی که او تصویر کرده می‌گوید. او پیش‌نهاد می‌کند که حتماً کتاب را بخوانیم. اسم را با عجله و بدخط روی تکه کاغذی یادداشت می‌کنم: کتاب خاطرات مردی به نام <strong>جان پرکینز</strong>، به نام «اعترافات یک جنایت‌کار اقتصادی»</p>
<blockquote><p><strong>بخشی از متن کتاب</strong></p>
<p>&#8230;عصر یکی از روزهای سال ۱۹۷۸ در لابی مجلل هتل اینترکنتیننتال تهران  نشسته بودم که ضربه‌ای آرام بر پشتم حس کردم، برگشتم. ایرانی چهار شانه‌ای  در لباس رسمی پشت سرم دیدم. «جان پرکینز! مرا به یاد نمی آوری؟» فرهاد،  دوست دوران <em>میدل بری</em> که بیش از ده سال او را ندیده بودم. هم‌دیگر را  در آغوش گرفتیم و نشستیم. سریعا مشخص شد که کاملا در جریان مسائل و کار من  در تهران قرار دارد. و همچنین آشکار بود که قصد ندارد از کار خودش چیزی را  بروز دهد. همان‌طور که آبجوی دوم را سفارش می‌دادیم می‌گفت: «بگذار برویم  سر اصل مطلب. فردا به رم پرواز دارم. برای تو هم در همان پرواز بلیط تهیه  کرده‌ام. این‌جا همه چیز دارد از هم می‌پاشد. باید از این‌جا بروی.» بلیط  هواپیما را به من داد. حتا برای لحظه ای شک و تردید نکردم.</p>
<p style="text-align: center;">×××</p>
</blockquote>
<p>پس از مدتی با آمیختن قدری خوش‌شانسی و تصادف، ابتدا آن کاغذ یادداشت و بعد کتاب را در کتاب‌خانهٔ شخصی یکی از رفقا می‌یابم. محل مورد نظر را از عنوان‌های فصل‌بندی کتاب پیدا می‌کنم: فصل ۲۰، سقوط شاه.</p>
<p>پرکینز در چند فصل از آن کتاب به فراخور تخصصش در اقتصاد کلان و کسی که به شغل شریف جنایت‌کار اقتصادی مشغول است، با نگاهی تیزبین تحلیل جالبی از اوضاع اجتماعی و اقتصادی ایران پیش از انقلاب و برنامه‌های امریکا و غربی‌ها برای این کشور ارائه می‌دهد.</p>
<p><img class="alignleft" title="جان پرکینز" src="http://up.iranblog.com/37261/1266474546.jpg" alt="نسخه انگلیسی کتاب" width="255" height="289" />مهم‌تر از همه، مواجه شدن مخاطب در این کتاب با پدیده‌هایی واقعی و سازمان‌دهی شده توسط ابر شرکت‌های غربی در غارت منابع کشورها است. برنامه‌ای که ذیل عنوان پروژه‌های کلان اقتصادی و قراردادهای سنگین عمرانی و وام‌های بانک جهانی با مقروض کردن کشورهای در حال توسعه و بزرگ‌نمایی رؤیایی به نام توسعه برای سران و مدیران آن کشور انجام می‌شود.</p>
<p>پرکینز در اکوادور، اندونزی، پاناما، عربستان و ایران و چند کشور دیگر ماموریت‌هایی را به سرانجام می‌رساند که سرنوشت ملت و کشورها را با آن تغییر می‌دهد. و این شرح یک ماجرای تکان دهنده است.</p>
<p>کتاب خاطرات پرکینز کتاب عجیبی است. او در این کتاب که کم از یک رمان پر فراز و نشیب ندارد، حرف‌های ناگفتهٔ زیادی را برای ما بازگو می‌کند. حرف‌هایی که بخشی از آن دربارهٔ کشور ما و سرنوشت مردم ما و مردمانی هم‌چون ما است. حرف‌هایی که با خواندن آن می‌توان از پشت پنجره به شب‌های وهم آلود شهری چون تهران خیره شد و عمیق‌تر از گذشته به تَلِ انبوهِ این حرف‌های ناگفته فکر کرد. حرفهایی که شاید در یک اتفاق مثل ملاقات یک تاجر ایرانی در آسانسور یک هتل یا خواندن یک یادداشت در یک وبلاگ یا صفحات یادداشت یک مجله بتوان به بخشی از آن رسید.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="385" valign="top">
<p align="center"><strong>شناسنامه کتاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="187" valign="top">
<p align="center"><strong>عنوان</strong></p>
</td>
<td width="198" valign="top">
<p align="center">اعترافات یک   جنایتکار اقتصادی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="187" valign="top">
<p align="center"><strong>نویسنده</strong></p>
</td>
<td width="198" valign="top">
<p align="center">جان پرکینز</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="187" valign="top">
<p align="center"><strong>مترجم</strong></p>
</td>
<td width="198" valign="top">
<p align="center">خلیل شهابی و   میرمحمود نبوی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="187" valign="top">
<p align="center"><strong>ناشر</strong></p>
</td>
<td width="198" valign="top">
<p align="center">اختران</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="187" valign="top">
<p align="center"><strong>تعداد صفحات</strong></p>
</td>
<td width="198" valign="top">
<p align="center">۴۱۶ صفحه / رقعی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="187" valign="top">
<p align="center"><strong>گروه مخاطبان</strong></p>
</td>
<td width="198" valign="top">
<p align="center">علاقه‌مندان به   سیاست و تاریخ</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="187" valign="top">
<p align="center"><strong>شمارگان</strong></p>
</td>
<td width="198" valign="top">
<p align="center">۳۰۰۰ نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="187" valign="top">
<p align="center"><strong>نوبت چاپ</strong></p>
</td>
<td width="198" valign="top">
<p align="center">اول / ۸۵</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="187" valign="top">
<p align="center"><strong>قیمت</strong></p>
</td>
<td width="198" valign="top">
<p align="center">۴۲۰۰ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="187" valign="top">
<p align="center"><strong>شابک</strong></p>
</td>
<td width="198" valign="top">
<p align="center">۹۶۴-۷۵۱۴-۹۴-۸</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><img alt='' src='http://1.gravatar.com/avatar/16c064a35498463ebda909274c27b61c?s=32&amp;d=http%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D32&amp;r=G' class='avatar avatar-32 photo' height='32' width='32' /><i>حمید محوی:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1955/comment-page-1#comment-1685">2010-May-12</a></small>
							با سلام
کتاب «اعترافات جنایتکار اقتصادی» نوشتۀ جان پرکینز که پیش از این توسط انتشارات اختران منتشر شده بود، با توافق همین انتشارات از این پس به شکل رایگان در اختیار تمام کاربران انترنت قرار می گیرد.

برای دریافت فایل این کتاب به آدرس من مراجعه کنید
hamid.mahvi@neuf.fr
با تشکر از خوانش شما
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1955">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1955/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بست‌نشینی مشروطه‌خواهان در سفارت انگلیس</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1924</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1924#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Feb 2010 08:39:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>انوشه میرمرعشی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[رسول جعفریان]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[مشروطیت]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب تاریخی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب درباره مشروطه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1924</guid>
		<description><![CDATA[نگاهی به ماجرای بست‌نشینی در سفارت انگلیس در دورهٔ مشروطه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://up.iranblog.com/7/1265189433.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>تاریخ مشروطه از مقاطع حساس و پیچیده‌ای است که نظرمحققین و پژوهش‌گران را برای واکاوی زوایای پنهان و گاهی نه چندان مشخص آن به خود جلب می‌کند. در این میان مسئلهٔ دخالت انگلستان در قضیهٔ جنبش عدالت‌خواهی مردم به رهبری علما و ایجاد انحراف در اهداف و خواسته‌های آن‌ها آ‌ن‌قدر اساسی و مهم است که به قول معروف در نهایت، مشروطیت از دیگ پلوی انگلیس‌ها بیرون می‌آید.</p>
<p>«رسول جعفریان» محقق و پژوهشگر تاریخ اسلام و تاریخ معاصر ایران که پیش از این هم تألیفاتی در زمینهٔ تاریخ مشروطه داشته است، در کتاب «بست‌نشینی مشروطه‌خواهان در سفارت انگلیس» به بررسی تحولات یک ماههٔ تحصن مشروطه‌خواهان در سفارت انگلیس در جمادی الاول و جمادی الثانی سال ۱۳۲۴ه.ق (برابر با سال ۱۲۸۵ه.ش) پرداخته و دلایل پناهنده شدن مردم به سفارت انگلستان بعد از مهاجرت کبرای علما به قم، نقش روشن‌فکران در گسترش این بست‌نشینی و وقایع مربوط به تأثیرپذیری مردم از شارژدافر -کاردار سفارت انگلیس- در مطرح کردن تقاضای «مجلس شورای ملی» به جای «مجلس شورای اسلامی» را مورد بررسی دقیق قرار داده است.</p>
<blockquote><p><strong>بخشی از متن کتاب</strong></p>
<p>وکیل الدوله در نامه‌ای به امین السلطان می‌نویسد: شارژ دافر هر روز یک دفعه بالای بلندی ایستاد و به همه کلاه برداشته و خطابه و نطق می‌کند و مردم را امیدواری می دهد. دو روز قبل گفته است: هرگاه علما از قم بیایند شماها استقبال خواهید رفت؟ گفته‌اند: خیر؛ گفته است: هرگاه به سفارت بیایند و دست و صورت شماها را ببوسند و خواهش نمایند بیرون خواهید رفت؟ گفته‌اند: خیر&#8230; اجملاً اگر مردم هم بیرون بروند، انگلیسی‌ها ترتیبی داده و کارها کرده‌اند که آن‌ها دیگر نخواهند گذاشت این مسئله به این آسانی بگذرد. مردم هم به قم به علما نوشته‌اند که به این آسانی ما از سفارت بیرون نخواهیم آمد&#8230;</p>
<p align="right">(ص۱۸۸)</p>
<p align="center">■■■</p>
</blockquote>
<p>جعفریان در اثر از توجه به مسائل مردم‌شناسانه و امور فرهنگی جاری در سفارت انگلستان در آن برههٔ ویژه غافل نبوده است و در بخشی از کتاب به حالات و امورات مردم عادی بست نشسته در سفارت هم پرداخته است. این‌که هر صنف از بست‌نشینان در قسمت بالای چادر خود دست نوشته‌ای نصب کرده بودند و به نوعی همراهی صنف خویش را در جنبش به اطلاع دیگران رسانده بودند، مثلاً صنف شیشه بر جلوی چادر خود نوشته بودند:</p>
<p>«ساقی ز مرحمت چو یکی جام پر کند / اول نظر به سلسلهٔ شیشه بر کند»</p>
<p>یا صنف نجّار این بیت را جلوی چادر خود نصب کرده بودند:</p>
<p>«فخر همین بس است ز اصناف محترم / نجارم از نوح سخی ارث می‌برم»</p>
<p>صنف روغنی هم این ابیات را سر در چادرشان نصب کرده بودند که:</p>
<p>«تجار روغنی همگی متفق شدند / این خیمه را به باغ سفارت به جان زدند / کردند همرهی به ملل با کمال جد / با پیروان دین به ره صدق همرهند»</p>
<p>و&#8230;. به هر حال اگر کنج‌کاو هستید که بدانید انگلیسی‌ها چه‌طور در ماجرای مشروطه دخالت کردند و آن را به انحراف کشیدند حتما این کتاب را که موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران در سال ۱۳۷۸ و با قیمت ۱۲۰۰ تومان چاپ کرده، بخوانید.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="340" valign="top">
<p align="center"><strong>شناسنامه کتاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top">
<p align="center"><strong>عنوان:</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">بست‌نشینی مشروطه‌خواهان   در سفارت انگلیس</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top">
<p align="center"><strong>نویسنده:</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">رسول جعفریان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top">
<p align="center"><strong>ناشر:</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">مؤسسه مطالعات تاریخ   معاصر ایران</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top">
<p align="center"><strong>گروه مخاطبان:</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">علاقه‌مندان به تاریخ   معاصر</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top">
<p align="center"><strong>تعداد صفحات:</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">
</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top">
<p align="center"><strong>شمارگان:</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">
</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top">
<p align="center"><strong>نوبت چاپ:</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">اول / ۸۷</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top">
<p align="center"><strong>قیمت:</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">
</td>
</tr>
<tr>
<td width="151" valign="top">
<p align="center"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="189" valign="top">
<p align="center">۱۲۰۰ تومان</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>

			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1924">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1924/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دختران راهی دیگر</title>
		<link>http://asha.ir/archives/1553</link>
		<comments>http://asha.ir/archives/1553#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 18:51:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سید کمال‌الدین دعائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آش خانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنقلات]]></category>
		<category><![CDATA[غذا]]></category>
		<category><![CDATA[اسلام در آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[زن مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[زنان مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[قورمه سبزی]]></category>
		<category><![CDATA[مسلمانان آمریکایی]]></category>
		<category><![CDATA[نومسلمانان]]></category>
		<category><![CDATA[کارول ال انوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.asha.ir/?p=1553</guid>
		<description><![CDATA[مؤمنان! ایمان بیاورید. روایتی از اسلام آوردن دختران آمریکایی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://www.dnf.ir/uImages/436.jpg" style="float:right; margin:0px 0px 5px 10px;" ><p>حکایت، حکایت مسلمانی ما است و یک خانم مسیحی به اسم«کارول» که تازه اول میان‌سالی که وقت شروع دوران ثبات عمر است و به آرامش گذراندن بقیه‌ی آن، روزی چشم باز می‌کند و می‌بیند که تنها دخترش «جودی» چشم شیطان کور و گوش‌اش کر در دانشگاهشان دل به یک جوان مسلمان ایرانی به‌نام «رضا» باخته و سودای ازدواج در سرش دارد!</p>
<p>حالا «رضا» چشم پدر و مادر مسیحی را می‌گیرد و بالاخره به این وصلت راضی می‌شوند، ولی مگر قضیه به این جاها ختم می‌شود!؟ تغییر رفتار و پوشش و معاشرت «جودی»، عاقبت به مسلمان ‌شدن وی ختم می‌شود و همین، تازه اول جنجال‌های خانوادگی دختر و مادر است. و این‌همه را کسی درک خواهد کرد که سر از شرایط فرهنگی و سیاسی آمریکا درآورد. «کارول» که خودش فوق‌لیسانس مشاوره و راهنمایی دارد، در حل این مسئله احساس درماندگی می‌کند. پس از چندسالی آشفتگی و ناراحتی‌های روحی و روانی، تصمیم می‌گیرد که به‌جای برخورد احساسی، یک تحقیق و مطالعه‌ٔ میدانی دربارهٔ «دختران»ی که «راهی دیگر» برگزیده‌اند، انجام دهد.</p>
<blockquote><p><strong>بخشی از متن کتاب:</strong></p>
<p><em>اگر اسلام واقعی را می‌شناختید، بی‌درنگ به آن رو می‌آوردید، با این همه، اسلام واقعی فقط نمونه‌ای آرمانی در ذهن ماست!</em></p>
<p><em>روابط زناشویی حفاظت می‌شود، خیابان‌ها امن می‌شود، کودکان‌تان در معرض مواد مخدر و روابط جنسی قرار ندارند. آن‌ها به آموزش ارزش‌ها و مهارت‌های عملی دست خواهند یافت. درآمد شوهرتان برای حمایت از خانواده کافی خواهد بود، و شما آزادید که کار کنید یا فرزندان بیشتری داشته باشید، درس بخوانید یا در جنبه‌های دیگر رشد کنید&#8230;</em></p>
<p style="text-align: center;"><em>***<br />
</em></p></blockquote>
<p>حالا کتاب «دخترانِ راهی دیگر» را که به دستت می‌گیری، انگار کن رمانی می‌خوانی که هر فصل آن، با ماجرایی میان «جودی» و مادرش آغاز می‌شود و سپس «کارول ال آنوی» تو را به دنیای پرفراز و نشیب اما مستند بانوان نو‌مسلمانی می‌برد که خواسته‌اند برای یافتن و پیمودن حق، علیه جریان اصلی جامعه‌شان قدم بردارند و بدون ترس از طردشدن، همه‌ٔ عواقب این «راه دیگر» را به‌جان خریده‌اند.</p>
<p>«کارول» در این کتاب که حاصل مصاحبه‌های مکتوب وی با ۵۳تن از این زنان است، به دلایل فلسفی و استدلال‌های عقلی و مباحث کلامی در اثبات عقاید مسلمانان کاری ندارد، بلکه تنها خواسته آینه‌گونه، زیبایی «عمل صالح» برخاسته از «ایمان» را در زندگی این نومسلمانان آمریکایی بشناسد و بشناساند. نویسندهٔ کتاب، منصفانه این مسلمانی را و پیامدهای آن برای صاحبانش همچون مسائل خانوادگی، تربیت کودکان، عکس‌العمل بستگان و حفظ وقار و غیره را، آن هم همه در زمینه‌ٔ فرهنگی آمریکا، روایت کرده است.</p>
<p>حالا کتاب را که ورق می‌زنی، تلنگر می‌خوری که شاید اسلام، فقط همین اسلامی که من و تو فهمیده‌ایم نباشد و مسلمانی، قدری غیر از مسلمانی ما داشته باشد! کتاب «دختران راهی دیگر» نگاه ما را به حقایقی از اسلام منعطف می‌کند که چه بسا عمری با آن‌ها زیسته‌ایم و به‌آن‌ها عادت کرده‌ایم، اما به‌ آن‌ها توجهی نداشته‌ایم. و چه زیبا که این «ذکر دلبرانه» در «حدیث دیگران» آمده است.</p>
<table dir="rtl" border="1" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td colspan="2" width="340" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شناسنامه   کتاب</strong></p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>عنوان:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">دخترانِ راهی دیگر</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>عنوان   فرعی:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">سرگذشت زنان آمریکایی که اسلام را   پذیرفته‌اند</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>مؤلف:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">کارول ال انوی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>مترجم:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">محمد عربمازار یزدی – ناهید آزادمنش</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>سن مخاطبان:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">مسلمانانی که می‌خواند ایمان بیاورند!</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>جنسیت   مخاطبان:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">مسلمان جنس نمی‌شناسد!</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شمارگان:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">-</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>ناشر:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">دفتر نشر فرهنگ اسلامی</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شمارگان:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">۳۰۰۰ نسخه</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>نوبت   چاپ:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">دوم / ۸۶</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>تعداد   صفحات:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">رقعی / ۲۶۴</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>قیمت:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="rtl" align="center">۲۵۰۰ تومان</p>
</td>
</tr>
<tr>
<td width="124" valign="top">
<p dir="rtl" align="center"><strong>شابک:</strong></p>
</td>
<td width="216" valign="top">
<p dir="ltr" align="center">۹۶۴-۴۷۶-۱۱۸-۹</p>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>

				<div>
					<h4>1 دیدگاه برای این نوشته:</h4><ol>
						  <li><i>دختران راهی دیگر | وبلاگ من:</i>
							<br />
							<small><a rel="nofollow" href="http://asha.ir/archives/1553/comment-page-1#comment-1024">2009-Nov-21</a></small>
							[...] پس‌نگاشت پس از حدود ۱۵ ماه؛ در «خانه‌ی کتاب اشا» معرفی‌نامه‌ای برای این کتاب نوشته‌اند که خواندنی‌ست. این‌جا [...]
						  </li>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><b><a target="_blank" href="http://asha.ir/core/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=1553">ارسال نظر سریع</a></b></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asha.ir/archives/1553/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
